مرد مفلوکی که گمان می کرد اشرف مخلوقات است

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد : خوب اینم کاره دیگه چند تا فرمه برام پرش کن من سواد ندارم.  کارمند : اصلا آقا پر کردن این فرم ها به عهده خودتونه و من در این رابطه وظیفه ای ندارم.  مرد در حال ترک کردن میز کارمند با صدای بلندتر می گوید: پس وظیفه تو چیه؟ همونجا برای خودت نشستی و حقوق مفت می گیری. اسم خودتو هم گذاشتی مرد.  کارمند ترجیح می دهد سکوت کند و جوابش را ندهد.  دختر جوان شیک پوشی از راه می رسد. مرد فرم ها رو به او نشان می دهد و می گوید: خانم بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کن من سواد ندارم.  دختر با دیدن سر و وضع مرد که نشان می دهد هفته هاست… ادامه »مرد مفلوکی که گمان می کرد اشرف مخلوقات است

خود بینی

بهره جوئی از ادبیات متکبرانه در گفتگوهای روزمره تنها از سر قدرت و بی نیازی نیست و گاهی از سر ناچاری و درماندگی است. ساز و کاری برای پنهان نمودن خوار پنداری خود . انسان متکبر دارای شخصیتی خویشتن بیزار است . گوئی فراری رو به جلو دارد. او برای سرپوش گذاشتن بر ضعف های خود کناره گیری از دیگران را بر می گزیند. او خوب می داند که اگر آمد و شد بیشتری با دیگران داشته باشد کاستی هایش عریان می شود. از این رو و برای اینکه دستش پیش دیگران رو نشود حالتی را به خود می گیرد که این و آن گمان کنند او در درون خود گوهری نایاب و با ارزش دارد . چیزی که وی را از دیگران باز شناخته می نماید. در کلام ایشان “منیت و خودبینی” جاری است. این را از جمله هائی خبری که با واژه “من” آغاز می شوند می توان به بسیاری یافت. مانند: “من این چنین هستم” و “من آن چنان نیستم”. مجتبی طاهری

خواب آلودگی

وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی طاهری

پراکنده خواهی

چقدر این روزها سرم شلوغ است. از کتابی خوشم می آید. چند ساعتی را صرف خواندن چند فصل از آن می کنم. ناگهان در پاورقی اش به اسم یک فیلم برخورد می کنم. کتاب را می بندم و می روم سراغ آن فیلم. دانلودش می کنم و آن را می بینم . دیالوگ های زیبای فیلم را یادداشت می کنم . در این بین به جمله مشهوری از بزرگی اشاره می شود . فیلم را که تمام می کنم می روم و دنبال آثار آن شخص مشهور می گردم . به ده ها کتاب و مقاله برخورد می کنم. نمی دانم آن جمله زیبا در کدام کتابش نوشته شده است. تعدادی از آنها را دانلود می کنم و بعضی ها رو هم خریداری می کنم. برای آنها که پول پرداخته ام ارزش بیشتری قائلم. یکی را شروع می کنم به خواندن . در جایی از آن به فلسفه و دیدگاهی برخورد می کنم. به خودم می گویم چقدر به افکارم شبیه و با آن سازگار است. تمام موضوعات قبلی که مورد علاقه ام بوده اند را رها می کنم و به موضوع جدید می پردازم . در نتیجه کتابخانه ام پر می شود از کتاب های نیمه خوانده و کامپیوترم پراز فیلم و کتاب و مقاله و سریال های نیمه دیده، و مغزم پر از همه چیز از نوع ویکی پدیایی آن. همه چیز می… ادامه »پراکنده خواهی

یک روز پر از کلافگی

کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم. روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم. تا بالاخره بی حوصله وبی قرار می شوم. از خود می گریزم و از هرچه در اطرافم قرار دارد. جوش می آورم. داغ می کنم. کلافه می شوم. ولی دم بر نمی آورم. سپس وقتی به بن بست می رسم، نا امید از همه جا وهمه چیز گریه می کنم. بعد از آنکه بغض گلویم باز شد، اشک هایم را – که روی گونه ها و زیر چشم هایم رسوب کرده – پاک می کنم. سست عنصر وبی اراده می شوم . بی هدف به راه می افتم، از این اتاق به آن اتاق. دوباره مثل کوه سنگین می شوم. و خودم را روی کف اتاق رها می کنم و همان آهنگ های غم آلوده ی قبلی را گوش می کنم. تازه برگشته ام سر جای… ادامه »یک روز پر از کلافگی

بی سواد نباشیم

همان طور که می‌دانیم متن پیام اصلی‌ترین جزء در فرایند برقراری ارتباط است. واژه ها و کلمات متداول ترین شکل یک پیام می باشند. اگر تماس با تلفن را نادیده بگیریم ،در گذشته ،ارتباط از طریق نامه رایج ترین روش ارتباط بوده است. نوشتن نامه و عریضه به عنوان یک مهارت و حرفه شناخته می شده است. حتی افراد با سواد هم گاهی برای نوشتن یک نامه به کسانی که حرفه آنها کتابت بوده و آنها را کاتب می نامیدند مراجعه می نمودند. از آن رو که این افراد با رسم الخط و آیین نگارش بیشتر از دیگران آشنایی داشتند. در گفتگوهای روزمره به ندرت به املای کلمات توجه نشان داده می شود . در هر فرهنگ ، قومیت ،جغرافیا و اقلیمی ، کلمات به شکل های متفاوتی ادا می گردد. اما ارتباط که همان انتقال معانی و درک مشترک از آن است به خوبی صورت می پذیرد. در بستر مکالمات روزمره انتقال معانی ،مستقل از میزان سواد و یا بی سوادی انتقال دهنده و انتقال گیرنده پیام می باشد. بر کسی پوشیده نیست که با گسترش و پیشرفت روز افزون فن آوری و اقبال بی‌مانند از شبکه‌های اجتماعی برقراری ارتباط با یکدیگر سریع و آسان و به راحتی در دسترس عموم مردم قرار گرفته است. هر کسی دارای یک تریبون شخصی برای بیان افکار و علاقه مندی های خود و هم چنین بستری برای… ادامه »بی سواد نباشیم

من جغدم

در یک تقسیم بندی خاص،آدم ها از نظر وضعیت خواب به دو دسته چکاوک ها و جغدها تقسیم می شوند.دسته اول یا همان چکاوک ها کسانی هستند که سحر خیز بوده و اهل کار و عمل در روز هستند . معمولا بیشتر عمل می کنند و کمتر برنامه ریزی و تفکر. اما دسته دوم همان کسانی هستند که شب ها بیدارند . برنامه ریزی می کنند و به حل مسائل می پردازند. من جزو دسته جغد ها هستم و فکر می کنم آدم های خیلی پاستوریزه و کسانی که موضوعی برای حل و فصل و تفکر ندارند ساعت ۱۱ شب می خوابند . جالب این جاست که من همیشه مورد سرزنش دسته چکاوک ها قرار می گیرم. همان قدر رفتار من برای آن ها عجیب است که رفتار آنها برای من . اما راستش را بخواهید آن ها را تحسین می کنم و دوست دارم سبک زندگی ام شبیه ایشان باشد. البته لزوما همه افراد در این دو دسته قرار نمی گیرند و می توان دسته سومی را هم متصور شد. مجتبی طاهری

قطار تناسخ

بودن یا شدن، مسئله این است!قطار زندگی به سوی ایستگاه آخر در حال حرکت است. چه شاد باشیم ، چه اندوهناک سرانجام روزی یا شبی به آن ایستگاه می رسیم.شاید این قطارِ شهر بازی باشد و پس از عبور از تونل وحشت ما را سر جای اولمان بر گرداند. به رفتن فکر نکنیم ، به رسیدن فکر نکنیم. بودن را دریابیم.همه ما قالبی بودن این حرف ها را تایید می کنیم . اما نباید از این نکته غافل بود که گاهی یادمان می رود سوار شدن و پیاده شدن در قطار زندگی دست خودمان نیست . اما بین این دو را خودمان شکل می دهیم. حال که نمی دانیم کی به پایان می رسیم “بودن” را قربانی “شدن” نکنیم . مجتبی طاهری

اگر من نباشم تو هم نیستی

” همیشه حق با مشتری است “. این جمله ای است که هنوز چه در جایگاه یک کارمند و چه به عنوان مشتری تکلیفم را با آن روشن نکرده ام. طرح تکریم ارباب رجوع  بسیار پیش می آید که یک مشتری درخواست انجام کاری از کارمندی را می کند که منطبق بر قوانین و مقررات جاری آن موسسه یا سازمان نمی باشد. و هنگام مواجهه با پاسخ منفی ، غافل و یا حتی آگاه از وجود محدودیت های قانونی و فنی ، خود را مُحق می داند که بد دهنی نموده و خشن ترین واکنش ها را از خود بروز دهد. از این رو که به احتمال زیاد یک جایی تعبیری با عنوان  “طرح تکریم ارباب رجوع”  به گوشش خورده است . رجز خوانی او حالا یاد گرفته است که اگر تنش ایجاد کند و کافه را به هم بریزد حتما با دل جویی و دعوت به خونسردی و صرف چای در اتاق رئیس مواجه خواهد شد. و چه بسا به خواسته نامشروع خود هم برسد.  شاید تنها جایی که جرأت عرض اندام و رجز خوانی پیدا می کند همان سازمان و اداره می باشد. حتی توسری خور ترین آدم ها هم در چنین محیطی شهامت به دست آورده و از تنها فرصت به دست آمده نهایت بهره را می برد. غالبا این چنین رفتار هایی در موسسات، ادارات و سازمان ها از سوی مراجعین کم… ادامه »اگر من نباشم تو هم نیستی

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال 1350 اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید که زندگی یک مسیر یک طرفه است.پدرش همیشه می گفت اگر می خواهی برای خودت پُخی بشوی باید خوب درس بخوانی. البته مطمئن نبود که واژه “خوب” را بکار برد یا نه. دوران راهنمایی را که به اتمام رساند یک روز مادرش رفت و اسمش را در هنرستان فنی نوشت. مادرش فکر میکرد او باید کمی کار فنی بلد باشد تا اگر یک روز ماشینش در بین راه خراب شد بتواند خودش آن را تعمیر کند. برای همین معتقد بود که رشته اتومکانیک برای او مناسب تر است. پس از گرفتن دیپلم در رشته فنی و سپری کردن دوران سراسر ماجرای سربازی و همچنین ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی به استخدام سازمان تأمین اجتماعی درآمد. پس از چند سال… ادامه »کوچه نا تمام