مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
بایگانی

عبور از مِه

مِهِ آن شب، همچون پرده‌ای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغ‌های محو جاده، مثل فانوس‌هایی لرزان سوسو می‌زدند. سرفه‌هایم از اعماق سینه‌ام برمی‌خواست. داروی ضد سرفه، بی‌رحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خط‌چین بریده‌بریده‌ی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظه‌ای هر چند کوتاه پایم را به وادی مرگ‌بار خواب کشاند. آنی کوتاه، تسلیم وسوسه‌ی شیرین خواب شدم. خوابی سنگین، پر از تاریکی و پر از وهم. ناهشیار بودم آن طور که ندانستم مرز میان بیداری و مرگ چه قدر باریک است. چشم گشودم بر سقف سفید و بی‌روح بیمارستان. واقعیت سیلی محکمی به صورتم کوبید. پایان جاده،

متن کامل »

خاکستری

سوسوی چراغ ‌برق انتهای کوچه به روی سنگ‌فرش نم‌ناک و باران‌زده می‌تابید. مهراب بی چتر و کلاه به تماشای پنجره‌ی نیمه‌باز یک خانه ایستاده بود. خانه همان خانه بود، اما انگار سال‌ها پیرتر شده بود. رنگ از دیوارهایش پریده بود و گل‌دان لب‌پری گوشه‌ی پنجره ترک برداشته بود. اینجا، جایی بود که سال‌ها پیش، مهتاب؛ همان دختر زیبای شمالی با شالی سفید، هر غروب، آرام پشت پنجره ظاهر می‌شد. او هر بار با همان نگاه معصوم و لبخند محجوب، به کوچه‌ی خلوت چشم می‌دوخت تا مهراب را با نگاهش بدرقه کند. حالا، پنجره سرد و خاموش بود، گویی دیگر نه کسی

متن کامل »

داش آکل

داش‌آکُل لات نبود. لوتی بود. در جوان‌مردی همتا نداشت. نه اهل دین بود  و نه اهل دنیا. در عوض دست‌گیر مردم درمانده بود. اگر پیدایش نمی‌کردی یا توی قهوه خانه دو‌میل چایی می‌خورد و چپق می‌کشید یا توی حیاط ملا اسحاق عرق‌کِش یک بطری سرشکسته عرق دو‌آتشه را بدون مزه تا نیمه سر می‌کشید. نامش پرآوازه بود و صورتش بی‌ریخت. خط خطی‌های صورتش گواه این بود که سر بی‌دردی ندارد و جان به قالبش زیادی می‌کند. همه کار می‌کرد اما بی‌ناموسی نه. اصلاً نگاه‌بان ناموس همه بود. خوب یا بد این گونه زندگیش می‌گذشت. روزی برایش پیغام آوردند که حاجی‌صمد مرده

متن کامل »
کتاب علوم سال پنجم

آقای بازرس

سن‌وسال و حس‌و‌حالم در حوالی ۱۰ سالگی پرسه می‌زد که چندوچون کشتن یک نفر را از سر می‌گذارندم. در خیالم شکیبایی می‌کردم تا روز به ظلمت آلوده شود. آن‌گاه از دیوار خانه‌اش بالا می‌رفتم. هنگامی که در خواب بود دشنه را تا بُن فولاد در قلبش فرو می‌کردم. نه در اندیشه‌ی ترسش بودم و نه در بند طرح و دسیسه. نه بلندای دیوار بازم می‌داشت و نه قفل آهنین درِ چوبین اتاق خوابش. همه چیز در خیالم ساده بود. بی هیچ پیامد و عقوبتی. اتابک کتاب علومش را روی میز گشوده بود بی آن‌که پاسخی برای پرسش‌های پایان هر درس نوشته

متن کامل »

ماجرای شب برفی

ساعت ۱۱ تلفنم زنگ خورد. سینا بود، هم‌کلاسی غزل‌. گفتم: «بفرمایید. امرتون.» گفت: «می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم که فرداشب برای دست‌بوسی با خانواده خدمت برسیم.» صدایش پر از شرم و اضطراب بود. گفتم: «از نظر من اشکالی نداره. تشریف بیارین.» اعتماد‌به‌نفسی پیدا کرد و شاد و صمیمی تشکر کرد و قطع کرد. آیا واقعاً وقتش رسیده بود؟ بچه‌ها چه‌زود بزرگ می‌شوند. برف شیشه‌‌های ‌‌ماشین را با گُل‌های سفید و بلورینش تزیین کرده بود. کاش این برف می‌توانست تمامی نیرنگ‌ها و بدی‌های آدمی را در زیر خود مدفون کند. خودپسندی‌ و نامهربانی‌ آشکارترین ویژگی انسان امروزی است. عابری کنار خیابان منتظر بود.

متن کامل »

کژتابی، مغلطه‌ی ابهام ساختاری

یکی از موانعی که ابلاغ و انتقال پیام را دچار مشکل می‌کند کژتابی است. این اصطلاح نخستین‌بار توسط بهاءالدین خرمشاهی ابداع و به کار برده شد. هنگامی‌ که در جملات و گزاره‌ها از واژه‌ها و عبارات به گونه‌ای استفاده می‌شود که دربرگیرنده‌ی بیش از یک معنی است و قرینه‌ای هم برای روشن‌سازی معنی آن عبارات آورده نمی‌شود مخاطب ممکن است دچار سوء برداشت شود.  قیدهایی همچون دور، نزدیک، کم، زیاد، کوچک و بزرگ دارای معانی نسبی، غیر قطعی و نامشخصی می‌باشند که اگر با قرینه‌هایی همراه نباشند بی‌تردید خواننده و شنونده را با ابهام روبه‌رو خواهند نمود. برای نمونه از شخصی

متن کامل »
مجتبی طاهری

پشت سرت در را ببند

آن روز زودتر از همیشه سر قرار آمده بود. گویی می‌خواست فرصت بیشتری داشته باشد تا طعم دلهره‌آور انتظار را در ذهنش حکاکی کند. این‌پا و آن‌پا می‌کرد و مُشتش را به کف دستش می‌کوبید. چند قدم جلو می‌‌رفت و به همان تعداد برمی‌گشت. وقتی رسیدم آن‌جا بود. بی‌مقدمه گفت: «می خوام برم.»  گفتم: «چه بی‌پروا؟» گفت: «نیومدم این‌جا مقدمه‌چینی کنم.»  گفتم: «سال‌های رفته‌ی تو انگشت‌شمارند و سال‌های پیش روت پرتعداد.» گفت: «تو اصلأ می‌دونی تنهایی یعنی چی؟» سکوت کردم و به چشم‌هایش نگریستم. به روی خودم نیاوردم اما خوب می‌دانستم که “تنهایی” موذیانه‌ترین حسی است که همه‌جا در کمین نشسته

متن کامل »

آسپیرین

سردرد، مهمان ناخوانده‌ی این روزهایش بود. کشوی میز را باز کرد. یک آسپیرین برداشت. با بی‌حوصلگی گفت: «دندونی رو که درد می‌کنه باید کند و انداخت دور.» آسپیرین را سر جایش گذاشت. تپانچه را برداشت.

متن کامل »
فاحشه میدان جنگ

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن نداشت.

ادامه »
سلول شماره 12

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند مرگ در سایه‌ی نخستین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی آهن، از معنا تهی می‌شود.و

ادامه »
مجتبی طاهری

آبرو یا آرامش؟ راز مهربانی با غریبه‌ها و تندی با نزدیکان

شاید پدری را دیده باشید که در محل کار خوش‌برخورد و صبور است، اما در خانه زود عصبانی می‌شود. یا دوستی که در جمع‌های اجتماعی پر از لبخند و ادب است، اما با خواهر و برادرش به تندی حرف می‌زند. چرا این دوگانگی در رفتار ما وجود دارد؟ برای فهم

ادامه »