آخرین نوشته‌ها

ثانیه های بی قرار

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم کلاچ و گازهای پی در پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می رود.ماشین همچون سگی حمله ور به جلو می تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می خواباند

ادامه »
پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود

ادامه »
در بلا بودن به از بیم بلاست

کلا من از آن گونه آدم هایی هستم که دکتر رفتن برایشان سخت ترین کار دنیاست. سال های سال یکی دوتا لکه سیاه کوچک کنار صورتم با من همزیستی می کردند.هر بار که با آینه روبرو می‌شدم خاطرم آزرده می شد. با هر کس که

ادامه »
در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیک ترین شهربازی به خانه ‌مان “خورشید طلایی” نام دارد. آخر هفته که می رسید دخترم می گفت : “پدر! برویم گلدن سان (خورشید طلائی)؟ “. بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی های مختلفی را انجام می دادیم. در یکی از بازی‌ها من

ادامه »
چرخ های ماشین ساجعلی

دیروز با مادرم تماس گرفتم تا حالش را بپرسم . لابلای حرفهایمان  به یکباره گفت : “شنیدی ساجعلی را کشته اند؟” . خبر را سریع و کوتاه به من داد . انگار در همان یک صدم ثانیه اول از گفتنش پشیمان شده بود تا خاطر مرا

ادامه »
چراغ نفتی

نیمه های شب است. برف سنگینی باریده و موجب قطع برق شده است. همه چیز در تاریکی فرو رفته است. او غم بزرگی در سینه دارد. طاقت این تاریکی و تنهایی را ندارد. تمام دلخوشی اش یک نخ سیگاری است که خود را ته پاکت

ادامه »
پائیز در تابستان

اول مرداد است هوا گرم است و سوزان. بی حوصله و کلافه ام .کتاب جدیدی را شروع می کنم. به این جمله می رسم: “نوشتن درمان درد بیهودگی است”. تصمیم می گیرم چیزی بنویسم.هر طور شده باید دنیایم را عوض کنم .مقابل وزش باد کولر

ادامه »
پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که

ادامه »