مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

دختری در آستانه‌ی پرواز

نیما شبیه هیچ‌کس نیست. به زندگی ارج می‌نهد و بر آن است تا دنیا را دگرگون نماید. تغییری هر‌چند خُرد و هر‌اندازه بی‌مقدار. تا آن‌جا که سنگی را از روی تپه‌زاری برمی‌دارد و آن‌را به ژرف‌نای دره‌ای پرتاب می‌کند. سنگی که به باور او هزاران‌سال همان‌جا محبوس بین تلی از سنگ و خاک بی‌حرکت مانده است بی‌آن‌که جای دیگری از این دنیای پهناور را دیده باشد. بعد لبخندی می‌زند و با جدیت می‌گوید: «من همین الان دنیا رو تغییر دادم.» با آتش و دود خو گرفته است و سر صحنه‌ی ‌تصادف که می‌رسد با دیدن خون و مرگ گرهی به ابروانش می‌اندازد و یک‌تنه بی‌آن‌که لحظه‌ای وابماند و تسلیم احساسات شود تکه‌های گوشت و خون

ادامه ...

کاش هر روز یک‌شنبه بود

روی یکی از نیمکت‌های ردیف دوم نشسته بود. چشم‌هایش را با خود آورده بود. همان چشم‌هایی که آن‌قدر زیبا بودند که گمان نمی‌کنم به غیر از زیبایی چیز دیگری را دیده باشند. به جایی در دور‌دست خیره شده بود. جایی که هیچ جا نبود. آیا در عمق آن نگاه‌های بی‌هدف رازی نهفته داشت؟ مراسم تمام شد. کلیسا خالی شد. هنوز سر جایش نشسته بود. به سمتش رفتم. گفتم: «آنجلیکا نمیخوای بری خونه؟» گفت: «پدر! می‌خوام اعتراف کنم.» گفتم: «خداوند گناهان همه‌ی ما رو ببخشاید.» گفت:«می‌تونم به گناه نکرده هم اعتراف بکنم؟» گفتم: «گناه در قلب ما شکل می‌گیره. تصمیم می‌گیریم و انجامش می‌دیم. آیا تصمیم گرفتی نافرمانی خدا رو در پیش بگیری؟» گفت:«من بیمارم. سرطان

ادامه ...

سیگار زر

پدرم کارگر بود. پول‌دار نبود. معلم هم نبود. اما مهربان بود. همیشه بوی سیگار می‌داد. روزی یک پاکت می‌کشید. یک روز زر، روزی شیراز، گاهی هما و شاید هم اُشنو. دست‌های زبرش را روی صورتم می‌کشید. وقتی به چشم‌های سیاهم نگاه می‌کرد نگاهش پر از مهربانی بود. می‌پرسید: «این دختر ناز، دختر کیه؟» خودم را لوس می‌کردم و می‌گفتم: «دختر بابا.» آن‌وقت چشم‌هایش از شادی برق می‌زد و تمام لذت دنیا را سر می‌کشید. جمعه‌ها با دوچرخه‌ی بیست‌و‌هشت دو‌تنه‌اش من را به خیابان می‌برد. یک‌وری روی تنه‌ی دو‌چرخه‌ می‌نشستم و دودستی فرمان استیلش را می‌گرفتم. باد به صورتم می‌خورد و موهایم را به این‌ور و آن‌ور تکان می‌داد. می‌گفتم: «بابا تندتند پا بزن.» و او

ادامه ...

آیا من را می‌شناسید؟

چند پرسش‌ فلسفی درباره‌ی ماهیت “من”. آن‌روزها مهربانوی قصه‌ی بزرگ علوی می‌گفت: «جسمم را می‌خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند.» به درستی پیداست که مهربانو بین خود و جسم و روحش تمایزی روا داشته است. او خود را مالک جسم و روحش فرض کرده و تصمیمش را گرفته بود که در مقابل اسارت روحش جسمش را هدیه دهد. اما این “منِ” او به‌طور مشخص و دقیق که و یا چه بود که چنین توانایی و اختیاری برای بخشیدن هریک از آن دو را دارا بود؟ آیا خود را چیزی سوای جسم و روحش می‌پنداشت که مدام در حال تأثیر و تأثر با هریک از آن‌ها بود؟ همین پرسش برآنم داشت تا در

ادامه ...

دوچرخه

از مدرسه که برمی‌گشتم ناهارم را می‌خوردم و می‌رفتم شاگردی خیاط‌خانه‌ی آقا فرهنگ. شب که می‌شد مزد نیم‌روزم را می‌گرفتم و یک‌راست می‌رفتم به دیدن دوچرخه‌ی کورسی پسته‌ای‌رنگی که توی ویترین مغازه منتظر من ایستاده بود. خوب نگاهش می‌کردم و یواشکی می‌گفتم: «بالاخره همین‌روزها میام و می‌خرمت و این دوچرخه‌ی کهنه که از بابام بهم به ارث رسیده رو پرتش می‌کنم گوشه‌ی انباری. بعدش بهروز هرچه‌قدر دلش می‌خواد با آن دوچرخه‌ی دسته‌بلندش مسیر محله تا مدرسه را باهام کورس بذاره. اما کور خونده. چون برنده‌ی مسابقه منم. دیگه بچه‌ها نمی‌تونن بهم سرکوفت بزنن که بابا برو یه نوش رو بخر. این بیچاره خیلی خسته‌اس. خیلی دویده. دست از سرش بردار دیگه.» حالا چهار ماه گذشته

ادامه ...

دیوانه‌ی گونی‌به‌دست

مردی خمیده‌قامت در زد و وارد اتاقم شد. بی‌درنگ شناختمش. همشهری‌ام بود. از آخرین‌باری که دیده بودمش سال‌های زیادی گذشته بود. بچه که بودم فقط از دور می‌دیدمش و هرگز به او نزدیک نمی‌شدم. دوری‌کردن از یک دیوانه‌ی قاتل شرط عقل است. آن روزها شایع بود که او بچه‌ی همسایه‌شان را توی گونی انداخته و به در و دیوار کوبیده و کشته است. صندلی روبه‌رویم را به او نشان دادم و تعارفش کردم. نشست و گونی نارنجی‌رنگش را روی صندلی کناری‌اش گذاشت. راستش این اولین باری بود که با گونی می‌دیدمش. از جیبش کاغذی بیرون آورد و به من داد. نوشته بود که چهارتا دختر دارد. برای گرفتن شناسنامه‌ی المثنی به این‌جا آمده است. چند

ادامه ...

عبور از مِه

مِهِ آن شب، همچون پرده‌ای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغ‌های محو جاده، مثل فانوس‌هایی لرزان سوسو می‌زدند. سرفه‌هایم از اعماق سینه‌ام برمی‌خواست. داروی ضد سرفه، بی‌رحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خط‌چین بریده‌بریده‌ی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظه‌ای هر چند کوتاه پایم را به

ادامه »

خاکستری

سوسوی چراغ ‌برق انتهای کوچه به روی سنگ‌فرش نم‌ناک و باران‌زده می‌تابید. مهراب بی چتر و کلاه به تماشای پنجره‌ی نیمه‌باز یک خانه ایستاده بود. خانه همان خانه بود، اما انگار سال‌ها پیرتر شده بود. رنگ از دیوارهایش پریده بود و گل‌دان لب‌پری گوشه‌ی پنجره ترک برداشته بود. اینجا، جایی

ادامه »

داش آکل

داش‌آکُل لات نبود. لوتی بود. در جوان‌مردی همتا نداشت. نه اهل دین بود  و نه اهل دنیا. در عوض دست‌گیر مردم درمانده بود. اگر پیدایش نمی‌کردی یا توی قهوه خانه دو‌میل چایی می‌خورد و چپق می‌کشید یا توی حیاط ملا اسحاق عرق‌کِش یک بطری سرشکسته عرق دو‌آتشه را بدون مزه

ادامه »