
برای یاسمین
دخترم! به تو مینویسم. به تویی که تا این زمان نمیشناسمت. در شبی که احساس کمرشکن تنهایی حُلول تازهی عشقی را در خود هضم میکند و مرا بهناچار به سوی تو میراند. دوستت دارم بی آنکه بدانم کیستی و میستایمت به خاطر شکوه وجودت که هنوز ناپیداست. دخترم، ای روح دریا! تو چون دریای مواجی که مرا با زورق شکستهی خیالم که بیمانند به تختهپارهای نیست از ساحل بیفانوس انزوا به میان امواج پرخروش نوازشت میکشانی و مرا در آشوب امواج پر از مهرت غرق میکنی. در روزگاری برایت مینویسم که در فراوانی لحظهها آدمی، دمی را برای شادکامی نمییابد. در عصری که دلقکها آدمیان را میگریانند. زمانهای است که باید از انسانهای ترسو ترسید







