نوشته‌های تصادفی

جاده

همان‌طور که با دست چپش فرمان ماشین را چسبیده بود دست دیگرش را روی شانه‌ی پسر پنج‌ساله‌اش گذاشت و گفت: «ببین پسرم، زندگی درست شبیه این جاده‌اس. جاده‌ای که فقط یک‌بار از اون عبور می‌کنیم. این جاده یک‌طرفه‌اس. برگشتی نداره. ما نمی‌دونیم بعد از اون پیچ به کجا می‌رسیم. شاید به یه تپه، یه پمپ بنزین، یا یه سالن غذاخوری. گاهی ممکنه اتفاق خوبی بعد از پیچ وخم‌های این جاده در انتظارمون نباشه. مهم اینه که آمادگی رویارویی با هر چیزی رو داشته باشیم .خوبی‌ش اینه که ندونیم، وگرنه گذشتن از مسیری که همه‌ی‌ پیچ

ادامه ...

راننده‌ی بداخلاق

بیست‌و‌ششم دی‌ماه سال هشتاد‌و‌یک بود. بارها تاریخ آن روز را فراموش کرده‌ام اما کافی‌ست نگاهی به برگه‌ی مأموریتی بیندازم که با گذشت این سال‌ها سفیدی‌اش کمی به زردی گراییده است. ساعت هفت‌و‌نیم صبح باید خود را به جلسه‌ای در مرکز استان می‌رساندم. تا آن‌جا دو ساعت راه بود. اولین اتوبوس ساعت پنج‌و‌نیم صبح حرکت می‌کرد. هوا سرد بود و خیابان‌ها یخ‌بندان. نفس که می‌کشیدم بخار در حفره‌های بینی‌ام یخ می‌بست. در آن تاریکی صبح حتی یک تاکسی هم پیدا نمی‌شد. روز گذشته یک جفت کفش خریده بودم. ساعت مچی تازه‌ام را به مچم بستم و

ادامه ...

نیمکت

او همیشه چشم‌به‌راه است. نه سرمای سوزناک بهمن، نه تابش آتش‌زای خورشید مرداد، نه طوفان غبارآلود پاییزی و نه وسوسه‌ی سایه‌سار درختان بیدِ کنار جویبار نتوانسته‌اند ایستادگی و پای‌مردی او را بر‌ هم بزنند. سالیان دوری‌ است که آن‌جا با همان هیبت ایستاده است. رنگ‌ و‌ رویش چون گذشته نیست اما هنوز از تک و تا نیفتاده است. چه سال‌هاست که محرم اسرار بی‌کسان و مرهم دل دردمندان بوده است. شاهد گفت‌وگو‌های عاشقانه‌ی عشاق، مرور خاطرات،  فریاد، سکوت، گریه، شادی و تنهایی عابران بوده است. چه خنده‌های مستانه‌ای را که با گوش‌های آهنینش شنیده است.

ادامه ...

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »
نوشته‌های پیشنهادی

کمی باران

دلم  یک چتر می‌خواهد کمی باران کمی شادی، کنار تو نشستن با لب خندان کمی آواز و موسیقی کنار جوشش چشمه صدای شُرشُر جویی میان دره‌ای پُر مه دلم یک شعر ‌می‌خواهد کمی پاییز تو باشی، قاصدک باشد، تغزل‌های شورانگیز ملالی نیست این‌ها را نباشد هیچ‌یک اما دلم چیزی نمی

ادامه »

زندگی‌کردن سخت‌تر از مردن است

جنگ همواره روی‌دادی فراتر از یک تسویه‌حساب سیاسی است. سرباز پیروزمند، تسلیم می‌شود. تسلیم بنیادِ بد‌سرشت خویش. هر چیزی حتا یادبود‌های هنری و باستانی را ویران می‌کند، مهارتش را در شکنجه، آزار و تجاوز آزمایش می‌کند. ظلم می‌کند و به نابودی می‌کشاند . وحشت می‌آفریند و شادی را با ساز

ادامه »

محبوبه

ارتش عراق خرمشهر را به اشغال خود درآورده بود. مردم خانه‌های خود را خالی کرده بودند. عبدالرضا و محبوبه در خانه‌ی خود گیر افتاده بودند. اگر کمی بنزین داشتند می‌توانستند با ماشین قدیمیشان که مدت‌ زیادی بود توی حیاط خاک می‌خورد شهر را ترک کنند. عبدالرضا تصمیم گرفت هر‌طور شده

ادامه »
مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی
 
دسته‌بندی

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »