
ماجرای شب برفی
ساعت ۱۱ تلفنم زنگ خورد. سینا بود، همکلاسی غزل. گفتم: «بفرمایید. امرتون.» گفت: «میخواستم ازتون اجازه بگیرم که فرداشب برای دستبوسی با خانواده خدمت برسیم.» صدایش پر از شرم و اضطراب بود. گفتم: «از نظر من اشکالی نداره. تشریف بیارین.» اعتمادبهنفسی پیدا کرد و شاد و صمیمی تشکر کرد و قطع کرد. آیا واقعاً وقتش رسیده بود؟ بچهها چهزود بزرگ میشوند. برف شیشههای ماشین را با گُلهای سفید و بلورینش تزیین کرده بود. کاش این برف میتوانست تمامی نیرنگها و بدیهای آدمی را در زیر خود مدفون کند. خودپسندی و نامهربانی آشکارترین ویژگی انسان امروزی است. عابری کنار خیابان منتظر بود.







