مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
نوشته‌های تازه
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی
دوستان من

وقتی “بخشش” به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟

ساعت ۹ صبح، اتاق کنفرانس حال‌وهوایی دوگانه داشت؛ نه خلوت بود و نه آن‌قدر پر که حرف‌های زیر لبی جمع، سکوت رسمی فضا را بشکند. صندلی‌ها با نظمی اداری چیده شده بودند و نور بی‌فروغ زمستان از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده، روی میز بیضی‌شکل می‌نشست. زمزمه‌های کوتاه، ورق‌زدن کاغذها و صدای روشن‌شدن لپ‌تاپ‌ها، حس انتظار و کمی اضطراب را در هوا پراکنده می‌کرد.

خانم نادری، با همان دقت همیشگی‌اش، کمی به جلو خم شد، گلویش را صاف کرد و مدیر را مخاطب قرار داد: «اگر اجازه بفرمایید، شروع کنیم.»

مدیر نگاه کوتاهی به جمع انداخت، سپس چشمش به ساعت گردِ روی دیوار افتاد. با لحنی آرام اما قاطع گفت: «چند دقیقه‌ای صبر می‌کنیم تا آقای مرادی برسند.»

و بی‌آنکه مکث کند، افزود: «در این فاصله، لطفاً بگین برای همکارا چای بیارن.»

فضای رسمی اندکی ملایم شد. چند نفر به نشانه‌ی تأیید سر تکان دادند و برخی نیز لبخند زدند. ساعت ۹:۱۷ دقیقه، درِ اتاق با ضربه‌ای ملایم باز شد. آقای مرادی وارد شد؛ با همان لبخند آغشته به اعتمادبه‌نفسش. کیفش را بین دستانش جابه‌جا کرد و گفت: «ببخشید، ترافیک سنگین بود.»

مدیر بی‌درنگ از جا برخاست. چند تن از همکاران نیز، با تأخیری در حد کسری از ثانیه ، ایستادند؛ حرکتی که بیش‌تر از سر عادت بود تا احترام. آقای مرادی با خون‌سردی در امتداد میز قدم برداشت و روی یکی از صندلی‌های خالی، نزدیک مدیر نشست. جلسه آغاز شد و با ارائه‌ی گزارش‌ها و نمودارها ادامه یافت. تمامی تصمیم‌ها، طبق روال، صورت‌جلسه شدند.

جلسه به پایان رسید، اما چیزی در ذهنم سنگینی می‌کرد؛ احساسی مبهم، ترکیبی از پرسش و نارضایتی. صبر کردم تا همکاران یکی‌یکی اتاق کنفرانس را ترک کنند. وقتی فضا خلوت شد، رو به مدیر گفتم: «اگه ممکنه می‌خوام چند دقیقه‌ای وقتتون رو بگیرم.»

مدیر با اشاره‌ای کوتاه موافقت کرد. گفت‌وگویی مختصر اما جدی شکل گرفت. دقایقی بعد، از اتاق خارج شدم. در آستانه‌ی در، مدیر بار دیگر یادآوری کرد: «پس لطفأ برای ‌جلسه‌ی بعدی، آماده‌اش کنید.»

حس رضایتی آرام و عمیق، در وجودم نشسته بود. احساسی که پس از یک تصمیم جدی به سراغ آدم می‌آید. با خود عهد کردم این‌بار همه توانم را به کار بگیرم. متنی بنویسم “آن‌گونه که باید و شاید”. مفصل، دقیق و بی‌کم‌وکاست. نمی‌خواستم نکته‌ای از قلم بیفتد. در ذهنم امیدی روشن شکل گرفته بود: شاید اثر این نوشته بتواند نقطه‌ی آغازی باشد برای تغییری واقعی، هرچند کوچک.

