مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

برای یاسمین

دخترم! به تو می‌نویسم. به تویی که تا این زمان نمی‌شناسمت. در شبی که احساس کمرشکن تنهایی حُلول تازه‌ی عشقی را در خود هضم می‌کند و مرا به‌ناچار به ‌سوی تو می‌راند. دوستت دارم بی ‌آن‌که بدانم کیستی و می‌ستایمت به خاطر شکوه وجودت که هنوز ناپیداست. دخترم، ای روح دریا! تو چون دریای مواجی که مرا با زورق شکسته‌ی خیالم که بی‌مانند به تخته‌پاره‌ای نیست از ساحل بی‌فانوس انزوا به میان امواج پرخروش نوازشت می‌کشانی و مرا در آشوب امواج پر از مهرت غرق می‌کنی. در روزگاری برایت می‌نویسم که در فراوانی لحظه‌ها آدمی، دمی را برای شادکامی نمی‌یابد. در عصری که دلقک‌ها آدمیان را می‌گریانند. زمانه‌ای است که باید از انسان‌های ترسو ترسید

ادامه ...

جاده

همان‌طور که با دست چپش فرمان ماشین را چسبیده بود دست دیگرش را روی شانه‌ی پسر پنج‌ساله‌اش گذاشت و گفت: «ببین پسرم، زندگی درست شبیه این جاده‌اس. جاده‌ای که فقط یک‌بار از اون عبور می‌کنیم. این جاده یک‌طرفه‌اس. برگشتی نداره. ما نمی‌دونیم بعد از اون پیچ به کجا می‌رسیم. شاید به یه تپه، یه پمپ بنزین، یا یه سالن غذاخوری. گاهی ممکنه اتفاق خوبی بعد از پیچ وخم‌های این جاده در انتظارمون نباشه. مهم اینه که آمادگی رویارویی با هر چیزی رو داشته باشیم .خوبی‌ش اینه که ندونیم، وگرنه گذشتن از مسیری که همه‌ی‌ پیچ و خماشو می‌شناسیم برامون ملال‌آور می‌شه و حوصله‌مونو سر می‌بره». پسر آهی کشید و گفت: «ولی من می‌دونم بعدِ اون

ادامه ...
کار‌درست باشیم یا درست‌کار؟

کار‌درست باشیم یا درست‌کار؟

از کارهایی نام خواهم برد که شخص یا اشخاصی سعی و تلاش خود را نموده‌اند تا آن‌ها را به‌ «درستی» انجام دهند. انجام درستِ کار بدون در نظر گرفتن نتیجه‌ی آن، چیزی است که همه آن افراد بر روی آن متمرکز هستند. شاید بپرسید: اِشکالش کجاست؟ خیلی هم خوب است‌که کسی وظیفه‌ای که به او واگذار شده است را به درستی انجام دهد. من هم با شما هم‌عقیده‌ام. حال به مثال‌های زیر توجه کنید: سرقت از بانک با موفقیت انجام می‌شود. نقشه‌ی کلاه‌برداری بی‌نقص انجام می‌‌پذیرد. ترور یک شخصیت سیاسی با موفقیت همراه است. به‌طوری‌‌که مراقب متوجه نمی‌شود در امتحان تقلب می‌شود. هکری کار‌درست با موفقیت وب‌‌سایت یک بانک را هک می‌کند. سندی، بدون نقص

ادامه ...

شیوای گم‌شده

با صدای رعد و برق ناصر به خود آمد. آخرین پک را به سیگارش زد و آن را درون جاسیگاری خفه کرد و به درون ویلا برگشت.شیوا با چند تن از زن‌های فامیل درحال صحبت‌کردن بود. وقتی حرف می‌زد جوری دستش را بالا و پایین می‌کرد تا همه بینند که او گوشی آیفون دارد. به عمد دستش را تکان می‌داد تا جواهراتش را به رخ میهمانان بکشد. ناصر هیچ‌وقت از فخرفروشی‌های شیوا خوشش نمی‌آمد. چون فکر می‌کرد جذابیت هر فردی در این است که دیگران خودشان به ویژگی‌های برازنده‌ی آدم پی ببرند. آدم هرچه افتاده‌تر باشد جذاب‌تر است. اما شیوا دست‌بردار نبود.ناصر برخلاف او مردی اصیل بود. آن‌چه داشت و به هرجا که رسیده بود

ادامه ...

