نوشته‌های تصادفی

برف

در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف باریده است. و ما آن چنان هیجان زده می شدیم که خواب شیرین از سرمان می پرید  و برای دیدن برف بیرون می دویدیم. بخاطر دارم که بچه ها به سرعت به داخل کوچه می دویدند و شروع به برف

ادامه ...

خود‌بینی

بهره‌جویی از ادبیات متکبرانه در گفتگوهای روزمره تنها از سر قدرت و بی‌نیازی نیست و گاهی از سر ناچاری و درماندگی است. سازوکاری برای پنهان نمودن خوارپنداری خود. انسان متکبر دارای شخصیتی خویشتن‌بیزار است. گویی فراری روبه‌جلو دارد. او برای سرپوش‌گذاشتن بر ضعف‌های خود کناره‌گیری‌ از دیگران را بر می‌گزیند. او خوب می‌داند که اگر آمدوشد بیش‌تری با دیگران داشته باشد کاستی‌هایش عریان می‌شود. از این رو و برای این‌که دستش پیش دیگران رو نشود حالتی را به خود می‌گیرد که این و آن گمان کنند او در درون خود گوهری نایاب و با ارزش

ادامه ...

آسپیرین

سردرد، مهمان ناخوانده‌ی این روزهایش بود. کشوی میز را باز کرد. یک آسپیرین برداشت. با بی‌حوصلگی گفت: «دندونی رو که درد می‌کنه باید کند و انداخت دور.» آسپیرین را سر جایش گذاشت. تپانچه را برداشت.

ادامه ...

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »
نوشته‌های پیشنهادی

پرسش غیر فلسفی

از آن لحظه‌هاست که دلم می‌خواهد از من بپرسی: «قهوه می‌خوری؟» و من بگویم: «این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی.»

ادامه »

آیا من را می‌شناسید؟

چند پرسش‌ فلسفی درباره‌ی ماهیت “من”. آن‌روزها مهربانوی قصه‌ی بزرگ علوی می‌گفت: «جسمم را می‌خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند.» به درستی پیداست که مهربانو بین خود و جسم و روحش تمایزی روا داشته است. او خود را مالک جسم و روحش فرض کرده و تصمیمش را

ادامه »

ماجرای شب برفی

ساعت ۱۱ تلفنم زنگ خورد. سینا بود، هم‌کلاسی غزل‌. گفتم: «بفرمایید. امرتون.» گفت: «می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم که فرداشب برای دست‌بوسی با خانواده خدمت برسیم.» صدایش پر از شرم و اضطراب بود. گفتم: «از نظر من اشکالی نداره. تشریف بیارین.» اعتماد‌به‌نفسی پیدا کرد و شاد و صمیمی تشکر کرد و

ادامه »
مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی
 
دسته‌بندی

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »