همه نوشته‌ها

تازه به دوران رسیده

تویی، که تازه رسیده ای ما سال هاست شهروند این شهریم: “شهر دوران” مجتبی طاهری نوشته‌های مرتبط نامه‌ای به آیندهانتظاربرفجمعهداستان کوتاه محبوبهداستان کوتاه ماجرای عجیب زباله‌ی سر چهار راهسؤال غیر فلسفییک روز پر از کلافگیچای تلخشب

ادامه »
حواس‌پرت

یکی در میان دگمه های پيرهنم باز  و بند كفشهامو نبسته ام آخه اين روزها تمام حواسم جمع فراموش كردن توئه نوشته‌های مرتبط پایان بی آغازداستان کوتاه کوچه‌ی لیلاداستان کوتاه پست‌چی هر هفته در می‌زندامتحان ریاضیاتنگاه و لبخندمثل نسیمجمعهداستانک چراغ نفتیپاییز بارانینا‌تمام

ادامه »
طعنه

این روزها حرف های سرد تو سلاح گرمی است … می كُشد مرا نوشته‌های مرتبط داستانک چراغ نفتیبرفحواس‌پرتداستان کوتاه کوچه‌ی لیلاامتحان ریاضیات

ادامه »
خود‌فریبی

دلم برای “خودم” می سوزد چه ساده لوحانه  دروغ هایم را باور می كند نوشته‌های مرتبط یک روز پر از کلافگیمچاله‌های ساده و نجیبطرح تنهائیداستان کوتاه کوچه‌ی لیلادریا همیشه آبی نیستدر جست‌وجوی حقیقتتعریف زندگیبرفامتحان ریاضیاتشب

ادامه »
تنبلی

نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره

ادامه »
شب

خوب من!با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می کرد. تا غروب ، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟تنم

ادامه »