داستان کوتاه

وقتی “بخشش” به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حال‌وهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آن‌قدر پر که حرف‌های زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلی‌ها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بی‌فروغ زمستان از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده، روی میز بیضی‌شکل می‌نشست. زمزمه‌های

ادامه »

استراتژی فرار از بحث

کافه شلوغ بود اما میز کنار پنجره، ساکت‌ترین جا برای گفت‌وگو بود. لپ‌تاپم را سمت رضا چرخاندم و گفتم: «بفرما؛ این گزارش رو ببین. داده‌ها نشون می‌ده پروژه‌ای که ازش دفاع می‌کنی، نتیجه نداده.» رضا نگاه کوتاهی به بالای وب‌سایت انداخت و گفت: «اینو  می‌گی؟

ادامه »

بارانی که بند نمی‌آمد

یازده سال پیش، در ششم فروردین، باران عصر تازه بند آمده بود. نوید سوار بر دوچرخه‌ از شیب خیابان به چهارراه نزدیک می‌شد. آسفالت مثل آینه‌ای سیاه، نور ماشین‌ها را پس می‌داد. چراغ زرد شد. نوید با یک محاسبه سرانگشتی تندتر رکاب زد. سرعت گرفت

ادامه »

پتوهای خاکستری

باد، بوی خون و باروت را به همه جا پراکنده بود. در چادر صلیب سرخ، پیکرِ ۱۲۰ سرباز کشته‌شده زیر پتوهای خاکستری پیچیده شده بود. مادر، شال سیاهش را محکم به دندان کشید. پتوها را کنار می‌زد و نامی را زیر لب تکرار می‌کرد؛ نامی

ادامه »

از سلول انفرادی تا چوبه‌ی دار

نگهبان در نگاهش هیچ تردید یا ترحمی دیده نمی‌شد. گفت: «بلند شو، باید بری انفرادی.» در راهروی زندان همه‌چیز معمولی بود. صدای درهای فلزی، بوی سوپ رقیق و همهمه‌های گنگ. و  زندانی محکوم‌به‌حبس ابدی که آواز  “ای دوست” را سر داده بود. اما برای من،

ادامه »

تنگنا

آن روزها درمانده بودم و شرمنده. بدبیاری‌های ریز و درشتم کم نبود. بیکاری و تماس‌های پی‌درپی طلب‌کارها بحران آن روزهایم بود. نوعی بحران که آدم را ناگهان نابود نمی‌کند؛ آدم را ذره‌ذره خرد می‌کند. و همین من را به نقطه‌ای رسانده بود که با خود

ادامه »

فاحشه‌ی میدان جنگ

روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم  ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مه‌گرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ می‌داد. شب، زنی را در خود می‌فشرد که

ادامه »

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند رهایی در سایه‌ی کدامین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی

ادامه »

دختری در آستانه‌ی پرواز

دختر بر لبه‌ی بام هتل ایستاده بود. چشم‌هایش را بسته بود و دست‌هایش را گشوده بود. می‌خواست مرگ را در آغوش بگیرد. خیابان شلوغ بود اما صدای هیاهو و بوق ماشین‌ها به بلندی ساختمان نمی‌رسید. سکوت بود و صدای پیچش باد در میان موهای دختر.

ادامه »