
عبور از مِه
مِهِ آن شب، همچون پردهای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغهای محو جاده، مثل فانوسهایی لرزان سوسو میزدند. سرفههایم از اعماق سینهام برمیخواست. داروی ضد سرفه، بیرحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خطچین بریدهبریدهی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظهای هر چند کوتاه پایم را به وادی مرگبار خواب کشاند. آنی کوتاه، تسلیم وسوسهی شیرین خواب شدم. خوابی سنگین، پر از تاریکی و پر از وهم. ناهشیار بودم آن طور که ندانستم مرز میان بیداری و مرگ چه قدر باریک است. چشم گشودم بر سقف سفید و بیروح بیمارستان. واقعیت سیلی محکمی به صورتم کوبید. پایان جاده،










آخرین دیدگاهها