
پستچی هر هفته در میزند
زنگ خانه به صدا درآمد. خانهای غریب و فراموششده با دری آهنی و زنگزده در انتهای بنبست اقاقیا. روی دیوارش پلاکی آبی به شماره ۲۴ چنان چهارمیخ شده بود که گویی مسیح را به صلیب کشیدهاند. مریم به یکباره از جا پرید. با خودش گفت: «بالاخره اومد.» چادر گلدارش را بهسر کرد و با دستپاچگی نگاهی سرسری به آیینهی روی طاقچه انداخت. پلههای حیاط را دوتا یکی دوید و دالانی باریک را طی کرد تا به دم در حیاط رسید. لحظهای ایستاد و نفس عمیقی کشید. گویی همچون غواصی خود را آماده میکرد تا برای چند دقیقهای نفسش را در زیر







