مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی
دوستان من

بارانی که بند نمی‌آمد

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه‌ از شیب خیابان به چهارراه نزدیک می‌شد. آسفالت مثل آینه‌ای سیاه، نور ماشین‌ها را پس می‌داد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت و به میانه‌ی چهارراه رسید. خودرویی با سرعتی غیرمجاز از سمت چپ نزدیک می‌شد. راننده با دستمالی، بخار روی شیشه را پاک می‌کرد. مسیر هر دو در یک نقطه به هم می‌رسید: درست در قلب چهارراه.

صدای بوق خودرو، نوید را به خود آورد. ترمز دوچرخه‌اش را ناگهان کشید. آسفالت خیس بود. چرخ جلو لغزید. تعادلش از بین رفت. راننده پایش را محکم روی ترمز کوبید. برخورد، کوتاه بود اما خشن. دوچرخه در هوا ‌چرخید. راننده؛ رنگ‌پریده و لرزان از خودرو بیرون آمد. چراغ قرمز شد، دوباره سبز شد. مردی از آن سوی خیابان دوید و زنی دستش را روی دهانش گذاشت. یکی گفت: «آمبولانس» و کسی دیگر فریاد زد: «داره نفس می‌کشه.»

نوید نفس می‌کشید؛ سطحی و نامنظم. قطره‌های باران روی شیشه‌ی خودرو جمع می‌شد و پایین می‌لغزید؛ مثل ثانیه‌هایی که دیگر باز نمی‌گردند.

کاوه پیشانی‌اش را به شیشه آی‌سی‌یو چسبانده بود. زمان برایش با تیک‌تاک‌های ساعت بیمارستان تنظیم شده بود. خط سبز روی نمایش‌گر بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. تابان کنار تخت فرزند نشسته بود و انگشتان او را می‌مالید. امیدوارانه ‌گفت: «دستاش هنوز گرمه.» کاوه گفت: «این به خاطر دستگاهه.»

دکتر پارسا گفته بود: «بچه‌تون دچار مرگ مغزی شده و بازگشتی نداره.» تابان به واژه «ندارد» چسبیده بود. آن را قطعی نمی‌دانست. زنی که جهان را با معیار یقین می‌سنجید اکنون در مقابل آن ایستاده بود و به “احتمال خطا” چنگ می‌زد.

در راهروی بیمارستان، مردی با پیراهنی چروک، صندلی چرخ‌دار پسری را هل می‌داد که ماسک اکسیژن به صورت داشت و سرفه می‌کرد. دکتر پارسا نامش را گفته بود: «سینا.» و بعد، از «زمان طلایی» حرف زده بود.

کاوه پرسید: «اگه امضا نکنم چی؟» دکتر مکثی کرد و گفت: «اون وقت فرصت از دست می‌ره.» واژه‌ی فرصت برای کاوه همیشه معنای پیش‌رفت داشت اما حالا به معنای مرگ دیگری بود.

در نمازخانه‌ی بیمارستان کاوه و تابان کنار هم نشسته بودند. تابان گفت: «اگه نوید می‌تونست حرف بزنه…» کاوه میان حرفش پرید و گفت: «نه؛ دیگه نمی‌تونه.» و تابان گفت: «اما ما می‌تونیم به جاش تصمیم بگیریم.» کاوه آرام و محکم گفت: «من اجازه نمی‌دم بدن پسرم رو…» و جمله را ناتمام گذاشت. بعضی فعل‌ها ترسناک‌تر از هر واژه‌ای هستند.

روز بعد رضایت‌نامه روی میز بیمارستان بود و جای امضا، خالی. دکتر پارسا برای آخرین بار توضیح داد. از احتمال‌ها گفت و ضرورت‌ها و کودکی که منتظر بود. کاوه قلم را برداشت. دستش لرزید. قلب نوید، پر از زندگی و شادی بود. کاوه نمی‌توانست اجازه دهد آن قلب، حتی برای نجات دیگری، از پسرش جدا شود. قلم را بر زمین گذاشت و گفت: «نه.»
سینا، عصر همان روز رفت؛ مثل چراغی که نفتش تمام شده باشد. چند ساعت بعد نوید هم از دستگاه جدا شد. خانه‌شان پر از رفت‌وآمد شد. پر از تسلیت‌های تهی‌ازمعنا و سوگ خانه چه سنگین بود.

چند روز بعد تابان برای مرتب‌کردن وسایل نوید به اتاقش رفت. اتاق هنوز بوی کتاب و خرده‌های چیپس می‌داد. از لای کتاب زیست‌شناسی، کارت کوچکی به زمین افتاد. گوشه‌اش کمی تا خورده بود. تابان آن را برداشت.

“کارت اهدای عضو”

نوید آن را با خودکار آبی، محکم و بی‌تردید امضا کرده بود. تابان آن را بوسید و کاوه را صدا کرد. کاوه کارت را گرفت. دستانش یخ کرد. امضا را شناخت. نفس‌کشیدن برایش سخت شده بود. تابان گفت: «این بود انتخاب نوید.» حرف او سنگین‌تر از هر سرزنشی بود. کاوه به یاد آورد که سال قبل نوید در مورد اهدای عضو حرف زده بود و گفته بود: « بابا، اگه یه روز…»

بابا لبش را گاز گرفته بود و گفته بود: «خدا نکنه پسرم. حرف‌های خوب بزن.» و حالا حرف‌های آن روزِ فرزند، مثل صدای شکستن شیشه‌ی پنجره، در گوش پدر می‌پیچید.

از آن روز به بعد، کاوه شب‌ها به قلب پسرش فکر می‌کند؛ قلبی که می‌توانست در سینه‌ی سینا بتپد، پیش از آن‌که به خاک سپرده شود. و فاصله‌ی میان این دو، به اندازه‌ی یک امضا بود. فاصله‌ای که او پر نکرد.

خانه دیگر رنگ زندگی ندارد. تابان کمتر حرف می‌زند. میانشان دیواری از «اگر»ها کشیده شده است. کاوه گاهی به بیمارستان می‌رود. در راهرو می‌ایستد و به صندلی چرخ‌دارِ خالی نگاه می‌کند. هیچ دادگاهی او را مجازات نکرد. اما در درونش، حکمی هر شب خوانده می‌شود: «تو خلافِ اراده‌ی فرزندت عمل کردی.»

ششم فروردین است. باران ریز نوروزی بر خیابان خلوت می‌بارد. همانند یازده سال پیش. باد سرد می‌وزد. آمبولانسی می‌گذرد؛ آهسته و بی‌آژیر. کاوه کنار چهارراه ایستاده است؛ زیر باران حسرت. بارانی که هرگز بند نمی‌آید.

نوشته‌های مرتبط
rain-again
نوشته‌های پیشنهادی
برچسب‌ها
دیدگاه شما پس از تأیید نمایش داده می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *