
کاش هر روز یکشنبه بود
روی یکی از نیمکتهای ردیف دوم نشسته بود. چشمهایش را با خود آورده بود. همان چشمهایی که آنقدر زیبا بودند که گمان نمیکنم به غیر از زیبایی چیز دیگری را دیده باشند. به جایی در دوردست خیره شده بود. جایی که هیچ جا نبود. آیا در عمق آن نگاههای بیهدف رازی نهفته داشت؟ مراسم تمام شد. کلیسا خالی شد. هنوز سر جایش نشسته بود. به سمتش رفتم. گفتم: «آنجلیکا نمیخوای بری خونه؟» گفت: «پدر! میخوام اعتراف کنم.» گفتم: «خداوند گناهان همهی ما رو ببخشاید.» گفت:«میتونم به گناه نکرده هم اعتراف بکنم؟» گفتم: «گناه در قلب ما شکل میگیره. تصمیم میگیریم و







