۰۰:۰۰:۰۰
نوشته‌های تصادفی

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی. «چیه؟ این اسم جدیدمه؟»   «مگه بده؟ شهریور یعنی می‌تونی تابستون و پاییز رو با هم حس کنی.»   با حوصله‌ای خواب‌زده می‌گویی: «تو همیشه برای آدما اسم می‌ذاری.»   «نه برای همه. خب هر کسی چند تا ویژگی داره. منم اسم‌هاشون رو از همونا انتخاب می‌کنم.»

ادامه ...

اگر من نباشم تو هم نیستی

“همیشه حق با مشتری است“. این جمله‌ای است که هنوز چه در جایگاه یک کارمند و چه به عنوان مشتری تکلیفم را با آن روشن نکرده‌ام. طرح تکریم ارباب رجوع  بسیار پیش می‌آید که یک مشتری درخواست انجام کاری از کارمندی را می‌کند که منطبق بر قوانین و مقررات جاری آن موسسه یا سازمان نمی‌باشد. هنگام مواجهه با پاسخ منفی، غافل و یا حتی آگاه از وجود محدودیت‌های قانونی و فنی، خود را مُحق می‌داند که بد‌دهنی نموده و خشن‌ترین واکنش‌ها را از خود بروز دهد. از این‌رو که به احتمال زیاد یک جایی تعبیری

ادامه ...
بازدید کل
۷۴۴٬۴۹۶
تعداد بازدیدکنندگان امروز
۲۲
تعداد بازدید صفحات
۲۷۰

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی. «چیه؟ این

ادامه »

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »
نوشته‌های پیشنهادی

نا‌تمام

سلامم را نمی‌خواهی نگاهم را نمی‌خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی‌دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می‌گیرد نگاهم را که سرگردان به دنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز

ادامه »
فاحشه میدان جنگ

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن نداشت.

ادامه »

نویسنده‌ی دیوانه،حکم‌ران سرزمین واژه‌ها

دیوانگی تعبیری است از آن چه که بر یک نویسنده می‌گذرد. نویسنده کسی است که به گونه‌ای دیگر می‌اندیشد. او چیزی برای خود نمی‌خواهد الا احساس رهایی از زیر بار آن‌چه در ذهن او سنگینی می‌کند. می‌نویسد تا دیگران را به شکل خویش در بیاورد. او شیدا است. به وجد

ادامه »
مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی
 
دسته‌بندی
قاصدک

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی و نگاهم می‌کنی. «چیه؟ این

ادامه »

همین آدم‌ها

بر دیوار اتاقم تصویر هیچ قهرمانی نیست، نه پادشاهی، نه ابرقهرمانی و نه انسانی اسطوره‌ای. من جهانم را با آدم‌های معمولی ساخته‌ام. آدم‌هایی که عشق را باخته‌اند، تنهایی را در آغوش گرفته‌اند، از پا افتاده‌اند و گاهی، چون کودکی‌ازیاد‌رفته، در چهارراهی از زندگی چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نمی‌آید. در

ادامه »

کتاب سبز

گاهی از خود می‌پرسم این همه زحمت برای نوشتن، ویرایش و انتشار یک داستان یا هر چیز دیگری آیا فایده‌ای هم دارد؟ شاید چند نفر در روز آن را بخوانند و یکی دو نفر هم نظری بنویسند. خب که چه؟ بهتر نیست دنبال کار دیگری بروم؟ اما وقتی به رسانه‌ام

ادامه »