آن روزها درمانده بودم و شرمنده. بدبیاریهای ریز و درشتم کم نبود. بیکاری و تماسهای پیدرپی طلبکارها بحران آن روزهایم بود. نوعی بحران که آدم را ناگهان نابود نمیکند؛ آدم را ذرهذره خرد میکند. و همین من را به نقطهای رسانده بود که با خود گفتم: «منکه آدم بدی نیستم. فقط تحت فشارم. فقط همین یکبار.» این جملهی کوچک، تردیدهایم را کنار زد.
شهر، بیستاره بود و شبآلود. شبیه بخت من. لحظهای که روی پشت بام نفسم را حبس کردم و عزمم را جزم، باد گرم هنوز از حرکت وانمانده بود. کولرِ آبی را به کناری کشیدم. نگاهم به ژرفای سیاه کانال افتاد. مربعی به جهنمی سیاه و زنگزده. قبری گالوانیزه به اندازهی عرض شانههایم.
درست لحظاتی قبل، نجواهای ذهنیام شروع شده بود. گویی چند نفر در اتاق تنگ و تاریک ذهنم ایستاده بودند و در بارهی من حرف میزدند. یکی میگفت: «این تنها فرصتته. فردا صابخونه قفلها رو عوض میکنه و دار و ندارتو میریزه توی کوچه.» و دیگری میگفت: «حالا چرا دزدی؟ راه سادهتری نیست؟» و من گفتم: «راه سادهتر همیشه بهترین راه نیست.»
چشمهایم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. نجواها ساکت شد. میترسیدم. همیشه میترسیدم از جاهای تنگ و تاریک. از همان کودکی. هنگامی که پدرم توی انباری زندانیام میکرد. و هنوز صدایم در یادم هست که جیغ میزدم بازکن، بازکن!». یا باید ترسم را قورت میدادم، یا فردا جلوی چشم همسایهها آواره میشدم. انتخاب سختی نبود. نه؛ این فقط شکلی از اجبار بود. پا در آن کانال باریک گذاشتم.
هوا گرم بود اما میلرزیدم. کمی که پایین رفتم گویی چیزی پشت سرم بسته شد. دلم میخواست برگردم. اما دیگر وقت تردید نبود. شیب کانال تندتر میشد. پنجهی پاهایم را به جداره روبهرو تکیه دادم. ذرهذره لیز میخوردم و پایین میرفتم. فلز در زیر پاهایم میلرزید و تقتق میکرد. گرد و غباری که بر اثر تقلایم بلند شده بود به بینی و گلویم چسبیده بود. برای نخستینبار تاریکی واقعی را دیدم. هر چه پایین میرفتم کانال تنگتر میشد و هوا کمتر. نفسهای بریدهام به صورتم برمیگشت. زانوهایم را محکم به دیواره چسباندم.
با خودم گفتم: «آروم باش. هول نکن. این اولین تنگنای زندگیت نیست. این یکی هم میگذره.» اما همهاش دروغ بود. تا آن شب چیزی دشوارتر از خفگی با بوی فلز کهنه و خاک کپکزده ندیده بودم. عمق کانال ناپیدا بود. باریک و تاریک. نه هیج نقطهی روشنی نه هیچ امیدی. فلز گاهی زِبر بود و گاهی چرب.
چند لحظه بیحرکت ماندم. زانوهایم مثل ترمزی من را نگه داشته بود. همانجا بود که آن اتفاق افتاد. چیزی، آهسته و مطمئن روی گردنم راه میرفت. جانوری ریز با پاهای متعدد که تمام کابوسهای کودکیم را یکجا زنده کرد: انباریِ تاریک، سوسکهای درشت و جیغهای بلند. در لحظهای آتشی از جنس وحشت مطلق وجودم را در برگرفت.
بیاختیار دستهایم را رها کردم و به سر و صورتم کوبیدم تا آن موجود پنهان را از خود دور کنم. زانوهایم روی دیواره ماند. باقی بدنم از میان زانوهایم لیز خورد و سینهام بین رانها و زانوهایم گیر افتاد. برای نفس کشیدن سینهام باز نمیشد. دردی در تمام ستون فقراتم دوید. دیسک لعنتی، آن دشمن قدیمی که همچون تیغی زنگزده در میان مهرههایم جا خوش کرده بود بیدار شد. دهانم را روی زانویم گذاشتم و فریادی خفه سر دادم. صدایی که نمیخواستم به گوش هیچکس برسد.
با هر نفس گلویم زخم برمیداشت. انگار آن تونل لعنتی پر از برادههای شیشه بود. فکر کردم: «آیا زندگی همین بود؟» دستهایم را بالا بردم. چیزی برای گرفتن نبود. نه هیچ لبهای نه چیزی برجسته. سعی کردم زانوهایم را به جداره بفشارم و بالاتنهام را رها کنم. هر حرکتی هر چند کوچک فشار بیشتری به سینه و ستون فقراتم میآورد. شروع کردم به لرزیدن. نفسهایم کوتاه و بریده بود. حشره هنوز جایی روی صورتم بود. شاید هم رفته بود.
توهّم شروع شد. اول فکر کردم نوری از ته کانال میآید. بعد فهمیدم یک چشم سفید بود. یک چشم بدون پلک. همان که در کودکی از انتهای انباریِ تاریک به من زل میزد. پلک زدم . چشم ناپدید شد. اما صدای نفسهای صاحب آن چشم را از پشت سر میشنیدم. آنقدر نزدیک که انگار گردنم را فوت میکرد. خواستم برگردم. اما نمیتوانستم حتی سرم را یک سانت حرکت بدهم. فقط میتوانستم بشنوم. زمان در کانال چیز دیگری بود. هر ثانیه چند برابر میشد. صداها بیشتر شدند. اول یکی. بعد دو تا. بعد چند نفر. همه درون کانال بودند. درست بالای سر من. معنی کلماتشان را نمیفهمیدم. نجواها به سراغم آمدند: « «اگه همینجا تموم بشه چی؟ وقتی پیدام کنن چی میگن؟ مادرم چی میکشه؟ چرا خودمو به این راه کشوندم؟ چرا گذاشتم کارم به اینجا برسه؟»
گاهی بیهوش میشدم و گاهی از درد بیدار. از تشنگی دهانم شبیه بتن خشک شده بود. لبهایم ترک خورده بود و دهانم بوی آهن زنگزده میداد.
زمان از جریان افتاده بود. نمیدانم چند دقیقه گذشت یا چند ساعت. فقط میدانستم که بدنم آرامآرام به چیزی شبیه سنگ تبدیل میشد. پاهایم بیحس شده بود، سوزنیِ دردناکی از رانهایم بالا میرفت و پوستم عرق سردی کرده بود. هر نفسی که میکشیدم، انگار از لای تیغ عبور میکرد.
فکر کردم شاید بهتر باشد دست از تقلّا بردارم. شاید تسلیمشدن درد کمتری داشته باشد. اما همان لحظه، چیزی درونم زنده شد. یک سماجت حیوانی و غریزی، مثل دستوپا زدن ماهیِ افتادهدر گل.
خواستم دوباره تکان بخورم، اما عضلاتم فرمان نمیبردند. تنها کاری که توانستم بکنم گوشدادن بود. به صدای خون خودم که به شقیقههایم کوبیده میشد. به دستگاه گوارشم که مثل یک حیوان زخمی ناله میکرد.
در آن تاریکیِ غلیظ، حس کردم کانال دارد تنگتر میشود. چند بار پلک زدم تا از کابوس رها شوم، اما مرزی میان کابوس و واقعیت نبود. هر دو یک رنگ بودند؛ سیاه و زنگزده.
دیگر نه میتوانستم بالاتر بروم، نه پایینتر. فقط معلق مانده بودم بین دو دیوار. نفسم به خسخس افتاده بود. تنها چیزی که هنوز از زندهبودنم خبر میداد ضربان تند قلبم بود. شمارش معکوس شروع شده بود.
از دنیای بیرون صدای اذان میآمد و بوق و موتور. به گمانم صبح شده بود. دیگر هیچ دردی نداشتم. صدایی شنیدم. بچهای بازی میکرد. جانی برایم نمانده بود. همان رمق آخر را تبدیل به فریادی کردم. و اینبار میخواستم به گوش جهان برسد.
ساعتی بعد نور کوچکی دیدم. صدای فرز و اره و آژیر پلیس. کودک بازیگوشی فریاد خفهام را شنیده بود. من نجات پیدا کردم. فقر، مرز بین کار «درست» و کار «ممکن» را محو کرده بود. و من شرمگین بودم که آن شب کاری کردم که «شدنی» به نظر میآمد، نه «اخلاقی». انتخابهای اشتباه همیشه با یک جمله شروع میشوند: «فقط همین یکبار.» هنوز گاهی شبها کابوس میبینم؛ تنگنا، و هزارپایی که روی صورتم میدود.