نوشته‌های تصادفی

شاپی‌کاف

چند‌ سالی می‌شد که سازمان‌ها تصمیم گرفته بودند جهت کاهش مراجعات و سهولت دسترسی، برخی از خدمات حضوری خود را از طریق وب‌سایت‌ها و پرتال‌ها ارایه نمایند. آن‌روزها این‌قدر اینترنت فراگیر نبود و تلفن‌های هوشمند به‌ این گستردگی در دست‌رس مردم قرار نداشت. بنابراین بیشتر مردم برای استفاده از خدمات اینترنتی به کافی‌نت‌ها مراجعه و از خدماتِ بر‌خط بهره می‌بردند. جلسه‌ای توجیهی برای کارکنان ترتیب داده شد. من هم در آن جلسه حضور داشتم. مدرس بسیار تأکید داشت جهت فرهنگ‌سازی و کاهش مراجعات حضوری، مراجعین به سمت استفاده از خدمات آنلاین راهنمایی شوند. بنابراین از

ادامه ...

شادی خود را به رنج دیگران گره نزنیم

نیمه شعبان بود و جشنی در سراسر کشور به راه افتاده بود. در هر جایی و سر هر کوچه‌ای بساط شربت و شیرینی بر‌قرار بود. از خیابان فرعی به خیابان اصلی پیچیدم. جمعیتی شادان و خوش‌حال گرد هم جمع شده بودند. ماشین‌ها با زحمت از میان جمعیت عبور می‌کردند. گلوگاه ساخته بودند. فریاد می‌کشیدند و هلهله سر می‌دادند. خیابان یک‌طرفه بود راه برگشتی وجود نداشت. به‌ناچار با تکان دادن دست از میان جمعیت عبور می‌کردم. آن‌ها هم دست تکان می‌دادند. صدای ضربه‌های دست و مشتِ جمعیت را روی کاپوت و سقف ماشین می‌شنیدم. یکی پا

ادامه ...

پست‌چی هر هفته در می‌زند

زنگ خانه به صدا درآمد. خانه‌ای غریب و فراموش‌شده با دری آهنی و زنگ‌زده در انتهای بن‌بست اقاقیا. روی دیوارش پلاکی آبی به شماره ۲۴ چنان چهار‌میخ شده بود که گویی مسیح را به صلیب کشیده‌اند. مریم به یک‌باره از جا پرید. با خودش گفت: «بالاخره اومد.» چادر گل‌دارش را به‌سر کرد و با دست‌پاچگی نگاهی سرسری به آیینه‌ی روی طاقچه انداخت. پله‌های حیاط را دوتا یکی دوید و دالانی باریک را طی کرد تا به دم در حیاط رسید. لحظه‌ای ایستاد و نفس عمیقی کشید. گویی همچون غواصی خود را آماده می‌کرد تا برای

ادامه ...

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »
نوشته‌های پیشنهادی
فاحشه میدان جنگ

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن نداشت.

ادامه »

چقدر خرافاتی هستیم؟

مسافری را بدرقه می‌کنید که در آستانه در، قرآن را می‌بوسد و از زیر آن رد می‌شود. او اطمینان خاطر دارد این کار او را از خطرات احتمالی مصون نگه می‌دارد. به ساعتش نگاهی می‌اندازد کمی دیر شده است. اگر پایی بردارد و دستی بجنباند بدون تاخیر به فرودگاه خواهد

ادامه »

انسان بی‌مخاطب، کتابی است بی‌خواننده

لابد جمله‌ی مشهور” هر انسان کتابی است چشم‌به‌راه خواننده‌اش” را شنیده‌اید. سعی کردم در ذهنم باطل بودن این گزاره را به اثبات برسانم. به گوشه‌گیری، و میل به تنهایی برخی از آدم‌ها فکر کردم. کسانی که بر این باورند که باید به تنهایی خو کرد و از جامعه و اطرافیان

ادامه »
مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی
 
دسته‌بندی

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »