فاحشهی میدان جنگ
روایت فرار جولیا از اردوگاه آشْویتس بیست و یکم ژانویه ۱۹۴۴ ، زنی از سرما خود را در آغوش گرفته بود. سرد بود و مهگرفته. تاریک و خاموش. اردوگاه در خوابی فرو رفته بود که بوی مرگ میداد. شب، زنی را در خود میفشرد که دیگر چیزی برای ازدستدادن نداشت. فقط امیدی لرزان که در دلش مانده بود. نورافکن، لحظهای بر جولیا تابید. به سرعت خود را کنار کشید و در پستوی بوتهای پنهان شد. صدای قدمهای نگهبان، نزدیک و دور میشد. جولیا نفسش را نگه داشت. هر صدای کوچکی میتوانست پایان همهچیز باشد. اما