آن شب، سکوت خانه تمرکزم را چند برابر کرده بود. کتاب‌ها را یکی‌یکی از قفسه بیرون کشیدم، مقالات تخصصی را مرور کردم و در میان سایت‌های متعدد به جست‌وجو پرداختم. هر منبعی را با وسواس می‌سنجیدم. یادداشت برمی‌داشتم، مقایسه می‌کردم، خط می‌کشیدم و دوباره بازمی‌گشتم. هم‌زمان، ته‌وتوی ذهنم را نیز کاویدم و تجربه‌ها و گفت‌وگوهای پراکنده‌ای را یافتم که حالا باید در قالبی منسجم کنار هم شکل می‌گرفت.

آن شب، بی‌آنکه متوجه شوم زمان را به سرعت پشت سر می‌گذاشتم. خسته بودم، اما شوقِ کامل‌کردن متن مجال توقف نمی‌داد. سرانجام، حوالی ساعت ۳ بامداد، آخرین جمله را نوشتم. مقاله آماده شد. متنی سنجیده و استوار، که قرار بود در جلسه‌ی بعدی، توسط خودم قرائت شود. لپ‌تاپ را بستم و برای نخستین‌بار در آن شب طولانی، نفس راحتی کشیدم.

چند روز بعد، جلسه در ساعت ۹ تشکیل شد. اتاق کنفرانس با همان چیدمان همیشگی، حالتی بین خلوتی و ازدحام داشت؛ نه کاملاً خالی، نه تماماً ‌پر. گفت‌وگوهای پراکنده، جابه‌جایی آرام صندلی‌ها و صدای ورق‌خوردن پرونده‌ها، فضا را پر کرده بود.

بااین‌حال، مدیر این‌بار بی‌درنگ و رأس ساعت ۹ جلسه را آغاز کرد؛ دقیق و بدون تعارفات مرسوم و بی‌آنکه چشم به در بدوزد. سکوتی منظم بر اتاق نشست و نگاه‌ها، هم‌زمان، به سوی مدیر چرخید.

تا ساعت ۹:۳۰ همکاران غایب یکی‌یکی با تأخیر از راه رسیدند؛ بی‌هیچ تشریفات و ‌وقفه‌ای در روند جلسه. آقای مرادی، طبق معمول، حدود بیست دقیقه دیر وارد شد. مدیر بدون مکث گفت: «لطفاً بنشینید، داریم بند دوم رو بررسی می‌کنیم.»

آقای مرادی، نگاهش میان حاضران می‌چرخید و پرسشی خاموش در چهره‌اش موج می‌زد: «چی شده؟ چرا جلسه زود شروع شده؟»

جلسه زود آغاز نشده بود؛ درست به‌ موقع شروع شده بود. تنها تفاوت در این بود این‌بار کسی منتظرش نمانده بود. و هیچ‌کس به احترام او از جایش برنخاسته بود.

جلسه با همان نظم ادامه یافت. نوبت به من رسید. کاغذهایم را جلو کشیدم. اتاق برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفت. و من شروع کردم به خواندن:

«در بیشتر نظام‌های اخلاقی، “بخشش” در هاله‌ای از تقدس قرار دارد. گفته می‌شود که بخشش تنش‌ها را فرو می‌نشاند، رنج‌ها را التیام می‌بخشد و انسانیت را پالایش می‌کند. به همین دلیل، معمولاً آن را فضیلتی ستودنی می‌دانند.

اما آیا بخشش همیشه و در هر شرایطی فضیلت است؟ آیا بخشیدن دیگران وظیفه‌ی ماست؟

معنای بخشش از آن‌جا پدید می‌آید که انسان موجودی خطاپذیر است. اگر انسان هرگز خطا نمی‌کرد، شاید هیچ نظام اخلاقی شکل نمی‌گرفت و حتی مفهومی به نام عدالت نیز به وجود نمی‌آمد. مگر نه این‌که عدالت دربرگیرنده‌ی نسبتی میان خطا و پیامد است که بر اساس آن، هر فرد باید مسئولیت اعمال خود را بپذیرد و با پیامدهای آن روبه‌رو شود؟

انسان ممکن‌الخطاست. بسیاری از خطاهای او نتیجه‌ی محدودیت‌های شناختی، اطلاعات ناقص، شرایط پیچیده یا قضاوت‌های نادرست است. یادگیری نیز تا حد زیادی بر پایه‌ی آزمون و خطا استوار است. از این رو وقوع برخی اشتباهات قابل درک است. هرچند تکرار آن‌ها کمتر قابل توجیه خواهد بود.

