گاهی پس از خواندن یک داستان، پرسشهایی دربارهی شخصیتها، سرنوشت آنها و نسبتشان با زندگی نویسنده در ذهن خواننده شکل میگیرد. بارها پس از انتشار داستانهایم با چنین پرسشهایی روبهرو شدهام. این نوشته تلاشی است برای پاسخ دادن به آن کنجکاویها:
“کوچهی لیلا” را که نوشتم دوستی پرسید: «حالا این لیلا که بود؟ الان کجاست؟ دیگر او را ندیدی؟» لبخند زدم و گفتم: «گمان میکنم در داستان من، بیشتر در جستوجوی رابطهای واقعی میان آدمها هستی و کمتر به خودِ کوچه دقت کردهای. بیرون داستان نباید به دنبال لیلا گشت. او شاید تنها نوری بود که آمده بود تا بر داستان من سایه افکند. یا کسی که در خیال من هنوز کنار همان پنجرهی نیمهباز نشسته باشد. نامی که برای هر کسی که از آن سالهای دور آمده باشد یادآور بوی نمدار کوچههای آبوجاروشدهی تابستان است.»
دیگری گفت: «داستان “دوچرخه” را خواندم. عجب ماجرایی داشتی. آخرش چه شد؟ تو چهکار کردی؟» به او گفتم: «قصهی من حکایت ماهها گرسنگی نوجوانی است که خواب دوچرخهای را میبیند. در خلوتش خیالی پستهایرنگ را در سر میپروراند که قرار نیست هیچ وقت از یاد او برود. همان که برای بهدستآوردنش ماهها بیقراری کرده بود.»
سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت. میدانستم هنوز چند پرسش در ذهنش صف بسته است. پرسیدم: «میخواهی راجع به “دختر سهشنبهها” بدانی؟»
کار را برایش راحت کردم و ادامه دادم: «دختر سهشنبهها قصهای بود سرشار از احساسات مبهم. عشقی بزرگ و ترسی که از آن بزرگتر بود. و جامعهای که بالای سر همهی آن احساسات ایستاده بود تا شکلی سالم و ساده به خود نگیرد.»
و اما تو..!
شاید تو هم بخواهی از من بپرسی: «مرز میان خاطرات و قصههایت کجاست؟ آیا آن چه مینویسی واقعیتِ زیستهی خود توست یا روایتی از دنیایی خیالی؟» و خودم نیز از خود میپرسم: «آیا من در حال روایتِ گذشتهام هستم یا در حال ساختنِ جهانی که در سر میپرورانم؟» و خود پاسخ میدهم به تو و به خود:
«هر داستان، ریشهای در واقعیت دارد. گاهی یک داستان، سراسر از وجودِ من زاده میشود، اما آن قدر در نقابِ خیال فرو میروم که فراموش میکنم کجای آن ایستادهام. گاهی “واقعیت” چنان تلخ است که ناچارم بر آن لباس داستان بپوشانم تا خواندنی شود. و گاهی “خیال” چنان شیرین است که دلم میخواهد باور کنم واقعی بوده است.
پس میان این دو، پلی از واژهها ساختهام. شاید این قصهها بازتابی از روزگارِ سپریشدهی من باشد یا شاید تلاشی برای آفرینش دنیایی خیالی.
چه اهمیت دارد که این قصهها از کجا آمدهاند؟ مهم این است که تو را به کجا میبرند. اگر حس میکنی حقیقتی در پشت این کلمات پنهان است، شاید حق با تو باشد. و اگر حس میکنی همهاش خیال است، باز هم شاید حق با تو باشد.
اگر قصههایم غریباند، شاید به این دلیل است که از جهانی آمدهاند که من به تنهایی ساختهام. و اگر برایت آشناست، چون شاید تو هم جایی در میان سطرهایم قدم زدهای.
نویسنده بودن یعنی توانایی پنهان کردنِ حقیقت در دلِ آشکارترینِ کلمات. و من شاید حقیقتِ محض را در سکوتم آشکار ساختهام نه در آن چه نوشتهام. پس قضاوت با تو. بگذار رازِ من برای همیشه جایی میان نوشتههایم باقی بماند.»