خانه / ادبی / یک روز پر از کلافگی

یک روز پر از کلافگی

کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟

آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟

کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟

کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟

در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم.

روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم.

تا بالاخره بی حوصله وبی قرار می شوم. از خود می گریزم و از هرچه در اطرافم قرار دارد.

جوش می آورم. داغ می کنم. کلافه می شوم. ولی دم بر نمی آورم. سپس وقتی به بن بست می رسم، نا امید از همه جا وهمه چیز گریه می کنم.

بعد از آنکه بغض گلویم باز شد، اشک هایم را – که روی گونه ها و زیر چشم هایم رسوب کرده – پاک می کنم.

سست عنصر وبی اراده می شوم .

بی هدف به راه می افتم، از این اتاق به آن اتاق.

دوباره مثل کوه سنگین می شوم. و خودم را روی کف اتاق رها می کنم و همان آهنگ های غم آلوده ی قبلی را گوش می کنم.

تازه برگشته ام سر جای اول، و این سیکل چندبار تکرار می شود تا بی حس می شوم.

ده دقیقه خوابم می برد: چه بی خبری شیرینی .

با پریشانی از خواب می پرم. نمی دانی چه دردآور است که از خواب بیدار شوی و خود را دوباره در زندان ببینی.

دیگران سعی دارند با زیرکی به دژ آهنینی که درآن قرار دارم نفوذ کنند، اما چقدر ساده لوحند.

هیچ چیز تسکینم نمی دهد. مگر راه حل جدیدی که آن هم بعد از دقایقی احمقانه می نماید و شادی و آرامشی را که آورده همراه با خود می برد.

می سوزم ومی سازم. از این دنده به آن دنده می غلتم.

آه می کشم .

چهره ام در هم می رود. عضلات لب ها وپیشانیم منقبض می شود وحالت گریه به خود می گیرد.

هر زیبائی را زشت می بینم غیر از غروب که غمگین تر از همیشه است.

دلم برای خودم می سوزد.

ناگهان به یکباره همه چیز را به دیگری نسبت می دهم و باورم می شود که این تعارض ها مربوط به شخص دیگری است.

ولی خیلی زود خود را می یابم و همه استرس ها وکشمکش هایی که کاسه کوزه هایشان سر من خرد می شود را از آن خود می دانم.

اشک در چشمانم حلقه می بندد. سعی می کنم آن ها را نگهدارم و بر خود تسلط پیدا می کنم.

درون شقیقه هایم دردی می پیچد وسرم را از درون به بیرون می فشارد.

چون بمبی می شوم که هرلحظه ممکن است منفجر شود.

بالاخره بغضم می ترکد و اشک هایم سرازیر می شود.

چشم هایم گود افتاده و رنگ صورتم زرد است. این را اطرافیانم می گویند وخود من نیز پی برده ام.

هرکسی نسخه ای از قبل آماده برایم تجویز میکند. اما من همه را خودم می دانم.

راستی با نوشتن این جملات چه آرامش کاذبی بدست آورده ام. خدایا بعد از این چکار کنم؟

پی نوشت : ,نوشته شده حدود 25 سال گذشته

مجتبی طاهری

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *