
سلول شماره ۱۲
در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفتهاش را با خطهای موازی بر دیوار میخراشید،بیآنکه بداند مرگ در سایهی نخستین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش میگریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی میمرد. سکوت، خمیازه میکشد.تاریکی، با باریکهی نوری از لابهلای دریچهی