مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم از همان نوجوانی مشغول نوشتن بوده‌ام؛ از روزهایی که نه اینترنتی در کار بود و نه رایانه‌ای. دفتری داشتم به نام «کتاب سبز» که سطری از شعر مسعود فردمنش را در صفحه اولش نوشته بودم: « قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته‌هایت همرنگ نوشته

ادامه ...

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این لیلا که بود؟ الان کجاست؟ دیگر او را ندیدی؟» لبخند زدم و گفتم: «گمان می‌کنم در داستان من، بیشتر در جست‌وجوی رابطه‌ای واقعی میان آدم‌ها هستی و کمتر به خودِ کوچه دقت کرده‌ای. بیرون داستان نباید به دنبال لیلا گشت. او شاید تنها نوری بود که آمده بود تا بر داستان

ادامه ...

وقتی “بخشش” به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حال‌وهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آن‌قدر پر که حرف‌های زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلی‌ها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بی‌فروغ زمستان از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده، روی میز بیضی‌شکل می‌نشست. زمزمه‌های کوتاه، ورق‌زدن کاغذها و صدای روشن‌شدن لپ‌تاپ‌ها، حس انتظار و کمی اضطراب را در هوا پراکنده می‌کرد. خانم نادری، با همان دقت همیشگی‌اش، کمی به جلو خم شد، گلویش را صاف کرد و مدیر را مخاطب قرار داد: «اگر اجازه بفرمایید، شروع کنیم.» مدیر نگاه کوتاهی به جمع انداخت، سپس چشمش به ساعت گردِ روی دیوار

ادامه ...

استراتژی فرار از بحث

کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکت‌ترین جا برای گفت‌وگو بود. لپ‌تاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. داده‌ها نشون می‌ده پروژه‌ای که ازش دفاع می‌کنی، نتیجه نداده.» رضا نگاه کوتاهی به بالای وب‌سایت انداخت و گفت: «اینو  می‌گی؟ من این رسانه رو قبول ندارم.» سرم را تکان دادم و گفتم: «باشه. من از این منبع دفاع نمی‌کنم. تو بگو کجاش غلطه؟» رضا گفت: «وقتی منبعش نامعتبره، چرا باید عددهاشو بررسی کنم؟» این استدلالش را پیش‌بینی کرده بودم. بنا بر این با جوابی آماده به او گفتم:«چون ردِ منبع، به معنی ردِ محتوا نیست.» مکث

ادامه ...

بارانی که بند نمی‌آمد

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه‌ از شیب خیابان به چهارراه نزدیک می‌شد. آسفالت مثل آینه‌ای سیاه، نور ماشین‌ها را پس می‌داد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت و به میانه‌ی چهارراه رسید. خودرویی با سرعتی غیرمجاز از سمت چپ نزدیک می‌شد. راننده با دستمالی، بخار روی شیشه را پاک می‌کرد. مسیر هر دو در یک نقطه به هم می‌رسید: درست در قلب چهارراه. صدای بوق خودرو، نوید را به خود آورد. ترمز دوچرخه‌اش را ناگهان کشید. آسفالت خیس بود. چرخ جلو لغزید. تعادلش

ادامه ...

پتوهای خاکستری

باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشته‌شده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود. مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار می‌زد و نامی را زیر لب تکرار می‌کرد؛ نامی که سال‌ها پیش زنی جوان در گوش نوزادی زمزمه کرده بود و حالا چون ندایی بی‌مخاطب بر لبان پیرزنی می‌چرخید: “ایوان“. گام‌هایش لرزان بود. و می‌جُست به امید نیافتن. کنار اولین پتو ایستاد. دستش لرزید و قلبش ترسید. هراس از یافتن یا نیافتن. گوشه‌ی پتو را کنار زد. صورتِ پسری بود، اما نه صورتِ ایوان. چشم‌هایش

ادامه ...

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »

وقتی “بخشش” به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حال‌وهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آن‌قدر پر که حرف‌های زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلی‌ها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بی‌فروغ زمستان از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده، روی میز بیضی‌شکل می‌نشست. زمزمه‌های کوتاه، ورق‌زدن کاغذها و صدای

ادامه »