مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

درمان دوری با نوشتن

یک نویسنده پیش از آن که پدیدآورنده‌ی متنی باشد پر از حرف‌هایی است که اگر مجال بروز نیابد روحش را می‌فرساید. برای او نوشتن پاسخ به یک ضرورت وجودی است؛ راهی برای نظم‌دادن به ذهن و زنده‌ماندن در برابر آشفتگی درون. و نوشتن برایش ابزاری است برای بقا. نوشتن به نویسنده اجازه می‌دهد آن‌چه را نمی‌تواند زندگی کند، بنویسد؛ آن‎چه را نمی‌تواند بگوید، ثبت کند؛ و با این کار، تعادل حداقلیِ روانی خود را حفظ کند. سکوت یک نویسنده واکنشی طبیعی به دوری است. وقتی یک نویسنده با فاصله‌ا‌ی ناگهانی یا دردناک مواجه می‌شود، سکوت می‌کند، اما نه از بی‌تفاوتی، بلکه

ادامه ...

از سلول انفرادی تا چوبه‌ی دار

نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمی‌شد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.» در راهروی زندان همه‌چیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمه‌های گنگ. و  زندانی محکوم‌به‌حبس ابدی که آواز  “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من، هر کدام معنی تازه‌ای داشت؛ هر قدمی که بر‌می‌داشتم مانند پیمانِ بارهاشکسته‌ای بود. لرزان و بی‌اعتبار. آسمان خاکستری بود، همان آسمانی که همیشه بود اما امروز دیگر معنی غربت داشت. و من هر چیزی که می‌دیدم برای آخرین بار بود. چه‌قدر دلم برای همه‌چیز تنگ شده بود. نگهبان چیزی گفت: «صبور باش. گاهی وقتا توی زندگی

ادامه ...

تنگنا

آن روزها درمانده بودم و شرمنده. بدبیاری‌های ریز و درشتم کم نبود. بیکاری و تماس‌های پی‌درپی طلب‌کارها بحران آن روزهایم بود. نوعی بحران که آدم را ناگهان نابود نمی‌کند؛ آدم را ذره‌ذره خرد می‌کند. و همین من را به نقطه‌ای رسانده بود که با خود گفتم: «من‌که آدم بدی نیستم. فقط تحت فشارم. فقط همین یک‌بار.» این جمله‌ی کوچک، تردیدهایم را کنار زد. شهر، بی‌ستاره بود و شب‌آلود. شبیه بخت من. لحظه‌ای که روی پشت بام نفسم را حبس کردم و عزمم را جزم، باد گرم هنوز از حرکت وانمانده بود. کولرِ آبی را به کناری کشیدم. نگاهم به ژرفای سیاه

ادامه ...
فاحشه میدان جنگ

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن نداشت. فقط امیدی لرزان که در دلش مانده بود. نورافکن، لحظه‌ای بر جولیا تابید. به سرعت خود را کنار کشید و در پستوی بوته‌ای پنهان شد. صدای قدم‌های نگهبان، نزدیک و دور می‌شد. جولیا نفسش را نگه داشت. هر صدای کوچکی می‌توانست پایان همه‌چیز باشد. اما در ژرفای تاریکی، نوری در دلش

ادامه ...
سلول شماره 12

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند رهایی در سایه‌ی کدامین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی آهن، از معنا تهی می‌شود.و من؛ نگاهبانِ واپسینِ دیوارهایِ سردم. پنج سال، هر صبح، کلیدی چرخاندمدر قفسی که هیچ پرنده‌ای در آن آواز رهایی سر نداد.پنج سال، چشم در چشم اسیری دوختمکه از دشمنی تهی شده بود. او می‌گفت:«صبح‌به‌خیر، سروان.»و من سکوت می‌کردم،چرا که مهربانی، سال‌ها بود در گلویم مرده بود. او دوست من نبود.اما آدمِ

ادامه ...
مجتبی طاهری

آبرو یا آرامش؟ راز مهربانی با غریبه‌ها و تندی با نزدیکان

شاید پدری را دیده باشید که در محل کار خوش‌برخورد و صبور است، اما در خانه زود عصبانی می‌شود. یا دوستی که در جمع‌های اجتماعی پر از لبخند و ادب است، اما با خواهر و برادرش به تندی حرف می‌زند. چرا این دوگانگی در رفتار ما وجود دارد؟ برای فهم این موضوع می‌توان ارتباطاتمان را در سه سطح دسته‌بندی کرد: ۱. سطح تنهایی وقتی تنها هستیم، هیچ نقابی در کار نیست. رفتار ما تابع راحتی و امکاناتی است که در اختیار داریم. ممکن است روی مبل غذا بخوریم، نیمه‌شب بیدار بمانیم یا لباس‌های راحت بپوشیم. اینجا نیازی به رعایت آداب نیست،

ادامه ...

استراتژی فرار از بحث

کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکت‌ترین جا برای گفت‌وگو بود. لپ‌تاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. داده‌ها نشون می‌ده پروژه‌ای که ازش دفاع می‌کنی، نتیجه نداده.» رضا نگاه کوتاهی به بالای وب‌سایت انداخت و گفت: «اینو  می‌گی؟ من این رسانه رو قبول

ادامه »

بارانی که بند نمی‌آمد

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه‌ از شیب خیابان به چهارراه نزدیک می‌شد. آسفالت مثل آینه‌ای سیاه، نور ماشین‌ها را پس می‌داد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت و به میانه‌ی چهارراه رسید.

ادامه »

پتوهای خاکستری

باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشته‌شده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود. مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار می‌زد و نامی را زیر لب تکرار می‌کرد؛ نامی که سال‌ها پیش زنی جوان

ادامه »