خود فریبی

دلم برای “خودم” می سوزد چه ساده لوحانه  دروغ هایم را باور می كند مجتبی طاهری

تنبلی

نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره مسواک می زنم. مجتبی طاهری

شب

خوب من!با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می کرد. تا غروب ، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم . اما بیشتر به شرک می مانست تا کفر. آمرزش طلبیدم. خدا گناهم را بخشید: نسیمی وزیدن گرفت و سراپایم را نوازش داد. سبک شدم، بالهای خیالم را گشودم و تا رنگین کمان جمالت پرکشیدم. بر بام شهر بودم برقله کوه، جائی که همچون آبشار باید از بالا به پائین نگاه کرد. کاش بودی ومی دیدی: شهری از نور ، نقطه های روشن. و در دور دست، پائین تر از افق سوسوی آتشی و یا چراغ های دهکده ای . آسمانی به رنگ سیاه. واقعی ترین سیاهی و سیاه ترین واقعیت. وستاره هایی مثل همیشه روشن. لحظه ای نسیم از وزیدن ایستاد. خودم را یافتم : پاهایم میخکوب بر زمین. نگاهم… ادامه »شب