مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

کاش هر روز یک‌شنبه بود

روی یکی از نیمکت‌های ردیف دوم نشسته بود. چشم‌هایش را با خود آورده بود. همان چشم‌هایی که آن‌قدر زیبا بودند که گمان نمی‌کنم به غیر از زیبایی چیز دیگری را دیده باشند. به جایی در دور‌دست خیره شده بود. جایی که هیچ جا نبود. آیا در عمق آن نگاه‌های بی‌هدف رازی نهفته داشت؟ مراسم تمام شد. کلیسا خالی شد. هنوز سر جایش نشسته بود. به سمتش رفتم. گفتم: «آنجلیکا نمیخوای بری خونه؟» گفت: «پدر! می‌خوام اعتراف کنم.» گفتم: «خداوند گناهان همه‌ی ما رو ببخشاید.» گفت:«می‌تونم به گناه نکرده هم اعتراف بکنم؟» گفتم: «گناه در قلب ما شکل می‌گیره. تصمیم می‌گیریم و

ادامه ...

سیگار زر

پدرم کارگر بود. پول‌دار نبود. معلم هم نبود. اما مهربان بود. همیشه بوی سیگار می‌داد. روزی یک پاکت می‌کشید. یک روز زر، روزی شیراز، گاهی هما و شاید هم اُشنو. دست‌های زبرش را روی صورتم می‌کشید. وقتی به چشم‌های سیاهم نگاه می‌کرد نگاهش پر از مهربانی بود. می‌پرسید: «این دختر ناز، دختر کیه؟» خودم را لوس می‌کردم و می‌گفتم: «دختر بابا.» آن‌وقت چشم‌هایش از شادی برق می‌زد و تمام لذت دنیا را سر می‌کشید. جمعه‌ها با دوچرخه‌ی بیست‌و‌هشت دو‌تنه‌اش من را به خیابان می‌برد. یک‌وری روی تنه‌ی دو‌چرخه‌ می‌نشستم و دودستی فرمان استیلش را می‌گرفتم. باد به صورتم می‌خورد و موهایم

ادامه ...

آیا من را می‌شناسید؟

چند پرسش‌ فلسفی درباره‌ی ماهیت “من”. آن‌روزها مهربانوی قصه‌ی بزرگ علوی می‌گفت: «جسمم را می‌خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند.» به درستی پیداست که مهربانو بین خود و جسم و روحش تمایزی روا داشته است. او خود را مالک جسم و روحش فرض کرده و تصمیمش را گرفته بود که در مقابل اسارت روحش جسمش را هدیه دهد. اما این “منِ” او به‌طور مشخص و دقیق که و یا چه بود که چنین توانایی و اختیاری برای بخشیدن هریک از آن دو را دارا بود؟ آیا خود را چیزی سوای جسم و روحش می‌پنداشت که مدام در حال

ادامه ...

دوچرخه

از مدرسه که برمی‌گشتم ناهارم را می‌خوردم و می‌رفتم شاگردی خیاط‌خانه‌ی آقا فرهنگ. شب که می‌شد مزد نیم‌روزم را می‌گرفتم و یک‌راست می‌رفتم به دیدن دوچرخه‌ی کورسی پسته‌ای‌رنگی که توی ویترین مغازه منتظر من ایستاده بود. خوب نگاهش می‌کردم و یواشکی می‌گفتم: «بالاخره همین‌روزها میام و می‌خرمت و این دوچرخه‌ی کهنه که از بابام بهم به ارث رسیده رو پرتش می‌کنم گوشه‌ی انباری. بعدش بهروز هرچه‌قدر دلش می‌خواد با آن دوچرخه‌ی دسته‌بلندش مسیر محله تا مدرسه را باهام کورس بذاره. اما کور خونده. چون برنده‌ی مسابقه منم. دیگه بچه‌ها نمی‌تونن بهم سرکوفت بزنن که بابا برو یه نوش رو بخر. این

ادامه ...

دیوانه‌ی گونی‌به‌دست

مردی خمیده‌قامت در زد و وارد اتاقم شد. بی‌درنگ شناختمش. همشهری‌ام بود. از آخرین‌باری که دیده بودمش سال‌های زیادی گذشته بود. بچه که بودم فقط از دور می‌دیدمش و هرگز به او نزدیک نمی‌شدم. دوری‌کردن از یک دیوانه‌ی قاتل شرط عقل است. آن روزها شایع بود که او بچه‌ی همسایه‌شان را توی گونی انداخته و به در و دیوار کوبیده و کشته است. صندلی روبه‌رویم را به او نشان دادم و تعارفش کردم. نشست و گونی نارنجی‌رنگش را روی صندلی کناری‌اش گذاشت. راستش این اولین باری بود که با گونی می‌دیدمش. از جیبش کاغذی بیرون آورد و به من داد. نوشته

ادامه ...

چرا افراد مُرفه زودتر عصبانی می‌شوند؟

نگاهی به فلسفه سنکا، فیلسوف رومی برگرفته از کتاب تسلی بخشی‌های فلسفی نوشته آلن دوباتن آدمی از بدو تولد درمی‌یابد که خواسته‌هایش با دنیای بیرون همخوانی و تطابق مطلقی ندارد. نیازهایش او را وادار به کنش‌هایی جهت کسب رضایت می‌نماید. اما به‌دست‌آوردن این رضایت‌مندی تماماً در اختیار وی نیست و این‌گونه است که با مفهومی به ‌نام ناکامی آشنا می‌شود. حال این ناکامی دارای گستره‌ی وسیعی است که بسته به شدت و ضعف آن منجر به رفتارهایی از قبیل عصبانیت، احساس ناکامی، اضطراب و یا بد‌خلقی می‌شود. اگر در رویارویی با اتفاقاتی همچون شیطنت کودکان، گم‌شدن اشیاء، ترافیک و مسایلی از

ادامه ...

خاکستری

سوسوی چراغ ‌برق انتهای کوچه به روی سنگ‌فرش نم‌ناک و باران‌زده می‌تابید. مهراب بی چتر و کلاه به تماشای پنجره‌ی نیمه‌باز یک خانه ایستاده بود. خانه همان خانه بود، اما انگار سال‌ها پیرتر شده بود. رنگ از دیوارهایش پریده بود و گل‌دان لب‌پری گوشه‌ی پنجره ترک برداشته بود. اینجا، جایی

ادامه »

داش آکل

داش‌آکُل لات نبود. لوتی بود. در جوان‌مردی همتا نداشت. نه اهل دین بود  و نه اهل دنیا. در عوض دست‌گیر مردم درمانده بود. اگر پیدایش نمی‌کردی یا توی قهوه خانه دو‌میل چایی می‌خورد و چپق می‌کشید یا توی حیاط ملا اسحاق عرق‌کِش یک بطری سرشکسته عرق دو‌آتشه را بدون مزه

ادامه »
کتاب علوم سال پنجم

آقای بازرس

سن‌وسال و حس‌و‌حالم در حوالی ۱۰ سالگی پرسه می‌زد که چندوچون کشتن یک نفر را از سر می‌گذارندم. در خیالم شکیبایی می‌کردم تا روز به ظلمت آلوده شود. آن‌گاه از دیوار خانه‌اش بالا می‌رفتم. هنگامی که در خواب بود دشنه را تا بُن فولاد در قلبش فرو می‌کردم. نه در

ادامه »