نمایش تصادفی نوشته‌ها

کژتابی، مغلطه‌ی ابهام ساختاری

یکی از موانعی که ابلاغ و انتقال پیام را دچار مشکل می‌کند کژتابی است. این اصطلاح نخستین‌بار توسط بهاءالدین خرمشاهی ابداع و به کار برده شد. هنگامی‌ که در جملات و گزاره‌ها از واژه‌ها و عبارات به گونه‌ای استفاده می‌شود که دربرگیرنده‌ی بیش از یک معنی است و قرینه‌ای هم

ادامه »

بدرقه

ای مهربان! می‌روی اما در نگاه سبزت بدرقه‌ی مسافری است که بی تو راهی دیار عزلت است. تو می‌روی و در زیر قدم‌هایت تپش‌های دلی را احساس می‌کنی که می‌خواهد پاهایت را بر سینه‌ی خاک سخت و سخت بفشاری و از رفتن باز مانی. نمی‌دانم پا روی دلم می‌گذاری و

ادامه »

مار سمّی

پهلوانی معرکه‌گیر، جوان‌مردی می‌طلبید تا دلیریِ خود بیازماید و ماری سمّی را به‌دوش کشد. تماشاگری گام پیش نهاد و مار را بر دوش خویش افکند و در چشم‌برهم‌زدنی آن را برُبود و با موتورسیکلت بگریخت.

ادامه »

واژه‌های بی‌اثر

شعر می‌گویم تا تو بیایی چه بی‌اثرند این واژه‌های آشنا: دریا ، باران. تو بهترین واژه شعر منی «بی وفا»

ادامه »

انسان بی‌مخاطب، کتابی است بی‌خواننده

لابد جمله‌ی مشهور” هر انسان کتابی است چشم‌به‌راه خواننده‌اش” را شنیده‌اید. سعی کردم در ذهنم باطل بودن این گزاره را به اثبات برسانم. به گوشه‌گیری، و میل به تنهایی برخی از آدم‌ها فکر کردم. کسانی که بر این باورند که باید به تنهایی خو کرد و از جامعه و اطرافیان

ادامه »

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال ۱۳۵۰ اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش

ادامه »

وقتی “بخشش” به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حال‌وهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آن‌قدر پر که حرف‌های زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلی‌ها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بی‌فروغ زمستان از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده، روی میز بیضی‌شکل می‌نشست. زمزمه‌های کوتاه، ورق‌زدن کاغذها و صدای

ادامه »

بارانی که بند نمی‌آمد

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه‌ از شیب خیابان به چهارراه نزدیک می‌شد. آسفالت مثل آینه‌ای سیاه، نور ماشین‌ها را پس می‌داد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت و به میانه‌ی چهارراه رسید.

ادامه »

نویسنده‌ی دیوانه،حکم‌ران سرزمین واژه‌ها

دیوانگی تعبیری است از آن چه که بر یک نویسنده می‌گذرد. نویسنده کسی است که به گونه‌ای دیگر می‌اندیشد. او چیزی برای خود نمی‌خواهد الا احساس رهایی از زیر بار آن‌چه در ذهن او سنگینی می‌کند. می‌نویسد تا دیگران را به شکل خویش در بیاورد. او شیدا است. به وجد

ادامه »
کیک تولدم

پنجاه سالگی

تاریخ من از اولین روز تابستون شروع میشه. امروز پنجاهمین سالروز تولدمه.تو پنجاه سالگیه که می فهمی بزرگ تر ها دیگه خیلی بزرگ تر از تو نیستند. و سنشون خیلی که باشه حدودای یک و نیم برابر سن تو یه. قهرمان های زندگی، الگوها و مدل های شخصیتی و هنری

ادامه »

مچاله‌های ساده و نجیب

بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در ذهنم مرور کرده ام. چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام. انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به

ادامه »

عبور از مِه

مِهِ آن شب، همچون پرده‌ای خاکستری، سنگین و خاموش بر سر شهر افتاده بود. چراغ‌های محو جاده، مثل فانوس‌هایی لرزان سوسو می‌زدند. سرفه‌هایم از اعماق سینه‌ام برمی‌خواست. داروی ضد سرفه، بی‌رحمانه چشمانم را سنگین کرده بود. خط‌چین بریده‌بریده‌ی جاده همچون اغواگری مرموز برای لحظه‌ای هر چند کوتاه پایم را به

ادامه »
سلول شماره 12

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند رهایی در سایه‌ی کدامین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی آهن، از معنا تهی می‌شود.و

ادامه »

دیوانه‌ی گونی‌به‌دست

مردی خمیده‌قامت در زد و وارد اتاقم شد. بی‌درنگ شناختمش. همشهری‌ام بود. از آخرین‌باری که دیده بودمش سال‌های زیادی گذشته بود. بچه که بودم فقط از دور می‌دیدمش و هرگز به او نزدیک نمی‌شدم. دوری‌کردن از یک دیوانه‌ی قاتل شرط عقل است. آن روزها شایع بود که او بچه‌ی همسایه‌شان

ادامه »

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی

ادامه »
مجتبی طاهری

پشت سرت در را ببند

آن روز زودتر از همیشه سر قرار آمده بود. گویی می‌خواست فرصت بیشتری داشته باشد تا طعم دلهره‌آور انتظار را در ذهنش حکاکی کند. این‌پا و آن‌پا می‌کرد و مُشتش را به کف دستش می‌کوبید. چند قدم جلو می‌‌رفت و به همان تعداد برمی‌گشت. وقتی رسیدم آن‌جا بود. بی‌مقدمه گفت:

ادامه »

قطار تناسخ

بودن یا شدن، مسیله این است!قطار زندگی به سوی ایستگاه آخر در حال حرکت است. چه شاد باشیم ، چه اندوهناک سرانجام روزی یا شبی به آن ایستگاه می رسیم. شاید این قطارِ شهر بازی باشد و پس از عبور از تونل وحشت ما را سر جای اولمان بر گرداند.

