پنجاه سالگی

کیک تولدم

تاریخ من از اولین روز تابستون شروع میشه. امروز پنجاهمین سالروز تولدمه. تو ۵۰ سالگیه که می فهمی بزرگ تر ها دیگه خیلی بزرگ تر از تو نیستند. و سنشون خیلی که باشه حدودای یک و نیم برابر سن تو ئه. قهرمان های زندگی، الگوها و مدل های شخصیتی و هنری زمان جوونیت اون موقع سنشون کمتر از سن الان تو بوده و تازه می فهمی که تو چقدر معمولی هستی و قهرمان هیچکس نیستی.   تازه باورت میشه که این همون آینده است که تمام جوونیت رو بهش فکر کردی. این همون بعدنیه که سال های سال تصمیم های مهم زندگیت رو بهش موکول می کردی. اینجا دقیقا همون جاست که باورت میشه آینده ات کوتاه تر از گذشتته . و در خوش بینانه ترین حالت وسط راهه و ابتدای پایین رفتن از قله زندگی . و خوب میدونی که پایین اومدن از کوه سخت تر از بالا رفتن از اونه. درست در همین حوالی پنجاه سالگیه که می بینی چقدر… ادامه »پنجاه سالگی

سوال غیر فلسفی

از آن لحظه هاست که دلم می خواهد از من بپرسی: “قهوه می خوری؟” و من بگویم: ” این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی”. مجتبی طاهری

آدم‌ ها فقط دو دسته ‌اند

«آدم‌ها فقط دو دسته ‌اند: دستۀ اول و دستۀ دوم». تقسیم بندی های دوتائی آدم ها آدم ها از نظر زیبایی ظاهر به دو دسته تقسیم می‌شوند : زیبا و زشت. از لحاظ تحصیلات به دو دسته با سوادها و بی سوادها. یا بلند قامتند یا کوتاه اندام، یا بد ذاتند یا خوش قلب. از نظر جنسیت به دو دسته زن و مرد، از نظرسن و سال به دو دسته جوان و پیر، واز نظر مرام دو دسته اند : با معرفت و بی معرفت. آدم ها به دو دسته والدین و فرزندان نیز تقسیم بندی می شوند. مجردها و متاهل ها، دوستان و دشمنان، غریبه و آشنا، مومن و کافر، و هزاران دسته بندی دوتائی دیگر. ارزیابی آدم ها در مناسبات روزمره مان مدام در حال طبقه بندی آدم های پیرامون خود و ارزیابی آن ها هستیم. شاید فکر کنید این تقسیم بندی مربوط به صفاتی است که در بالا بدان اشاره شد. من می خواهم بگویم که این… ادامه »آدم‌ ها فقط دو دسته ‌اند

ژیان قرمز

حدود ۴ یا ۵ سال بیشتر نداشتم.تنها اسباب بازی من یه ماشین کوچک فلزی بود.یه ژیان قرمز که به اندازه کف دست هام کوچک بود. اون روزها هنوز ماشین ژیان از سکه نیفتاده بود و برای خودش یه پا ماشین حسابی بود. با مادرم رفته بودیم دکتر. آخه برادر کوچیک ترم سرما خورده بود.وقتی برگشتیم دیدیم از در و پنجره خونمون دودی سیاه و نیمه جون که از ترکیب کربن و بخار آب درست شده بود بیرون میومد. همسایه ها جلوی در خونمون جمع شده بودن.با ترس و تعجب وارد خونه شدیم .همه چیز سوخته و تبدیل به زغال و خاکستر شده بود.یادم نیست در مواجهه با اون مصیبت به مادرم چی گذشت.در اون لحظه اصلا برام مهم نبود که فرش ها و لوازم خونه و لباس هامون از بین رفته بود. تنها به یه چیز فکر می کردم. به ژیان قرمزم که همیشه بعد از بازی اونو روی طاقچه خونمون میذاشتم. یه راست و بی معطلی به سمت طاقچه… ادامه »ژیان قرمز

من اشرف مخلوقات را دیدم

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد : خوب اینم کاره دیگه چند تا فرمه برام پرش کن من سواد ندارم.  کارمند : اصلا آقا پر کردن این فرم ها به عهده خودتونه و من در این رابطه وظیفه ای ندارم.  مرد در حال ترک کردن میز کارمند با صدای بلندتر می گوید: پس وظیفه تو چیه؟ همونجا برای خودت نشستی و حقوق… ادامه »من اشرف مخلوقات را دیدم