خانه / در یک نگاه

در یک نگاه

  • چراغ نفتی
    نیمه های شب است. برف سنگینی باریده و موجب قطع برق شده است. همه چیز در تاریکی فرو رفته است. او غم بزرگی در سینه دارد. طاقت این تاریکی و تنهایی را ندارد. تمام دلخوشی اش یک نخ سیگاری است که خود را ته پاکت قایم کرده است. رقص سایه روشن شعله های یک چراغ… ادامه »چراغ نفتی
  • پائیز در تابستان
    اول مرداد است هوا گرم است و سوزان. بی حوصله و کلافه ام .کتاب جدیدی را شروع می کنم. به این جمله می رسم: “نوشتن درمان درد بیهودگی است”. تصمیم می گیرم چیزی بنویسم.هر طور شده باید دنیایم را عوض کنم .مقابل وزش باد کولر قرار میگیرم بعد از چند دقیقه سردم میشود با خودم… ادامه »پائیز در تابستان
  • پیکنیک (پکنیک)
    می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه.… ادامه »پیکنیک (پکنیک)
  • پنجاه سالگی
    تاریخ من از اولین روز تابستون شروع میشه. امروز پنجاهمین سالروز تولدمه. تو پنجاه سالگیه که می فهمی بزرگ تر ها دیگه خیلی بزرگ تر از تو نیستند. و سنشون خیلی که باشه حدودای یک و نیم برابر سن تو ئه. قهرمان های زندگی، الگوها و مدل های شخصیتی و هنری زمان جوونیت اون موقع… ادامه »پنجاه سالگی
  • سوال غیر فلسفی
    از آن لحظه هاست که دلم می خواهد از من بپرسی: “قهوه می خوری؟” و من بگویم: ” این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی”. مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: گریه،تنهائی،خلوت سوگند بدرقه نا تمام طرح تنهائی
  • آدم‌ ها فقط دو دسته ‌اند
    «آدم‌ها فقط دو دسته ‌اند: دستۀ اول و دستۀ دوم». تقسیم بندی های دوتائی آدم ها آدم ها از نظر زیبایی ظاهر به دو دسته تقسیم می‌شوند : زیبا و زشت. از لحاظ تحصیلات به دو دسته با سوادها و بی سوادها. یا بلند قامتند یا کوتاه اندام، یا بد ذاتند یا خوش قلب. از… ادامه »آدم‌ ها فقط دو دسته ‌اند
  • ژیان قرمز
    حدود ۴ یا ۵ سال بیشتر نداشتم.تنها اسباب بازی من یه ماشین کوچک فلزی بود.یه ژیان قرمز که به اندازه کف دست هام کوچک بود. اون روزها هنوز ماشین ژیان از سکه نیفتاده بود و برای خودش یه پا ماشین حسابی بود. با مادرم رفته بودیم دکتر. آخه برادر کوچیک ترم سرما خورده بود.وقتی برگشتیم… ادامه »ژیان قرمز
  • من اشرف مخلوقات را دیدم
    مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من… ادامه »من اشرف مخلوقات را دیدم
  • خود بینی
    بهره جوئی از ادبیات متکبرانه در گفتگوهای روزمره تنها از سر قدرت و بی نیازی نیست و گاهی از سر ناچاری و درماندگی است. ساز و کاری برای پنهان نمودن خوار پنداری خود . انسان متکبر دارای شخصیتی خویشتن بیزار است . گوئی فراری رو به جلو دارد. او برای سرپوش گذاشتن بر ضعف های… ادامه »خود بینی
  • خواب آلودگی
    وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی… ادامه »خواب آلودگی
  • پراکنده خواهی
    چقدر این روزها سرم شلوغ است. از کتابی خوشم می آید. چند ساعتی را صرف خواندن چند فصل از آن می کنم. ناگهان در پاورقی اش به اسم یک فیلم برخورد می کنم. کتاب را می بندم و می روم سراغ آن فیلم. دانلودش می کنم و آن را می بینم . دیالوگ های زیبای… ادامه »پراکنده خواهی
  • یک روز پر از کلافگی
    کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم… ادامه »یک روز پر از کلافگی
  • بی سواد نباشیم
    همان طور که می‌دانیم متن پیام اصلی‌ترین جزء در فرایند برقراری ارتباط است. واژه ها و کلمات متداول ترین شکل یک پیام می باشند. اگر تماس با تلفن را نادیده بگیریم ،در گذشته ،ارتباط از طریق نامه رایج ترین روش ارتباط بوده است. نوشتن نامه و عریضه به عنوان یک مهارت و حرفه شناخته می… ادامه »بی سواد نباشیم
  • من جغدم
    در یک تقسیم بندی خاص،آدم ها از نظر وضعیت خواب به دو دسته چکاوک ها و جغدها تقسیم می شوند.دسته اول یا همان چکاوک ها کسانی هستند که سحر خیز بوده و اهل کار و عمل در روز هستند . معمولا بیشتر عمل می کنند و کمتر برنامه ریزی و تفکر. اما دسته دوم همان… ادامه »من جغدم
  • قطار تناسخ
    بودن یا شدن، مسئله این است!قطار زندگی به سوی ایستگاه آخر در حال حرکت است. چه شاد باشیم ، چه اندوهناک سرانجام روزی یا شبی به آن ایستگاه می رسیم.شاید این قطارِ شهر بازی باشد و پس از عبور از تونل وحشت ما را سر جای اولمان بر گرداند. به رفتن فکر نکنیم ، به… ادامه »قطار تناسخ
