
همین آدمها
بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطورهای. من جهانم را با آدمهای معمولی ساختهام. آدمهایی که عشق

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطورهای. من جهانم را با آدمهای معمولی ساختهام. آدمهایی که عشق


گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حالوهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آنقدر پر که حرفهای زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند.

کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکتترین جا برای گفتوگو بود. لپتاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. دادهها

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه از شیب خیابان به چهارراه نزدیک میشد. آسفالت مثل

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطورهای. من جهانم را با آدمهای معمولی ساختهام. آدمهایی که عشق را باختهاند، تنهایی را در آغوش گرفتهاند، از پا افتادهاند و گاهی، چون کودکیازیادرفته، در چهارراهی از زندگی چشمبهراه کسی ماندهاند که هرگز نمیآید. در

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار داستانهایم با چنین پرسشهایی روبهرو شدهام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاویها: “کوچهی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این