اما همه‌ی خطاها یکسان نیستند. گاهی خطا قبلاً شناخته و تحلیل شده است، رویه‌های درست مشخص‌ شده‌‌‌‌‌‌اند و پیامدهای بی‌توجهی نیز روشن‌اند. با این حال، فرد از روی بی‌احتیاطی، بی‌مبالاتی یا بی‌اعتنایی به حقوق دیگران همان رفتار را تکرار می‌کند و هزینه‌ی آن را دیگران می‌پردازند. در چنین مواردی، آیا بخشش همچنان همان فضیلت بی‌چون‌وچرای همیشگی است؟

در زندگی روزمره بارها با چنین موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شویم. عابری بی‌دقت پایمان را لگد می‌کند، راننده‌ای خودرویش را مقابل ورودی خانه‌مان پارک می‌کند، یا کسی که همواره دیر می‌رسد، وقت دیگران را بی‌ارزش می‌شمارد. پس از آن نیز با گفتن یک “ببخشید” انتظار دارد همه‌چیز به حالت عادی بازگردد.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که برخی افراد بخشیده‌شدن را حق خود می‌دانند. گویی همین که عذرخواهی کردند، دیگران موظف‌اند فوراً پاسخ دهند: «خواهش می‌کنم». اگر اعتراضی شود یا ناراحتی‌ای ابراز گردد، چه‌بسا با این واکنش مواجه شویم: «حالا مگر چه شده؟»

در چنین شرایطی، بخشش گاه کارکردی وارونه پیدا می‌کند. اگر قرار باشد هر بار بی‌مبالاتی دیگران را نادیده بگیریم، آیا در عمل حقوق خود و دیگران را نادیده نگرفته‌ایم؟ آیا تأخیر مداوم یک نفر باید باعث شود جلسه برای همه به تعویق بیفتد؟ و آیا احترام گذاشتن به کسی که بارها وقت دیگران را هدر داده است، نوعی بی‌احترامی به افراد مسئولیت‌پذیر نیست؟

چشم‌پوشی از خطای دیگران می‌تواند نشانه‌ی بزرگواری باشد، اما همیشه هم فضیلت نیست. گاهی اصرار بر بخشش، زنجیره‌ی میان خطا و پیامد را قطع می‌کند و فرد خطاکار را از مواجهه با نتایج رفتار خود بازمی‌دارد. در چنین وضعیتی، بخشش نه به اصلاحِ رفتار، بلکه به تداوم آن کمک می‌کند.

شاید پرسش اصلی این نباشد که «آیا باید ببخشیم؟» بلکه این باشد که «چه زمانی بخشش به رشد و اصلاح می‌انجامد و چه زمانی به تکرار بی‌مسئولیتی؟»

گاهی با خود فکر می‌کنم: پیش از آن‌که این واژه‌ی پرکاربرد و مشکل‌گشا اختراع شود، آدم‌های بی‌مبالات چه می‌کردند؟»

 

وقتی آخرین جمله را خواندم، چند ثانیه سکوت بر اتاق حاکم شد. مدیر بدون آن‌که چیزی بگوید، نگاه کوتاهی به آقای مرادی انداخت. نگاهی که از هر تذکری روشن‌تر بود. آقای مرادی چشم از میز برنداشت و برای نخستین‌بار، لبخند همیشگی‌اش کمی رنگ باخت.

جلسه تمام شد. هفته‌ی بعد، ساعت ۸:۵۵، در حالی که هنوز بیش‌تر صندلی‌ها خالی بود، آقای مرادی پشت میز نشسته بود و به ساعت دیواری نگاه می‌کرد.

نوشته‌های مرتبط
وقتی "بخشش" به بی‌عدالتی منجر می‌شود چه باید کرد؟
نوشته‌های پیشنهادی
برچسب‌ها
دیدگاه شما پس از تأیید نمایش داده می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *