
از سلول انفرادی تا چوبهی دار
نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمیشد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.» در راهروی زندان همهچیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمههای گنگ. و زندانی محکومبهحبس ابدی که آواز “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من،







