زندگی کردن سخت تر از مردن است

جنگ همواره چیزی فراتر از یک تسویه حساب سیاسی است . سرباز پیروزمند ، تسلیم می شود. تسلیم بنیاد بد سرشت خویش. هر چیزی حتی یادبود های هنری و باستانی را ویران می کند ، مهارتش را در شکنجه ، آزار و تجاوز آزمایش می کند . ظلم می کند و به نابودی می کشاند . وحشت می آفریند و شادی را با ساز و کاری خشن می زداید. برای او “دشمن” سزاوار خشونت و زجر و مرگ است. چه زن باشد و چه کودک ، چه نظامی و یا غیر نظامی. او جسم و روح نسل ها را می کشد و می خواهد درد را تا انتهای ابدیت بگستراند و از این رو خوب می داند که کودک را در مقابل پدر باید کشت و پدر را در پیش چشم خانواده. جنگ فرصتی است برای بیداری نهفته های وحشی وار آدمی . میل خفته ای که گهگاه برای بروز، به توجیهی سیاسی و مجوزی قانونی نیازمند است. برای او هرچیز و هر کسی که در چارچوب جغرافیایی، ملیت و سیاست جبهه مقابل قرار دارد دشمن نام دارد. زیبائی هایش سزاوار نابودی و زندگانش سزاوار مردن. پس سرباز چیره دست، می کُشد و ویران می کند بی آنکه لحظه‌‌‌‌‌ ای بیندیشد. آنگاه سرخوش و فاتحانه سیگاری بر لب می گیرد و در قاب زشتی و پلیدی ، بر بلندای ویرانی های بجا مانده از سر… ادامه »زندگی کردن سخت تر از مردن است

پایان بی آغاز

صدای آژیر ممتد آمبولانس حواس از دست رفته ام را سر جایش برمی گرداند. کسی را از مرگ دور می کنند.آنطور که آغاز وجود، شادی آور است دوچندان مرگ موحش و خوف انگیز. وجودی که آغاز شده در حال انجام است . آدمی همیشه آغاز می کند و برای پایان بی قراری . به غایت می برد تا شروع دوباره ای داشته باشد. فتح می کند تا ختم نماید.اشتیاقی در ابتدا و فراغتی کوتاه پس از فرجام. شروع می کند تا تمام کند و ختم می کند تا آغاز. اما مرگ – این صبور منتظر- با شولای نیم پاره اش متفاوت با هر پایانی است. پایانی است بر تمامی آغاز ها و پایان ها. دیگر آغازی نیست و نیستی بر همه جا و همه وقت مستولی می شود. مجتبی طاهری

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه وناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی  برو با یار خود خوش باش گناهت را نمی بخشم  فریبم دادی ورفتی گنه کردی گنه کردی نوشته شده در سال 1372 مجتبی طاهری

برف

در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف باریده است. و ما آن چنان هیجان زده می شدیم که خواب شیرین از سرمان می پرید  و برای دیدن برف بیرون می دویدیم. بخاطر دارم که بچه ها به سرعت به داخل کوچه می دویدند و شروع به برف بازی می کردند . اما من بیشتر دوست داشتم برای تماشای برف کنار پنجره بایستم و وقتی خوب تماشا می کردم ، آنوقت به بچه های دیگر ملحق می شدم. تا جایی که یادم هست معمولا اولین برف در شب وقتی که همه خواب بودند می بارید و صبح غافل گيرمان می کرد اما امروز با تمامی روزهای سرد زمستان تفاوت دارد.  امروز من به استقبال برف رفتم و خنکایش را بر روی گونه هایم احساس کردم و به شکوه و زیبایی اش اعتراف نمودم. نوشته شده در تاریخ 1376/10/22 مجتبی طاهری

جمعه

کلمات بی پروا تر از همیشه برای تقریر یادی دوباره از تو بلند و بلند در آسمان اوج می گیرند و شور و حالی آسمانی را با خود می آورند و مرا به نگارش این سطور وا می دارند . زیبای من! صدای تو از آن سوی کوه ها و دره ها خون تازه ای برای زیستن در عروقم دوانید. ناقوس عشق به یک باره از فراسوی مرزها و دشت ها بر فراز برج های اطمینان به صدا در آمد. دستی لرزید و قلبی ترسید تا زبان به اعتراف گشوده شد. سکوتی هرچند کوتاه انتظار پاسخی را به ارمغان آورد. در آن سو جمله ای برای پایان دادن به انتظاری شیرین با پاسخی همگون یافت نمی شد. و بهانه ای در دست تو بود که تو را به انکار و مرا به اصرار وا می داشت. من ماندم و یک غزلنامه فراموش شده. و تو ماندی منفعل .مرا کاویدی ،زیر و رو کردی ، خندیدی و آنچه را که می خواستی یافتی، سوختنم را در تب انتظار احساس کردی. پس با واژه ای که خود بر زبان تو کاشتم شهد شیرین تعلق را در کامم ریختی. نوشته شده در تاریخ 1374/05/20 مجتبی طاهری

مثل نسیم

یک بار دیگر آمدی. اما با تو بودن دقایقی بیش نپائید. مسافر بودی و من نیز. شانه به شانه من به معراج آمدی . رنگت پریده بود. مثل همیشه آرام و ساکت بودی. هوا سرد بود. تو هم سردت بود و می لرزیدی. از نگاهت شادی فوران می کرد و لبانت با لبخند عجین شده بود و من سبک بودم و شجاع. مغرور و پی پروا . اما دقایقی بعد در میان بارش نگاهم رفتی .  نوشته شده در تاریخ 1374/04/22 مجتبی طاهری

گریه،تنهائی،خلوت

اگر می گریم ملامتم نکنید من از تبار گریه می آیم بدرقه راهم گریه مادر بود توشه راهم چشمانی نم دار و تنهایی… که مپرس ای تنهایی ! ای تنها ترین واژه ها ! آن دم که به پیشوازم آمدی  ندانستی که پیش ترها نیز تنها بوده ام در خلوت شب های خویش و تو ای تنهایی ! با خلوت و گریه  دیگر تنها نیستی و من…!؟ نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۴/۱۱/۱۱ مجتبی طاهری

سوگند

تو بیا که در این غربت دور می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه می رود آب به دیدار کویر می روم مست  به معراج خیال ودراین خلوت پائیزی باغ گل حسرت تنهاست تو بیا لب دریای پراز حادثه شعر رویم واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم و خدا را ز پریشانی یک قافیه احساس کنیم ماه امشب ز پس پرده ابر به من از پنجره باز غمین می نگرد خانه سرشار ز موسیقی اعجاز تو نیست و تو گویی ز تپشهای هراس دل من بی خبری به تب تند نگاه به شب برف زمین و به زیبایی محصور تو در عالم قاب به سکوت گل سنگ وبه یک بالش خیس از نم اشک و به هرجلوه زیبای طبیعت سوگند دیگر از فاصله ها حرفی نیست من به احساس گل سرخ تورا می خوانم تا بیایی و به فردا برسیم و نپرسیم زهم چه غمی داشته ایم مجتبی طاهری