
دختری در آستانهی پرواز
دختر بر لبهی بام هتل ایستاده بود. چشمهایش را بسته بود و دستهایش را گشوده بود. میخواست مرگ را در آغوش بگیرد. خیابان شلوغ بود اما صدای هیاهو و بوق ماشینها به بلندی ساختمان نمیرسید. سکوت بود و صدای پیچش باد در میان موهای دختر.نیما