ادامه »

در جست‌وجوی حقیقت

بیزارم از  بیهوده زیستن بی‌تفاوت وَهمِ کژ‌‌اندیشان کور را به تماشا نشستن روی‌گردانم از قربانیان جهل آنان که می‌پندارند کلید‌‌دار صندوقچه‌ی  حقیقت‌اند و چه زود‌هنگام در آغازِ این عمر اندک بی هیچ رنج و تکاپویی شراب باور را سرکشیده‌اند دوگانه‌راهی است در پیش رویم راه باور و بی‌راهِ تردید بی‌راهه

ادامه »

نمی‌دانم را از زبان من بسیار خواهید شنید

جهان هستی پر است از روابط علمی، علّی و گاه عجیب و غریب. محیط پیرامون ما نیز تا آن‌جایی که به ساحت تجربه‌ی ما درآمده است به نسبت کل هستی سرشار از نادانسته‌هاست. پیش از حرکت به سوی دانایی و حقیقت، چیزی که مهم است احساس نیاز به دانستن و

ادامه »

ثانیه‌های بی‌قراری

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم‌کلاچ و گازهای پی‌در‌پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می‌رود.ماشین همچون سگی حمله‌ور به جلو می‌تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می‌دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می‌خواباند و گاز را می‌چسباند. کمی آن‌طرف‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله‌شدن

ادامه »

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پایید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی

ادامه »

گوشواره

روز زن بود. رفته بودیم بیرون. داشتم فکر می‌کردم چطور همسرم را غافل‌گیر کنم. از کف ماشین چیزی برداشت. کمی به من نگاه کرد و پرسید: «این چیه؟». به لنگه‌ی گوشواره‌‌ای که توی دستش بود نگاه کردم و گفتم:«نمی‌دونم». هر دو غافل‌گیر شدیم. دور زدیم و به خانه برگشتیم.

ادامه »

مرز میان قصه‌ها و خاطراتم

گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسش‌هایی درباره‌ی شخصیت‌ها، سرنوشت آن‌ها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. بارها پس از انتشار داستان‌هایم با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شده‌ام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاوی‌ها: “کوچه‌ی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این

ادامه »

گاهی برو

گاهی برو بی‌رحمانه و نامهربان خاطراتت را جا بگذار حافظه‌ات را با خود نبر اما بعضت را توشه‌ی راهت کن پل‌ها را پشت سرت خراب کن به برگشتن لحظه‌ای فکر نکن در همین رفتن است که آدم دیگری می‌شوی این‌جا و اکنون را رها کن به مقصد فکر نکن تا

ادامه »

برداشت‌های متفاوت از رفتار‌های خود‌آگاه و ناخودآگاه

منافع و خواسته‌های آدم‌ها در بیشتر موارد، یک‌سان و شبیه به‌ هم می‌باشد. چیز‌هایی که فردی را خوشحال و یا ناراحت می‌کند می‌تواند در مورد عده بی‌شماری از آدم‌ها هم همین نتیجه را در پی داشته باشد. اما با توجه به فردیت و گوناگونی در خُلق و خوی آدم‌ها گاهی

ادامه »

من اشرف مخلوقات را دیدم

مردی بی‌سواد، با سرو‌وضعی آلوده و کثیف این‌ور و آن‌ور را جستجوگرانه می‌پوید. انگار به دنبال کسی است تا پرکردن فرم‌های اداری‌اش را را به او بسپارد. یکی از کارمندان را نشانه می‌گیرد. به سمتش می‌رود و می‌گوید: «بی‌زحمت این فرم‌ها رو برای من پر کنید، من سواد ندارم.»  کارمند

ادامه »

کاش هر روز یک‌شنبه بود

روی یکی از نیمکت‌های ردیف دوم نشسته بود. چشم‌هایش را با خود آورده بود. همان چشم‌هایی که آن‌قدر زیبا بودند که گمان نمی‌کنم به غیر از زیبایی چیز دیگری را دیده باشند. به جایی در دور‌دست خیره شده بود. جایی که هیچ جا نبود. آیا در عمق آن نگاه‌های بی‌هدف

ادامه »

آینده

این روز ها و سال ها ،همان آینده ای است که سالها پیش در کنجی از گوشه و کنار دنیا به آن فکر می کردم و در دفتر سبز خاطراتم در باره اش می نوشتم. افقی در دور دست ، در ورای روز های بی شمار نیامده . اکنون دیگر

ادامه »

کمی باران

دلم  یک چتر می‌خواهد کمی باران کمی شادی، کنار تو نشستن با لب خندان کمی آواز و موسیقی کنار جوشش چشمه صدای شُرشُر جویی میان دره‌ای پُر مه دلم یک شعر ‌می‌خواهد کمی پاییز تو باشی، قاصدک باشد، تغزل‌های شورانگیز ملالی نیست این‌ها را نباشد هیچ‌یک اما دلم چیزی نمی

ادامه »

قطار، اندوهِ رفتن است

باران می‌آید قطار می‌رود  من می‌دَوم تو می‌روی  من می‌مانم در حسرت بوسه‌ی واپسین قطار می‌رود تو می‌روی و خاطره می‌شود عطر لبخندت هنگام وداع قطار، اندوهِ رفتن است در امتداد بدرقه‌ای طولانی

ادامه »