نیمکت
او همیشه چشمبهراه است. نه سرمای سوزناک بهمن، نه تابش آتشزای خورشید مرداد، نه طوفان غبارآلود پاییزی و نه وسوسهی سایهسار درختان بیدِ کنار جویبار نتوانستهاند ایستادگی و پایمردی او را بر هم بزنند. سالیان دوری است که آنجا با همان هیبت ایستاده است. رنگ و رویش چون گذشته نیست اما هنوز از تک و تا نیفتاده است. چه سالهاست که محرم اسرار بیکسان و مرهم دل دردمندان بوده است. شاهد گفتوگوهای عاشقانهی عشاق، مرور خاطرات، فریاد، سکوت، گریه، شادی و تنهایی عابران بوده است. چه خندههای مستانهای را که با گوشهای آهنینش شنیده است.



