درباره من
- آن چه در این جا میخوانید:
کمی دربارهی من
مجتبی طاهری هستم. متولد بلندترین روز سال. کارمند سازمان تأمین اجتماعی و فارغ التحصیل رشته EMBA در مقطع کارشناسی ارشد.حدود دو دهه میشود که پا به دنیای اینترنت گذاشتهام. قبل از آنهم در دنیای دیگری میزیستم. ماجرا از آنجا آغاز شد که خیلی اتفاقی وارد وبلاگی شدم که دو نفر نویسنده داشت و مطالبی در مورد نهاوند نوشته بود. داشتن و ساختن سایت و وبلاگ به نظرم خیلی دست نیافتنی و پیچیده میرسید.
راستش از اینکه دو نفر از همشهریانم توانسته بودند وبلاگ بسازند هم متعجب بودم و هم خوشحال. چطور امکان داشت آنها -که از نوشتهها و معرفی خودشان پیدا بود سن زیادی ندارند-بتوانند وبلاگ بسازند؟ خیلی دلم میخواست جای آنها بودم .
اما یکروز که میخواستم برای بار چندم به آن وبلاگ سر بزنم یک اشتباه تایپی در آدرسِ وبلاگ، من را به لینکی در blogfa هدایت کرد: «وبلاگی با این آدرس وجود ندارد آیا میخواهید آن را برای خود ثبت کنید؟»
پاسخ من به این سوال “بله” بود. ثبت یک وبلاگ همان و ورود من به دنیای اینترنت همان. ذوق زده شده بودم. آدرس وبلاگم را برای بسیاری از بستگان و آشنایان که میدانستم با اینترنت سروکاری هرچند اندک دارند پیامک کردم. تصور میکردم صاحب چیزی هستم که هیچیک از آنها تصور داشتنش را هم ندارند.به درستی که اینطورها هم بود. روز بعد که به محل کار رفتم با یکی از همکارانم ماجرا را در میان گذاشتم. جالب اینکه او هم دقیقن همزمان با من آنچه بر من گذشته بود را تجربه کرده بود و وبلاگ ساخته بود.
از آن به بعد هر دو تصور میکردیم که تفاوت وبلاگ با سایت سه تا w اول آن است. آخر این پروتکل در ابتدای آدرس بهطور اتوماتیک مخفی میشد. برای به دست آوردن این سه تا w حاضر بودم هر کاری بکنم. روزی از سر کنجکاوی و آزمون و خطا آن سهگانهی دلخواه را در ابتدای آدرس وبلاگم گذاشتم. وبلاگم نمایش داده شد. باورتان نمیشود چهقدر خوشحال شدم. به دوستم زنگ زدم و با خوشحالی به او گفتم که وبلاگ ما هم آن سه تا w را دارد.
اما خیلی زود متوجه شدم که تفاوت در جای دیگری است آدرس وبلاگ من شامل کلمه blogfa بود که در بیشتر سایت ها موجود نبود. حال به فکر حذف آن افتاده بودم. باز هم بهطور اتفاقی به سایتی که هاست و دامین میفروخت برخوردم. پس از ساعتها جستجو دامینی به نام گیسوم را ثبت کردم به قیمت ۸۰۰۰ تومان.
راهاندازی سایت و یک آموزش مختصر توسط یکی از دوستانم انجام گردید. خوب تا اینجا هیچ خبری از محتوا نبود سایت را به تصاویر قدیمی نهاوند اختصاص دادم. به عکاسیهای شهر مراجعه میکردم و عکسها را امانت میگرفتم و پس از اسکن برمیگرداندم. خلاصه سری بین سرها در آوردم. هر کسی که اهل اینترنت بود من را میشناخت. به این قانع نشدم و تعداد زیادی ترفند ویندوز xp را تست کردم و پس از اطمینان از درستیشان آنها را در وبسایت منتشر کردم. همین باعث شد زیر و بم ویندوز را در بیاورم و مهارت پیدا کنم.
میثم دوستِ داداش وحیدم بود. اولین آیاسپی و خدمات اینترنت Dialup نهاوند را داشت. با یک تماس کارت اینترنتم را که ابتدا به قیمت 1000 تومان خریده بودم ، به طور رایگان برایم شارژ میکرد. نرم افزار Frontpage را هم بهم معرفی کرد. با آن قالبهای زیادی برای سایتم طراحی کردم. قالبهایی که در مرورگر اینترنت اکسپلورر به درستی و زیبایی به نمایش درمیآمد. با ورود مرورگرهای Chrome و Firefox بعضی از قسمتهای سایت درهموبرهم و بههمریخته میشد.
البته چند سال بعد گیسوم را فروختم و لائودیسه را ثبت کردم. اینطور شد که پایم به این دنیای گسترده باز شد. از آن سالها به بعد در هرچیزی که به اینترنت و کامپیوتر مربوط میشد سرکی کشیدم. طراحی با فتوشاپ، ساخت انیمیشن، طراحی سایت، برنامهنویسی در اکسل، و خیلی چیزهای دیگر. و تقریبأ همهاین مهارتها را با تجربه و کلنجار رفتن و صرف وقت در سالیان زیاد بهدست آوردهام.
مدیریت خواندهام اما علاقهمند به برنامه نویسی، گرافیک، فلسفه، ادبیات و علوم اجتماعی هستم.
داستانِ داستانهایم
دوستی پرسید: «مرز میان خاطرات و قصههایت کجاست؟ آیا آن چه مینویسی واقعیتِ زیستهی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و من از خود میپرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشتهام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر میپرورانم؟» و خود پاسخ میدهم به او و به خود:
هر داستان، ریشهای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده میشود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو میروم که فراموش میکنم کجای آن ایستادهام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم میخواهد باور کنم واقعی بوده است.
پس میان این دو، پلی از واژهها ساختهام. شاید این قصهها بازتابی از روزگارِ سپریشدهی من باشد یا شاید تلاشی برای آفرینش دنیایی خیالی؟
چه اهمیت دارد که این قصهها از کجا آمدهاند؟ مهم این است که تو را به کجا میبرند. اگر حس میکنی حقیقتی در پشت این کلمات پنهان است، شاید حق با تو باشد. و اگر حس میکنی همهاش خیال است، باز هم شاید حق با تو باشد.
اگر قصههایم غریباند، شاید به این دلیل است که از جهانی آمدهاند که من به تنهایی ساختهام. و اگر برایت آشناست، چون شاید تو هم جایی در میان سطرهایم قدم زدهای.
نویسنده بودن یعنی توانایی پنهان کردنِ حقیقت در دلِ آشکارترینِ کلمات. و من شاید حقیقتِ محض را در سکوتم آشکار ساختهام نه در آن چه نوشتهام. پس قضاوت با تو. بگذار رازِ من برای همیشه جایی میان نوشتههایم باقی بماند.
بیزارم از بیهوده زیستن
بیتفاوت وَهمِ کژاندیشان کور را به تماشا نشستن
رویگردانم از قربانیان جهل
آنان که میپندارند کلیددار صندوقچهی حقیقتاند
و چه زودهنگام در آغازِ عمر اندک خویش
بی هیچ رنج و تکاپویی
شراب باور را سرکشیدهاند
دوگانهراهی است در پیش رویم
راه باور و بیراهِ تردید
بیراهه میروم
مسیری جدا از پندارِ یقین
انحرافی به جستجوی حقیقت