
شمع خاطرهها
همیشه نمیشود چشمها را به روی گذشته بست. گاهی باید برگشت و به پشت سر نگاهی کرد. به آنچه در روزگاران طولانی بر ما گذشته است. اولین جشن تولدی را که به یاد دارم در پانزده سالگی ام بود. مادرم باز هم غافلگیرم کرد. شبیه آن دو باری که برایم

همیشه نمیشود چشمها را به روی گذشته بست. گاهی باید برگشت و به پشت سر نگاهی کرد. به آنچه در روزگاران طولانی بر ما گذشته است. اولین جشن تولدی را که به یاد دارم در پانزده سالگی ام بود. مادرم باز هم غافلگیرم کرد. شبیه آن دو باری که برایم

عصرهای تابستان، آنجا که خورشید، خسته از تابیدن، راه خانهاش را در پیش میگرفت روی تاقچهی پایین پنجره مینشست. گوشهی پرده را به کناری میزد. میدانستم آنجاست. او را نمیدیدم اما حضورش را حس میکردم. سربهزیر بودم و خودم را به ندیدن میزدم. فوتبال بازی میکردیم. جَوگیر میشدم و تمام

باران میآید قطار میرود من میدَوم تو میروی من میمانم در حسرت بوسهی واپسین قطار میرود تو میروی و خاطره میشود عطر لبخندت هنگام وداع قطار، اندوهِ رفتن است در امتداد بدرقهای طولانی

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال ۱۳۵۰ اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش
بیزارم از بیهوده زیستن بیتفاوت وَهمِ کژاندیشان کور را به تماشا نشستن رویگردانم از قربانیان جهل آنان که میپندارند کلیددار صندوقچهی حقیقتاند و چه زودهنگام در آغازِ این عمر اندک بی هیچ رنج و تکاپویی شراب باور را سرکشیدهاند دوگانهراهی است در پیش رویم راه باور و بیراهِ تردید بیراهه

تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار داستانهایم با چنین پرسشهایی روبهرو شدهام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاویها: “کوچهی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

خاستگاه نظام فکری مردسالارانه دیرینگیاش به درازای تاریخ بشری است و شوربختانه تا ابد امتداد خواهد یافت. شاید در ویترین جوامع مدعی دموکراسی اندکی سیمای زنان و حقوق آنها بزک کرده و زراندود به چشم بیاید اما در لایههای ناپیدای همین جوامع متمدن و مترقی بسی نامردمیها بر زنان روا

او همیشه چشمبهراه است. نه سرمای سوزناک بهمن، نه تابش آتشزای خورشید مرداد، نه طوفان غبارآلود پاییزی و نه وسوسهی سایهسار درختان بیدِ کنار جویبار نتوانستهاند ایستادگی و پایمردی او را بر هم بزنند. سالیان دوری است که آنجا با همان هیبت ایستاده است. رنگ و رویش چون گذشته نیست

اتوبوس که از ترمینال بیرون آمد تمام صندلیهایش پر بود. کنار آخرین میدان شهر سربازی سوار اتوبوس شد و دمق و پکر پای بوفه نشست. از چهرهاش پیدا بود که دل خوشی از پادگان و غربت غروبهایش ندارد. دلتنگ خانوادهاش هم هست. بعد از پنج دقیقه شاگرد راننده به انتهای

چند پرسش فلسفی دربارهی ماهیت “من”. آنروزها مهربانوی قصهی بزرگ علوی میگفت: «جسمم را میخواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند.» به درستی پیداست که مهربانو بین خود و جسم و روحش تمایزی روا داشته است. او خود را مالک جسم و روحش فرض کرده و تصمیمش را

ادامهی حیات موسسات اداری و خدماتی در گرو استقبال مخاطبین از خدمات آنها میباشد. این موسسات میکوشند تا با خلق شیوههای نوین توجه مشتریان بیشتری را به خود جلب نمایند. در این راستا ضمن آموزش کارکنان خود مقرراتی را نیز جهت احترام به مراجعین و حفظ و تبیین جایگاه و

تعریف خودشیفتگی جمعی اگر شما طرفدار متعصب و دوآتشه یکی از تیمهای پرسپولیس و یا استقلال هستید. اگر به آریایی بودن خود میبالید. اگر از اینکه سفیدپوست هستید، مسلمان و یا طرفدار فلان گروه موسیقی هستید احساس غرور و افتخار میکنید باید بگویم که شما دچار خودشیفتگی جمعی شدهاید. انسان

مسابقه با نتیجهی یک بر صفر به پایان رسید. برای خروج از ورزشگاه غوغایی بود. با سرعت خود را به پارکینگ ورزشگاه رساندم. میدانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. عدهای با پرچم و لباسهای آبیرنگ و گروهی با رنگ قرمز اینطرف و آنطرف میرفتند. فحشهای رکیک رد و بدل میشد.

نیمه شعبان بود و جشنی در سراسر کشور به راه افتاده بود. در هر جایی و سر هر کوچهای بساط شربت و شیرینی برقرار بود. از خیابان فرعی به خیابان اصلی پیچیدم. جمعیتی شادان و خوشحال گرد هم جمع شده بودند. ماشینها با زحمت از میان جمعیت عبور میکردند. گلوگاه

عکاسی “خاطره” در طبقهی بالای یک ساختمان آجری قدیمی قرار داشت. پلکان باریکش به دری چوبی با شیشهی مات ختم میشد. وقتی کسی وارد میشد، زنگولهی بالای در به صدا درمیآمد. آنوقت صاحب عکاسی؛ مردی سالخورده، بداخلاق و خوابآلود، چرتش پاره میشد. سبیل سفیدش را مرتب میکرد و عینک تهاستکانیاش

کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکتترین جا برای گفتوگو بود. لپتاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. دادهها نشون میده پروژهای که ازش دفاع میکنی، نتیجه نداده.» رضا نگاه کوتاهی به بالای وبسایت انداخت و گفت: «اینو میگی؟ من این رسانه رو قبول

آلن دوباتن در کتاب تسلیبخشیهای فلسفه کوزهگری را مثال میزند که برای ساختن یک کوزه خاک مناسب را از محلی مشخص و نسبتاً دور تهیه کرده، گِلی مخصوص ساخته و بر چرخی استوار میکند. متناسب با ضخامت کوزه تعداد دور گردش چرخ در دقیقه را تنظیم نموده و آن را

«میشه شمارهتونو داشته باشم؟» «بله، الان کارتم رو بهتون میدم» کشوی میزش را باز کرد و چشمش به ساندویچی که صبح همسرش برایش آماده کرده بود افتاد. کشو را بست و گفت: «ببخشید، کارت همرام نیست».

یک نویسنده پیش از آن که پدیدآورندهی متنی باشد پر از حرفهایی است که اگر مجال بروز نیابد روحش را میفرساید. برای او نوشتن پاسخ به یک ضرورت وجودی است؛ راهی برای نظمدادن به ذهن و زندهماندن در برابر آشفتگی درون. و نوشتن برایش ابزاری است برای بقا. نوشتن به
شعر میگویم تا تو بیایی چه بیاثرند این واژههای آشنا: دریا ، باران. تو بهترین واژه شعر منی «بی وفا»

آیا «بخشیدن دیگران» وظیفهی ماست. آیا همواره میتوان چشم خود را بهروی بیمبالاتیِ پایانناپذیر دیگران بست؟ آیا باید آغاز جلسه را تا ورود کسی که مدام دیر حاضر میشود به تأخیر انداخت و به محض ورود او به نشانهی احترام از جای خود برخاست. آیا اینکار به منزلهی تنبیه خود