
دختری در آستانهی پرواز
نیما شبیه هیچکس نیست. به زندگی ارج مینهد و بر آن است تا دنیا را دگرگون نماید. تغییری هرچند خُرد و هراندازه بیمقدار. تا آنجا که سنگی را از روی تپهزاری برمیدارد و آنرا به ژرفنای درهای پرتاب میکند. سنگی که به باور او هزارانسال همانجا محبوس بین تلی از سنگ و خاک بیحرکت مانده است بیآنکه جای دیگری از این دنیای پهناور را دیده باشد. بعد لبخندی میزند و با جدیت میگوید: «من همین الان دنیا رو تغییر دادم.» با آتش و دود خو گرفته است و سر صحنهی تصادف که میرسد با دیدن خون و مرگ گرهی به ابروانش میاندازد و یکتنه بیآنکه لحظهای وابماند و تسلیم احساسات شود تکههای گوشت و خون







