
پتوهای خاکستری
باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشتهشده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود. مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار میزد و نامی را زیر لب تکرار میکرد؛ نامی که سالها پیش زنی جوان در گوش نوزادی زمزمه کرده بود و حالا چون ندایی بیمخاطب بر لبان پیرزنی میچرخید: “ایوان“. گامهایش لرزان بود. و میجُست به امید نیافتن. کنار اولین پتو ایستاد. دستش لرزید و قلبش ترسید. هراس از یافتن یا نیافتن. گوشهی پتو را کنار زد. صورتِ پسری بود، اما نه صورتِ ایوان. چشمهایش بسته بود و دهانش نیمهباز. و گونهاش بیرنگ بود که هیچ خاطرهای را در







