
آقای بازرس
سنوسال و حسوحالم در حوالی ۱۰ سالگی پرسه میزد که چندوچون کشتن یک نفر را از سر میگذارندم. در خیالم شکیبایی میکردم تا روز به ظلمت آلوده شود. آنگاه از دیوار خانهاش بالا میرفتم. هنگامی که در خواب بود دشنه را تا بُن فولاد در قلبش فرو میکردم. نه در اندیشهی ترسش بودم و نه در بند طرح و دسیسه. نه بلندای دیوار بازم میداشت و نه قفل آهنین درِ چوبین اتاق خوابش. همه چیز در خیالم ساده بود. بی هیچ پیامد و عقوبتی. اتابک کتاب علومش را روی میز گشوده بود بی آنکه پاسخی برای پرسشهای پایان هر درس نوشته باشد. آقای بازرس آمد. بلندبالا و خوشسیما. رو به اتابک کرد و پرسید: «