راننده‌ی بداخلاق

بیست‌و‌ششم دی‌ماه سال هشتاد‌و‌یک بود. بارها تاریخ آن روز را فراموش کرده‌ام اما کافی‌ست نگاهی به برگه‌ی مأموریتی بیندازم که با گذشت این سال‌ها سفیدی‌اش کمی به زردی گراییده است. ساعت هفت‌و‌نیم صبح باید خود را به جلسه‌ای در مرکز استان می‌رساندم. تا آن‌جا دو ساعت راه بود. اولین اتوبوس ساعت پنج‌و‌نیم صبح حرکت می‌کرد. هوا سرد بود و خیابان‌ها یخ‌بندان. نفس که می‌کشیدم بخار در حفره‌های بینی‌ام یخ می‌بست. در آن تاریکی صبح حتی یک تاکسی هم پیدا نمی‌شد. روز گذشته یک جفت کفش خریده بودم. ساعت مچی تازه‌ام را به مچم بستم و کفش‌های تازه‌ام را با اولین برف آشنا کردم. با هر قدمی که برمی‌داشتم صدای خروپ‌خروپ برف توی کوچه‌های خلوت می‌پیچید.

ادامه ...

ماجرای اتوبوس

اتوبوس که از ترمینال بیرون آمد تمام صندلی‌هایش پر بود. کنار آخرین میدان شهر سربازی سوار اتوبوس شد و دمق و پکر پای بوفه نشست. از چهره‌اش پیدا بود که دل خوشی از پادگان و غربت غروب‌هایش ندارد. دل‌تنگ خانواده‌اش هم هست. بعد از پنج دقیقه شاگرد راننده به انتهای اتوبوس آمد و از سرباز خواست تا کرایه‌اش را بپردازد. سرباز بدون این‌که کاری انجام دهد گفت: «مَه لاتِم.» شاگرد اخم‌هایش توی هم رفت و گفت: «جون مادرت بی‌خیال. حوصله‌ی شوخی ندارم کرایه‌تو بده، بریم رد کارمون.» سرباز دوباره گفت: «چَنی تو هولی. خو مَه لاتِم.» شاگرد از بالا به پایین نگاهی به سرتا‌پای هیکل هفتاد کیلویی سرباز انداخت و گفت: « هرجوری نگات می‌کنم

ادامه ...
مجتبی طاهری

آبرو یا آرامش؟ راز مهربانی با غریبه‌ها و تندی با نزدیکان

شاید پدری را دیده باشید که در محل کار خوش‌برخورد و صبور است، اما در خانه زود عصبانی می‌شود. یا دوستی که در جمع‌های اجتماعی پر از لبخند و ادب است، اما با خواهر و برادرش به تندی حرف می‌زند. چرا این دوگانگی در رفتار ما وجود دارد؟ برای فهم

ادامه »

دختری در آستانه‌ی پرواز

دختر بر لبه‌ی بام هتل ایستاده بود. چشم‌هایش را بسته بود و دست‌هایش را گشوده بود. می‌خواست مرگ را در آغوش بگیرد. خیابان شلوغ بود اما صدای هیاهو و بوق ماشین‌ها به بلندی ساختمان نمی‌رسید. سکوت بود و صدای پیچش باد در میان موهای دختر. نیما با آتش و دود

ادامه »

دختر سه‌شنبه‌ها

عکاسی “خاطره” در طبقه‌ی بالای یک ساختمان آجری قدیمی قرار داشت. پلکان باریکش به دری چوبی با شیشه‌ی مات ختم می‌شد. وقتی کسی وارد می‌شد، زنگوله‌ی بالای در به صدا درمی‌آمد. آن‌وقت صاحب عکاسی؛ مردی سال‌خورده، بداخلاق و خواب‌آلود، چرتش پاره می‌شد. سبیل سفیدش را مرتب می‌کرد و عینک ته‌استکانی‌اش

ادامه »