پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

مسابقه تمام شد. یک بر صفر. برای خروج از ورزشگاه غوغائی بود. با سرعت خود را به پارکینگ ورزشگاه رساندم. می دانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. عده ای با پرچم و لباس های آبی رنگ و گروهی با رنگ قرمز این طرف و آن طرف می رفتند. فحش های رکیک رد و بدل می شد. صندلی های تماشاچیان از جا کنده می شد. تکه های آن در محوطه پارکینگ هم به چشم می خورد. پاره شدن صندلی و خرد شدن شیشه اتوبوس‌های جلوی ورزشگاه چیزی نبود که نتوان آن را پیش بینی کرد. به آرامی و محتاطانه راه خود را درمیان جمعیت باز می… ادامه »پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

زباله سر چهار راه

دم دمای صبح بود وهوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم ، سحرخیز ترین رفتگر شهر با جاروی دسته بلندش کرت و کرت و کرت خاک های کوچه را تار و مار می‌کرد. به سر چهار راه که می رسید به ترتیب کوچه ها را از سمت راست به چپ جارو می کرد. این یکی از قوانینی بود که او برای خودش وضع کرده بود. قانونی که پس از سالها نظافت محله حتی یک بار هم آن را زیر پا نگذاشته بود.  نبش کوچه ی سمت چپ جایی بود که اهالی محله زباله هایشان را آنجا می گذاشتند تا هاشم پس از جارو کشیدن… ادامه »زباله سر چهار راه

4 ثانیه آخر

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم کلاچ و گازهای پی در پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می رود.ماشین همچون سگی حمله ور به جلو می تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می خواباند و گاز را می چسباند. کمی آن طرف ‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله شدن ورقه های فلزی و خرد شدن شیشه نگاه ها را به سمت خود می چرخاند.  حالا دیگر چراغ ، سبز شده است. راننده ها دست به یقه شده اند و یک دیگر را هل می دهند و ناسزا باران می کنند. مردم به… ادامه »4 ثانیه آخر

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پائیز چه گرم و شاد است مجتبی طاهری

در بلا بودن به از بیم بلاست

کلا من از آن گونه آدم هایی هستم که دکتر رفتن برایشان سخت ترین کار دنیاست. سال های سال یکی دوتا لکه سیاه کوچک کنار صورتم با من همزیستی می کردند.هر بار که با آینه روبرو می‌شدم خاطرم آزرده می شد. با هر کس که در این زمینه تجربه ای داشت مشورت می کردم.برخی توصیه می کردند که حتماً به پزشک مراجعه کنم چون ممکن است این لکه ها  سرطانی باشند.اما حتی ترس از سرطان هم نمی توانست بر تنبلی ام  پیروز شود. بالاخره چند روز پیش به پزشک مراجعه کردم.حرف های دکتر امیدوار کننده بودند و البته معتقد بود که می بایست جراحی انجام… ادامه »در بلا بودن به از بیم بلاست