خانه / ادبی / سوگند

سوگند

تو بیا

که در این غربت دور

می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه

می رود آب به دیدار کویر

می روم مست  به معراج خیال

ودراین خلوت پائیزی باغ

گل حسرت تنهاست

تو بیا

لب دریای پراز حادثه شعر رویم

واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم

و خدا را ز پریشانی یک قافیه احساس کنیم

ماه امشب ز پس پرده ابر به من از پنجره باز غمین می نگرد

خانه سرشار ز موسیقی اعجاز تو نیست

و تو گویی ز تپشهای هراس دل من بی خبری

به تب تند نگاه

به شب برف زمین

و به زیبایی محصور تو در عالم قاب

به سکوت گل سنگ

وبه یک بالش خیس از نم اشک

و به هرجلوه زیبای طبیعت سوگند

دیگر از فاصله ها حرفی نیست

من به احساس گل سرخ تورا می خوانم

تا بیایی و به فردا برسیم

و نپرسیم زهم چه غمی داشته ایم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *