دختر شهریور
پرده را کنار میزنم و به خیابان نگاه میکنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.» بیآنکه چشمهایت را باز کنی، غرغرکنان میگویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.» «پا شو، دختر شهریور.» کمی چشمهایت را باز میکنی و نگاهم میکنی. «چیه؟ این اسم جدیدمه؟» «مگه بده؟ شهریور یعنی میتونی تابستون و پاییز رو با هم حس کنی.» با حوصلهای خوابزده میگویی: «تو همیشه برای آدما اسم میذاری.» «نه برای همه. خب هر کسی چند تا ویژگی داره. منم اسمهاشون رو از همونا انتخاب میکنم.»