  • اگر من نباشم تو هم نیستی
    ” همیشه حق با مشتری است “. این جمله ای است که هنوز چه در جایگاه یک کارمند و چه به عنوان مشتری تکلیفم را با آن روشن نکرده ام. طرح تکریم ارباب رجوع  بسیار پیش می آید که یک مشتری درخواست انجام کاری از کارمندی را می کند که منطبق بر قوانین و مقررات… ادامه »اگر من نباشم تو هم نیستی
  • کوچه نا تمام
    دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال 1350 اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه… ادامه »کوچه نا تمام
  • زندگی کردن سخت تر از مردن است
    جنگ همواره چیزی فراتر از یک تسویه حساب سیاسی است . سرباز پیروزمند ، تسلیم می شود. تسلیم بنیاد بد سرشت خویش. هر چیزی حتی یادبود های هنری و باستانی را ویران می کند ، مهارتش را در شکنجه ، آزار و تجاوز آزمایش می کند . ظلم می کند و به نابودی می کشاند… ادامه »زندگی کردن سخت تر از مردن است
  • پایان بی آغاز
    صدای آژیر ممتد آمبولانس حواس از دست رفته ام را سر جایش برمی گرداند. کسی را از مرگ دور می کنند.آنطور که آغاز وجود، شادی آور است دوچندان مرگ موحش و خوف انگیز. وجودی که آغاز شده در حال انجام است . آدمی همیشه آغاز می کند و برای پایان بی قراری . به غایت… ادامه »پایان بی آغاز
  • نگاه و لبخند
    تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری شاید بخواهید این… ادامه »نگاه و لبخند
  • بی وفا
    تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم… ادامه »بی وفا
  • برف
    در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف… ادامه »برف
  • جمعه
    کلمات بی پروا تر از همیشه برای تقریر یادی دوباره از تو بلند و بلند در آسمان اوج می گیرند و شور و حالی آسمانی را با خود می آورند و مرا به نگارش این سطور وا می دارند . زیبای من! صدای تو از آن سوی کوه ها و دره ها خون تازه ای… ادامه »جمعه
  • مثل نسیم
    یک بار دیگر آمدی. اما با تو بودن دقایقی بیش نپائید. مسافر بودی و من نیز. شانه به شانه من به معراج آمدی . رنگت پریده بود. مثل همیشه آرام و ساکت بودی. هوا سرد بود. تو هم سردت بود و می لرزیدی. از نگاهت شادی فوران می کرد و لبانت با لبخند عجین شده… ادامه »مثل نسیم
  • گریه،تنهائی،خلوت
    اگر می گریم ملامتم نکنید من از تبار گریه می آیم بدرقه راهم گریه مادر بود توشه راهم چشمانی نم دار و تنهایی… که مپرس ای تنهایی ! ای تنها ترین واژه ها ! آن دم که به پیشوازم آمدی  ندانستی که پیش ترها نیز تنها بوده ام در خلوت شب های خویش و تو… ادامه »گریه،تنهائی،خلوت
  • سوگند
    تو بیا که در این غربت دور می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه می رود آب به دیدار کویر می روم مست  به معراج خیال و در این خلوت پائیزی باغ گل حسرت تنهاست تو بیا لب دریای پراز حادثه شعر رویم واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم و خدا را ز… ادامه »سوگند
  • نا تمام
    سلامم را نمی خواهی نگاهم را نمی خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می گیرد نگاهم را که سرگردان بدنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز… ادامه »نا تمام
  • مچاله های ساده و نجیب
    بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در ذهنم مرور کرده ام. چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام. انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به وقت دیگری موکول می کردم.… ادامه »مچاله های ساده و نجیب
  • لحظه های پرواز
    گاهی اوقات لحظاتی در زندگی من وجود دارند که با همیشه تفاوت دارند. نميدانم چه اصراری دارم که تو هم این لحظه ها را درک کنی. شاید به این دلیل است که این لحظات زیبا هستند و به هر چه زیبایی است ربط دارند و همه متعلق اند به تو که زیبایی و همه چیز… ادامه »لحظه های پرواز
  • طرح تنهائی
    دختر نقاشم! طرحی از من بکش، نشسته بر نیمکتی تنها خیره به سنگ فرشهای دو رنگ پارک دست هایم زیر چانه ام هاله ابری در بالای سرم و علامت سوالی در آن می خواهم حال این روز هایم را درون قابی محصور کنم مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: مچاله های ساده… ادامه »طرح تنهائی
  • بدرقه
    ای مهربان ! می روی اما گویی در نگاه سبزت بدرقه مسافری است که بی تو راهی دیار عزلت است. تو می روی و در زیر قدم هایت تپش های دلی را احساس می کنی که می خواهد پاهایت را بر سینه خاک سخت و سخت بفشاری و از رفتن باز مانی. نمی دانم پا… ادامه »بدرقه
  • واژه های بی اثر
    شعر می گویم تا تو بیایی چه بی اثرند این واژه های آشنا: دریا ، باران. تو بهترین واژه شعر منی “بی وفا”.! مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: دریا همیشه آبی نیست نام و رنگ مچاله های ساده و نجیب دعای باران سوگند
  • دریا همیشه آبی نیست
    باران، ره گم كرده به خیالم می بارد و قافیه هایم خیس می شود تو می روی و به سردی می انجامد آتش مهرم در تو من می مانم و شعرهای نیم كاره و دریا در من طوفانی و تلخ و گل آلود كاش دريا هميشه آبی بود مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید:… ادامه »دریا همیشه آبی نیست
  • دعای باران
    باران می بارد به تمنای کودکی با چتری نو  و دعای پیر مرد دهقان مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: دریا همیشه آبی نیست واژه های بی اثر مچاله های ساده و نجیب تعریف زندگی فرصت طلب
  • نام و رنگ
     دریا به رنگ آسمان و آبی آسمان به نام آب دریا رنگ این از آن و نام آن از این مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: واژه های بی اثر دریا همیشه آبی نیست دعای باران تعریف زندگی فرصت طلب
  • آینده
    این روز ها و سال ها ،همان آینده ای است که سالها پیش در کنجی از گوشه و کنار دنیا به آن فکر می کردم و در دفتر سبز خاطراتم در باره اش می نوشتم. افقی در دور دست ، در ورای روز های بی شمار نیامده . اکنون دیگر به آینده فکر نمی کنم… ادامه »آینده
  • انتظار
    از اشک های بی شمار انتظارم بپرس و از سرگيجه ی بعد از دَوَران عقربه های ساعتهای بی قرار بدان كه آمدنت چقدر به دير انجاميده است مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: تازه به دوران رسیده واژه های بی اثر دریا همیشه آبی نیست دعای باران تعریف زندگی
  • فرصت طلب
    بيهوده آب را گل آلود ميكنی اين حوضچه خالی از ماهی است مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: دریا همیشه آبی نیست بدرقه واژه های بی اثر چای تلخ تعریف زندگی
  • وکیل مدافع
    آسوده باش من دعوا را می برم  “زمان” وكيل مدافع چيره دستی است مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: نگاه و لبخند مچاله های ساده و نجیب جمعه واژه های بی اثر بدرقه
  • تعریف زندگی
    یک استکان چای  و میزی کنار پنجره  … این هم تعریف ساده ایست از زندگی مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: خود فریبی برف زندگی کردن سخت تر از مردن است آینده مچاله های ساده و نجیب
  • چای تلخ
    چای سرد دوری ات را تلخ می نوشم قند دردلم آب می شود  وقتی از آمدنت خبر می دهی  آمدنت پایان تلخی هاست مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: انتظار تازه به دوران رسیده سوال غیر فلسفی واژه های بی اثر تعریف زندگی
  • تازه به دوران رسیده
    تویی، که تازه رسیده ای ما سال هاست شهروند این شهریم: “شهر دوران” مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: چای تلخ انتظار کوچه نا تمام سوال غیر فلسفی واژه های بی اثر
  • حواس پرت
    یکی در میان دگمه های پيرهنم باز  و بند كفشهامو نبسته ام آخه اين روزها تمام حواسم جمع فراموش كردن توئه مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: طعنه نگاه و لبخند جمعه پراکنده خواهی واژه های بی اثر
  • طعنه
    این روزها حرف های سرد تو سلاح گرمی است … می كُشد مرا مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: حواس پرت واژه های بی اثر دریا همیشه آبی نیست چای تلخ تعریف زندگی
  • خود فریبی
    دلم برای “خودم” می سوزد چه ساده لوحانه  دروغ هایم را باور می كند مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را نیز بخوانید: یک روز پر از کلافگی مچاله های ساده و نجیب تعریف زندگی دریا همیشه آبی نیست طرح تنهائی
  • تنبلی
    نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره مسواک می زنم. مجتبی طاهری شاید بخواهید این مطالب را… ادامه »تنبلی
  • شب
    خوب من!با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می کرد. تا غروب ، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم . اما بیشتر به… ادامه »شب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *