مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

دختری در آستانه‌ی پرواز

دختر بر لبه‌ی بام هتل ایستاده بود. چشم‌هایش را بسته بود و دست‌هایش را گشوده بود. می‌خواست مرگ را در آغوش بگیرد. خیابان شلوغ بود اما صدای هیاهو و بوق ماشین‌ها به بلندی ساختمان نمی‌رسید. سکوت بود و صدای پیچش باد در میان موهای دختر. نیما با آتش و دود خو گرفته بود. سر صحنه‌ی ‌تصادف که می‌رسید با دیدن خون و مرگ، گرهی به ابروانش می‌انداخت و یک‌تنه، بی‌آن‌که لحظه‌ای وابماند و تسلیم احساسات شود تکه‌های گوشت و خون را از لابه‌لای آهن‌پاره‌ها بیرون می‌کشید. او فقط یک آتش‌نشان نبود. فیلسوف بود و روان‌شناس. با تفکر و مطالعه‌ توانسته بود

ادامه ...

دختر سه‌شنبه‌ها

عکاسی “خاطره” در طبقه‌ی بالای یک ساختمان آجری قدیمی قرار داشت. پلکان باریکش به دری چوبی با شیشه‌ی مات ختم می‌شد. وقتی کسی وارد می‌شد، زنگوله‌ی بالای در به صدا درمی‌آمد. آن‌وقت صاحب عکاسی؛ مردی سال‌خورده، بداخلاق و خواب‌آلود، چرتش پاره می‌شد. سبیل سفیدش را مرتب می‌کرد و عینک ته‌استکانی‌اش را به چشم می‌زد. مشتری را روی صندلی گردان استیل می‌نشاند، پرده‌ی مخملی قرمز را می‌کشید، و با انگشتان زمختش، سرِ مشتری بیچاره را آن‌قدر به این‌ور و آن‌ور می‌چرخاند تا به حالت دل‌خواهش برسد. آن‌وقت، سر خود را تا گردن درون پارچه‌ی تاریک فرو می‌برد، دکمه‌ی شاتر را می‌فشرد، و

ادامه ...

عبور از مِه

مِهِ آن شب، همچون پرده‌ای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغ‌های محو جاده، مثل فانوس‌هایی لرزان سوسو می‌زدند. سرفه‌هایم از اعماق سینه‌ام برمی‌خواست. داروی ضد سرفه، بی‌رحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خط‌چین بریده‌بریده‌ی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظه‌ای هر چند کوتاه پایم را به وادی مرگ‌بار خواب کشاند. آنی کوتاه، تسلیم وسوسه‌ی شیرین خواب شدم. خوابی سنگین، پر از تاریکی و پر از وهم. ناهشیار بودم آن طور که ندانستم مرز میان بیداری و مرگ چه قدر باریک است. چشم گشودم بر سقف سفید و بی‌روح بیمارستان. واقعیت سیلی محکمی به صورتم کوبید. پایان جاده،

ادامه ...

خاکستری

سوسوی چراغ ‌برق انتهای کوچه به روی سنگ‌فرش نم‌ناک و باران‌زده می‌تابید. مهراب بی چتر و کلاه به تماشای پنجره‌ی نیمه‌باز یک خانه ایستاده بود. خانه همان خانه بود، اما انگار سال‌ها پیرتر شده بود. رنگ از دیوارهایش پریده بود و گل‌دان لب‌پری گوشه‌ی پنجره ترک برداشته بود. اینجا، جایی بود که سال‌ها پیش، مهتاب؛ همان دختر زیبای شمالی با شالی سفید، هر غروب، آرام پشت پنجره ظاهر می‌شد. او هر بار با همان نگاه معصوم و لبخند محجوب، به کوچه‌ی خلوت چشم می‌دوخت تا مهراب را با نگاهش بدرقه کند. حالا، پنجره سرد و خاموش بود، گویی دیگر نه کسی

ادامه ...

داش آکل

داش‌آکُل لات نبود. لوتی بود. در جوان‌مردی همتا نداشت. نه اهل دین بود  و نه اهل دنیا. در عوض دست‌گیر مردم درمانده بود. اگر پیدایش نمی‌کردی یا توی قهوه خانه دو‌میل چایی می‌خورد و چپق می‌کشید یا توی حیاط ملا اسحاق عرق‌کِش یک بطری سرشکسته عرق دو‌آتشه را بدون مزه تا نیمه سر می‌کشید. نامش پرآوازه بود و صورتش بی‌ریخت. خط خطی‌های صورتش گواه این بود که سر بی‌دردی ندارد و جان به قالبش زیادی می‌کند. همه کار می‌کرد اما بی‌ناموسی نه. اصلاً نگاه‌بان ناموس همه بود. خوب یا بد این گونه زندگیش می‌گذشت. روزی برایش پیغام آوردند که حاجی‌صمد مرده

ادامه ...
کتاب علوم سال پنجم

آقای بازرس

سن‌وسال و حس‌و‌حالم در حوالی ۱۰ سالگی پرسه می‌زد که چندوچون کشتن یک نفر را از سر می‌گذارندم. در خیالم شکیبایی می‌کردم تا روز به ظلمت آلوده شود. آن‌گاه از دیوار خانه‌اش بالا می‌رفتم. هنگامی که در خواب بود دشنه را تا بُن فولاد در قلبش فرو می‌کردم. نه در اندیشه‌ی ترسش بودم و نه در بند طرح و دسیسه. نه بلندای دیوار بازم می‌داشت و نه قفل آهنین درِ چوبین اتاق خوابش. همه چیز در خیالم ساده بود. بی هیچ پیامد و عقوبتی. اتابک کتاب علومش را روی میز گشوده بود بی آن‌که پاسخی برای پرسش‌های پایان هر درس نوشته

ادامه ...

درمان دوری با نوشتن

یک نویسنده پیش از آن که پدیدآورنده‌ی متنی باشد پر از حرف‌هایی است که اگر مجال بروز نیابد روحش را می‌فرساید. برای او نوشتن پاسخ به یک ضرورت وجودی است؛ راهی برای نظم‌دادن به ذهن و زنده‌ماندن در برابر آشفتگی درون. و نوشتن برایش ابزاری است برای بقا. نوشتن به

ادامه »

از سلول انفرادی تا چوبه‌ی دار

نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمی‌شد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.» در راهروی زندان همه‌چیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمه‌های گنگ. و  زندانی محکوم‌به‌حبس ابدی که آواز  “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من، هر کدام معنی تازه‌ای داشت؛

ادامه »

تنگنا

آن روزها درمانده بودم و شرمنده. بدبیاری‌های ریز و درشتم کم نبود. بیکاری و تماس‌های پی‌درپی طلب‌کارها بحران آن روزهایم بود. نوعی بحران که آدم را ناگهان نابود نمی‌کند؛ آدم را ذره‌ذره خرد می‌کند. و همین من را به نقطه‌ای رسانده بود که با خود گفتم: «من‌که آدم بدی نیستم.

ادامه »