کیست که بتواند تنشهای اعصاب و طپشهای قلبم را لمس کند؟
آیا زبانی برای بیان آن میتوان یافت؟
کیست که بداند من در چه برزخی غوطهورم؟
کیست که بداند چگونه در ورطهی هلاکت دست وپا میزنم؟
در کشاکش انتخابهایم، من شاهدی بیقدرتواختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخرهای کوبیده میشوم.
روز به روز چون شمع ذوب میشوم. بر سر دوراهی میمانم. سعی میکنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این و گاهی آن را بر میگزینم.
تا بالاخره بیحوصله وبیقرار میشوم. از خود و هرچه در اطرافم قرار دارد میگریزم.
جوش میآورم. داغ میکنم. کلافه میشوم. ولی دم بر نمیآورم. به بن بست می رسم، ناامید از همهجا وهمهچیز گریه می کنم.
اشک هایم روی گونههایم رسوب میکند.
بعد از آن که بغض باز شد، اشک هایم را پاک میکنم.
سستعنصر وبیاراده میشوم .
بیهدف به راه میافتم، از این اتاق به آن اتاق.
دوباره مثل کوه سنگین میشوم. خودم را کف اتاق رها میکنم و همان آهنگهای غمآلودهی قبلی را گوش میکنم.
تازه برگشتهام سر جای اول، و این سیکل چندبار تکرار میشود تا بیحس میشوم.
ده دقیقه خوابم میبرد: چه بیخبری شیرینی.
با پریشانی از خواب میپرم. نمیدانی چه دردآور است که از خواب بیدار شوی و خود را دوباره در زندان ببینی.
دیگران سعی دارند با زیرکی به دژ آهنینی که درآن قرار دارم نفوذ کنند، اما چقدر سادهلوحند.
هیچچیز تسکینم نمیدهد. مگر راه حل جدیدی که آن هم بعد از دقایقی احمقانه مینماید و شادی و آرامشی را که آورده همراه با خود میبرد.
میسوزم و میسازم. از این دنده به آن دنده میغلتم.
آه میکشم.
چهرهام در هم میرود. لبها وپیشانیم منقبض میشود وحالت گریه به خود میگیرد.
هر زیبایی را زشت میبینم غیر از غروب که غمگینتر از همیشه است.
دلم برای خودم میسوزد.
به یکباره همه چیز را به دیگری نسبت میدهم و باورم میشود که این تعارض ها مربوط به شخص دیگری است.
ولی خیلی زود خود را مییابم و همه استرسها وکشمکش را از آنِ خود میدانم.
اشک در چشمانم حلقه میبندد. سعی میکنم آنها را نگهدارم و بر خود تسلط پیدا کنم.
درون شقیقه هایم دردی میپیچد وسرم را از درون به بیرون میفشارد.
چون بمبی میشوم که هرلحظه ممکن است منفجر شود.
بالاخره بغضم میترکد و اشکهایم سرازیر میشود.
چشمهایم گود افتاده و رنگ صورتم زرد است. این را اطرافیانم می گویند وخود من نیز پی بردهام.
هرکسی نسخهای _از قبل آماده_ برایم تجویز میکند. اما من همه را خودم میدانم.
…
راستی با نوشتن این جملات چه آرامش کاذبی بدست آوردهام. خدایا بعد از این چه کار کنم؟
نوشته شده در سال ۱۳۷۵