مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی
کتاب علوم سال پنجم

آقای بازرس

سن‌وسال و حس‌و‌حالم در حوالی ۱۰ سالگی پرسه می‌زد که چندوچون کشتن یک نفر را از سر می‌گذارندم. در خیالم شکیبایی می‌کردم تا روز به ظلمت آلوده شود. آن‌گاه از دیوار خانه‌اش بالا می‌رفتم. هنگامی که در خواب بود دشنه را تا بُن فولاد در قلبش فرو می‌کردم. نه در اندیشه‌ی ترسش بودم و نه در بند طرح و دسیسه. نه بلندای دیوار بازم می‌داشت و نه قفل آهنین درِ چوبین اتاق خوابش. همه چیز در خیالم ساده بود. بی هیچ پیامد و عقوبتی. اتابک کتاب علومش را روی میز گشوده بود بی آن‌که پاسخی برای پرسش‌های پایان هر درس نوشته باشد. آقای بازرس ‌آمد. بلندبالا و خوش‌سیما. رو به اتابک کرد و پرسید: «

ادامه ...

ماجرای شب برفی

ساعت ۱۱ تلفنم زنگ خورد. سینا بود، هم‌کلاسی غزل‌. گفتم: «بفرمایید. امرتون.» گفت: «می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم که فرداشب برای دست‌بوسی با خانواده خدمت برسیم.» صدایش پر از شرم و اضطراب بود. گفتم: «از نظر من اشکالی نداره. تشریف بیارین.» اعتماد‌به‌نفسی پیدا کرد و شاد و صمیمی تشکر کرد و قطع کرد. آیا واقعاً وقتش رسیده بود؟ بچه‌ها چه‌زود بزرگ می‌شوند. برف شیشه‌‌های ‌‌ماشین را با گُل‌های سفید و بلورینش تزیین کرده بود. کاش این برف می‌توانست تمامی نیرنگ‌ها و بدی‌های آدمی را در زیر خود مدفون کند. خودپسندی‌ و نامهربانی‌ آشکارترین ویژگی انسان امروزی است. عابری کنار خیابان منتظر بود. برف روی سر و رویش نشسته بود. بی‌تفاوت از کنارش گذشتم. از پشت سر

ادامه ...

کژتابی، مغلطه‌ی ابهام ساختاری

یکی از موانعی که ابلاغ و انتقال پیام را دچار مشکل می‌کند کژتابی است. این اصطلاح نخستین‌بار توسط بهاءالدین خرمشاهی ابداع و به کار برده شد. هنگامی‌ که در جملات و گزاره‌ها از واژه‌ها و عبارات به گونه‌ای استفاده می‌شود که دربرگیرنده‌ی بیش از یک معنی است و قرینه‌ای هم برای روشن‌سازی معنی آن عبارات آورده نمی‌شود مخاطب ممکن است دچار سوء برداشت شود.  قیدهایی همچون دور، نزدیک، کم، زیاد، کوچک و بزرگ دارای معانی نسبی، غیر قطعی و نامشخصی می‌باشند که اگر با قرینه‌هایی همراه نباشند بی‌تردید خواننده و شنونده را با ابهام روبه‌رو خواهند نمود. برای نمونه از شخصی می‌پرسید: «خانه‌‌تان کجاست؟» و او می‌گوید: «در همین نزدیکی است.» اما معلوم می‌شود که

ادامه ...
مجتبی طاهری

پشت سرت در را ببند

آن روز زودتر از همیشه سر قرار آمده بود. گویی می‌خواست فرصت بیشتری داشته باشد تا طعم دلهره‌آور انتظار را در ذهنش حکاکی کند. این‌پا و آن‌پا می‌کرد و مُشتش را به کف دستش می‌کوبید. چند قدم جلو می‌‌رفت و به همان تعداد برمی‌گشت. وقتی رسیدم آن‌جا بود. بی‌مقدمه گفت: «می خوام برم.»  گفتم: «چه بی‌پروا؟» گفت: «نیومدم این‌جا مقدمه‌چینی کنم.»  گفتم: «سال‌های رفته‌ی تو انگشت‌شمارند و سال‌های پیش روت پرتعداد.» گفت: «تو اصلأ می‌دونی تنهایی یعنی چی؟» سکوت کردم و به چشم‌هایش نگریستم. به روی خودم نیاوردم اما خوب می‌دانستم که “تنهایی” موذیانه‌ترین حسی است که همه‌جا در کمین نشسته است. آن‌قدر موذی که وقتی از آن می‌گریزی به سراغت می‌‌آید و وقتی همراهش

ادامه ...

آسپیرین

سردرد، مهمان ناخوانده‌ی این روزهایش بود. کشوی میز را باز کرد. یک آسپیرین برداشت. با بی‌حوصلگی گفت: «دندونی رو که درد می‌کنه باید کند و انداخت دور.» آسپیرین را سر جایش گذاشت. تپانچه را برداشت.

ادامه ...
سرباز وطن پرست

میهن پرست

محمد از همان روزهای اول توجهم را به خودش جلب کرده بود. در یادگیری سریع بود. تمامی درس‌های نظری و آموزش‌های عملی را با بهترین نمرات پشت سر می‌گذاشت. طوری از جنگ و نبرد حرف می‌زد که گویی برای آن، پا به دنیا گذاشته است. او بهترین افسر دانشکده‌ بود. شیفته‌ی شخصیت اصیل و مصمم او بودم. بیش از آن‌که در اندیشه‌ی رقابت با او باشم دل‌خوش به رفاقتش بودم. ترم اول به پایان رسید. او از نشستن روی صندلی دانشکده و فقط و فقط در اندیشه‌ی جنگ‌بودن بیزار بود. به باور او زمان جنگیدن فرا‌رسیده بود. نه‌گفتن به او جزو سخت‌ترین کارها بود. با پافشاری او درس و دانشگاه را رها کردیم و به

ادامه ...

تنگنا

آن روزها درمانده بودم و شرمنده. بدبیاری‌های ریز و درشتم کم نبود. بیکاری و تماس‌های پی‌درپی طلب‌کارها بحران آن روزهایم بود. نوعی بحران که آدم را ناگهان نابود نمی‌کند؛ آدم را ذره‌ذره خرد می‌کند. و همین من را به نقطه‌ای رسانده بود که با خود گفتم: «من‌که آدم بدی نیستم.

ادامه »
فاحشه میدان جنگ

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن نداشت.

ادامه »
سلول شماره 12

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند رهایی در سایه‌ی کدامین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی آهن، از معنا تهی می‌شود.و

ادامه »