نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمیشد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.»
در راهروی زندان همهچیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمههای گنگ. و زندانی محکومبهحبس ابدی که آواز “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من، هر کدام معنی تازهای داشت؛ هر قدمی که برمیداشتم مانند پیمانِ بارهاشکستهای بود. لرزان و بیاعتبار.
آسمان خاکستری بود، همان آسمانی که همیشه بود اما امروز دیگر معنی غربت داشت. و من هر چیزی که میدیدم برای آخرین بار بود. چهقدر دلم برای همهچیز تنگ شده بود.
نگهبان چیزی گفت: «صبور باش. گاهی وقتا توی زندگی آدم هیچکاری ازش برنمیاد.» حق با او بود؛ ما هردو کاری ازمان بر نمیآمد. و من لبخندی زدم به معنای تسلیم. اما همان لبخند، ناخواسته، اندکی آرامش برایم آورد؛ آرامشی شبیه تماشای طوفان، از پشت شیشه.
درِ سلول که بسته شد گویی پردهای میان من و باقی دنیا کشیده شد. سلول کوچک من نور ضعیفی داشت، یک تخت فلزی و طاقچهای با یک قرآن کوچک. درِ فلزی، پشت سرم قفل شد و صدای چرخیدن کلید تا مدتها در گوشم باقی ماند.
پشت آن در، جهان ادامه داشت، با خندهها و دعواهایش. و کمکم و آهسته، ازیادبردن من آغاز شده بود. آنجا، در آن سلول کوچک، همه چیز جمع میشد برای یک محاکمهی دیگر: محاکمهی خودم.
سلول کوچک بود. کمی شبیه آنچه مدتها در ذهنم تصور کرده بودم. یک اتاق بیزمان. با دیوارهای سفید و لکههای زردِ رطوبت، مثل پوست بیماری که هیچکس از آن مراقبت نکرده بود. چراغ زردِ بالای سر، بیحوصله روشن بود و انگار نورش محکوم به خاموشی بود، درست مثل من.
خیلی زود فهمیدم که در آنجا، زمان شکل دیگری دارد؛ نه جلو میرود، نه عقب. فقط میایستد و هر ثانیهاش، باری روی قفسهی سینه من میگذارد.
خاطرهی آن شب مثل یک فیلم بیکیفیت، در ذهنم به نمایش درآمد: صدای شکستن شیشه، برق دشنهای در نور ماه و در پایان فریادی خفه و خونآلود. تصویر، واضح نبود. همیشه آنطور بود؛ ذهن، واقعیت یکپارچه را به تکههای غیر متصل خرد میکند تا راحتتر تحملش کند.
تلاش کردم بخوابم، اما هر بار پلکهایم را میبستم، چهرهی مقتول شبیه لکهای از نور که در میان تاریکی شناور است جلوی چشمانم میآمد. صدایش شنیده نمیشد؛ اما نگاهش بر خوابم سنگینی میکرد. همان نگاه کوتاهی که آن شب دیدم؛ پیش از آنکه همهچیز به سمت حادثه برود.
«تو نمیخواستی اینجوری بشه.» این را با خود زمزمه کردم. ولی بلافاصله صدای خودم در ذهنش پیچید: «یا شاید هم میخواستی؟» هیچ جواب سرراستی برای این سوال نداشتم.
دریچهی کوچک باز شد. سینی غذا وارد شد. نگهبان گفت: «بخور. مجبور نیستی، ولی بهتره بخوری.» و من فقط تکهای نان جویدم، اما قورت ندادم. دهانم خشک بود. بعد از چند ثانیه لقمه را کنار گذاشتم و زیر لب گفتم: «تا فردا چیزی نمیمونه که براش انرژی بخوام.»
شروع کردم به صحبت با خودم؛ ابتدا زیر لب و بعد در حدی که اگر کسی پشت در میبود، فکر میکرد دارم دعا میخوانم.
شب که شد، دیوارها انگار نزدیکتر آمدند همهچیز به نظرم فشرده شده بود. یاد جملهای افتادم که یکی از زندانیان زمانی گفته بود: «انفرادی یعنی اینکه تو رو در اتاقی میذارن که فقط یک نفر توش دشمنته: خودت.»
سرم را به دیوار تکیه دادم و نفس کشیدم؛ نفسهایی کوتاه، مثل کسی که تازه به دنیا آمده است. بعد به لرزه افتادم. لرزی که ریشهاش در خستگی بود. خستگی از حملکردن خاطرهای که وزنش از جرم واقعیاش بیشتر بود.
نیمهشب، نگهبان دریچه سلول را باز کرد، گفت: «برای نماز و دعا آماده شو. روحانی به زودی میرسه.» قرآن را از روی طاقچه برداشتم. بازش نکردم. تنها آن را جلوی صورتم گرفتم. انگار میخواستم چیزی بیانتها را تجربه کنم.
بیخوابی آرامآرام مغزم را تار کرد. انگار افکارم مثل دود پخش میشدند و تکهتکه از هم جدا میشدند. یک لحظه آرامشی کوتاه به سراغم آمد؛ آنقدر کوتاه که انگار مال من نبود. در آن لحظه، تنها حسی که داشتم این بود: «کاش دستی شانهام را لمس میکرد.» اما هیچکس نبود. سلول ساکت بود و من تنها. انگار همین سکوت و تنهایی آخرین یادگار زندگی بود.
نزدیک سحر، دیوارها دیگر برایم تهدیدی نبود. نه برای اینکه فاصله گرفته باشند؛ این من بودم که به حقیقتی ساده تسلیم شده بودم: «دیگه چیزی نیست که ازش فرار کنم.»
چشمهایم را بستم. تصویرها هجوم آوردند. برای اولین بار همه را پذیرفتم: لحظهی جنایت، چهرهی مقتول، خشم خانوادهاش. و فریادهای آن شب. و تسلیم.
برای نخستین بار، نه دفاع کردم، نه انکار. پذیرفتم. این پذیرش همان فروپاشی بود؛ آرام و بیتقلا. وقتی چشم باز کردم، نور محوِ چراغ عوض نشده بود، اما جهان، دیگر همان نبود. میدانستم، وقتی صبح فردا آن قفل باز شود، من دیگر از خودم فرار نمیکنم. من آماده نبودم. اما دیگر نمیتوانستم مقاومتی نشان دهم.
صبحدم کلید در قفل سلول چرخید. نگهبان نامم را با همان بیاعتناییِ خشک اداری ادا کرد. از سلول خارج شدم. با زنجیر و دستبند. و باد سرد در حیاط زندان بوی پایان میداد. وقتی از پلهها بالا رفتم، دنیا تنگتر شد. سقف کوتاهتر و صداها دورتر. مأمور چیزی نگفت؛ هیچکسی گفتوگو نمیکند با کسی که تا چند دقیقهی دیگر وجود خارجی ندارد.
لحظهای ابر کنار رفت و سایهی کوتاهِ دار روی آسفالت کشیده شد. مأمور ایستاد و من نگاه کردم؛ به طناب و به آسمانی که انگار با من قهر بود. و من حقیقتی را دریافته بودم که از انفرادی تا پای چوبهی دار، راه زیادی نیست، اما انسان را از درون خالی میکند؛ طوری که وقتی میرسی، چیزی از تو باقی نمیماند جز جسمی که هنوز ایستاده است.
ماه پشت ابر رفت و باران میبارید بر چوبهی خشک دار. و من آنجا، میان زمین و هوا، زندگی را از یاد بردم.