سوگند

تو بیا که در این غربت دور می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه می رود آب به دیدار کویر می روم مست  به معراج خیال ودراین خلوت پائیزی باغ گل حسرت تنهاست تو بیا لب دریای پراز حادثه شعر رویم واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم و خدا را ز پریشانی یک قافیه احساس کنیم ماه امشب ز پس پرده ابر به من از پنجره باز غمین می نگرد خانه سرشار ز موسیقی اعجاز تو نیست و تو گویی ز تپشهای هراس دل من بی خبری به تب تند نگاه به شب برف زمین و به زیبایی محصور تو در عالم قاب به سکوت گل سنگ وبه یک بالش خیس از نم اشک و به هرجلوه زیبای طبیعت سوگند دیگر از فاصله ها حرفی نیست من به احساس گل سرخ تورا می خوانم تا بیایی و به فردا برسیم و نپرسیم زهم چه غمی داشته ایم مجتبی طاهری

طرح تنهائی

دختر نقاشم! طرحی از من بکش، نشسته بر نیمکتی تنها خیره به سنگ فرشهای دو رنگ پارک دست هایم زیر چانه ام هاله ابری در بالای سرم و علامت سوالی در آن می خواهم حال این روز هایم را درون قابی محصور کنم مجتبی طاهری

دریا همیشه آبی نیست

باران، ره گم كرده به خیالم می بارد و قافیه هایم خیس می شود تو می روی و به سردی می انجامد آتش مهرم در تو من می مانم و شعرهای نیم كاره و دريا در من طوفانی و تلخ و گل آلود كاش دريا هميشه آبي بود مجتبی طاهری