
دختر شهریور
پرده را کنار میزنم و به خیابان نگاه میکنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.» بیآنکه چشمهایت را باز کنی، غرغرکنان میگویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.» «پا شو، دختر شهریور.» کمی چشمهایت را باز میکنی و نگاهم میکنی. «چیه؟ این
1405/06/20

همین آدمها
بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطورهای. من جهانم را با آدمهای معمولی ساختهام. آدمهایی که عشق را باختهاند، تنهایی را در آغوش گرفتهاند، از پا افتادهاند و گاهی، چون کودکیازیادرفته، در چهارراهی از زندگی چشمبهراه کسی ماندهاند که هرگز نمیآید. در
1405/05/09


