۰۰:۰۰:۰۰
نوشته‌های تصادفی

ثانیه‌های بی‌قراری

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم‌کلاچ و گازهای پی‌در‌پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می‌رود.ماشین همچون سگی حمله‌ور به جلو می‌تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می‌دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می‌خواباند و گاز را می‌چسباند. کمی آن‌طرف‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله‌شدن ورق‌های آهن و خرد‌شدن شیشه نگاه‌ها را به سمت خود می‌چرخاند.  حالا دیگر چراغ ، سبز شده است. راننده‌ها دست‌به‌یقه شده‌اند و یک‌دیگر را هل می‌دهند و ناسزا‌باران می‌کنند. مردم به دور آنها جمع شده و آنها را جدا می‌کنند.  برخی هم به تحلیل صحنه‌ی

ادامه ...

پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

مسابقه با نتیجه‌ی یک‌ بر‌ صفر به پایان رسید. برای خروج از ورزشگاه غوغایی بود. با سرعت خود را به پارکینگ ورزشگاه رساندم. می‌دانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. عده‌ای با پرچم و لباس‌های آبی‌رنگ و گروهی با رنگ قرمز این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. فحش‌های رکیک رد و بدل می‌‌شد. صندلی‌های تماشاچیان از جا کنده می‌شد. تکه‌های آن در محوطه‌ی پارکینگ هم به چشم می‌خورد. پاره‌شدن صندلی و خرد‌شدن شیشه‌ی اتوبوس‌های رو‌به‌روی ورزشگاه روی‌دادی قابل پیش‌بینی بود. به‌آرامی و محتاطانه راه خود را درمیان جمعیت باز می‌کردم. لبخندی بی‌طرفانه به صورتم داشتم. شیشه‌ی سمت راست

ادامه ...
بازدید کل
۷۴۴٬۰۶۴
تعداد بازدیدکنندگان امروز
۲۷
تعداد بازدید صفحات
۲۹

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی. «چیه؟ این

ادامه »

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »
نوشته‌های پیشنهادی

داش آکل

داش‌آکُل لات نبود. لوتی بود. در جوان‌مردی همتا نداشت. نه اهل دین بود  و نه اهل دنیا. در عوض دست‌گیر مردم درمانده بود. اگر پیدایش نمی‌کردی یا توی قهوه خانه دو‌میل چایی می‌خورد و چپق می‌کشید یا توی حیاط ملا اسحاق عرق‌کِش یک بطری سرشکسته عرق دو‌آتشه را بدون مزه

ادامه »

برداشت‌های متفاوت از رفتار‌های خود‌آگاه و ناخودآگاه

منافع و خواسته‌های آدم‌ها در بیشتر موارد، یک‌سان و شبیه به‌ هم می‌باشد. چیز‌هایی که فردی را خوشحال و یا ناراحت می‌کند می‌تواند در مورد عده بی‌شماری از آدم‌ها هم همین نتیجه را در پی داشته باشد. اما با توجه به فردیت و گوناگونی در خُلق و خوی آدم‌ها گاهی

ادامه »

گوشواره

روز زن بود. رفته بودیم بیرون. داشتم فکر می‌کردم چطور همسرم را غافل‌گیر کنم. از کف ماشین چیزی برداشت. کمی به من نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟». به لنگه‌ی گوشواره‌‌ای که توی دستش بود نگاه کردم و گفتم:«نمی‌دونم». هر دو غافل‌گیر شدیم. دور زدیم و به خانه برگشتیم.

ادامه »
مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی
 
دسته‌بندی
قاصدک

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی. «چیه؟ این

ادامه »

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »