


پستچی هر هفته در میزند
زنگ خانه به صدا درآمد. خانهای غریب و فراموششده با دری آهنی و زنگزده در انتهای بنبست اقاقیا. روی دیوارش پلاکی آبی به شماره ۲۴ چنان چهارمیخ شده بود که گویی مسیح را به صلیب کشیدهاند. مریم به یکباره از جا پرید. با خودش گفت: «بالاخره اومد.» چادر گلدارش را بهسر کرد و با دستپاچگی نگاهی سرسری به آیینهی روی طاقچه انداخت. پلههای حیاط را دوتا یکی دوید و دالانی باریک را طی کرد تا به دم در حیاط رسید. لحظهای ایستاد و نفس عمیقی کشید. گویی همچون غواصی خود را آماده میکرد تا برای چند دقیقهای نفسش را در زیر آب حبس کند. نامهرسان درآنسوی در ایستاده بود. پشتش به در ِ خانه بود.

ابتذال شر در فلسفهی هانا آرنت
«هانا آرنت» در سال ۱۹۶۱ در جریان محاکمهی آدولف آیشمن که جنایتکاری جنگی و مسئول کشتار تعداد بیشماری از یهودیان بود مفهومی را پدید آورد با عنوان «ابتذال شر». او به پیروی از یونانیان بهویژه ارسطو سیاست را از اساس شاخهای از اخلاق میدانست که اگر درسیاستورزی اخلاق را کنار بگذاریم نام سیاست زیبندهی آن نخواهد بود. او باور داشت که پس از یونانیان اخلاق از سیاست جدا شده و نادیده گرفته شده است و از آن پس دولت دیگر کارکرد خود را در تعالی بخشیدن به روح آدم ها از دست داده و وظیفه خود را تا سطح ادارهی امور کاهش داده است. بنابراین در چنین اوضاعی انسان دیگر به دنبال معنا نمیگردد

شمع خاطرهها
همیشه نمیشود چشمها را به روی گذشته بست. گاهی باید برگشت و به پشت سر نگاهی کرد. به آنچه در روزگاران طولانی بر ما گذشته است. اولین جشن تولدی را که به یاد دارم در پانزده سالگی ام بود. مادرم باز هم غافلگیرم کرد. شبیه آن دو باری که برایم دوچرخه خرید. قبل از آن را نمی دانم. یا تولدی در کار نبوده و یا من به یاد ندارم. اول تابستان بود. آن روز هرگز به امروز نیندیشیده بودم. کاش شمعهایم را برای امروز نگهداری میکردم. گذشتهها گذشت و چه زود گذشت. اکنون میشود نیمنگاهی به آیندهای نزدیک داشت. به دو سال دیگر. به جشن تولد پانزده سالگی سنا دختر دلبندم. از پافشاریش برای انتخاب

بوی کتاب فارسی
پسرعمهی مادرم انباردار ادارهی آموزش و پرورش بود. آنروزها بهش میگفتیم ادارهی فرهنگ. بعدها رییس اداره شد. دبستان ما در چند قدمی آن اداره بود. همیشه لب و لوچهی کتاب فارسیم تاخورده و کثیف بود. اما باکی نبود. به انبار اداره میرفتم و یک تومان به پسرعمه میدادم و یک کتاب نو میخریدم. از ابتدا تا انتها ورقش میزدم و بویش میکردم. رنگ عکسهایش کمی متفاوت با کتاب کهنهام بود. اوایل انقلاب بود و هنوز کتابهای زیادی در انبارها موجود بود. تصاویر شاه و فرح را از ابتدای کتاب میکندم و دور میانداختم. بوی انبار هنوز در خاطرم هست. بوی کاغذ و رنگ و کتاب نو. هنوز هم هر وقت کتابی میخرم با نفسهای عمیق

اتوبوس دوطبقه
بچه که بودم تهران برایم خاطرهای فراتر از برج آزادی بود. اتوبوسهای دوطبقهاش را دوست داشتم. مخصوصا قرمزهایش را. اتوبوسهایی با سقفهایی تو رفته، ناصاف و صدمه دیده به علت برخورد با زیر پلها. خیلی کم پیش می آمد که به تهران سفر کنیم. هرچند سال یکبار. همیشه آرزو داشتم که در طبقه دوم اتوبوس بنشینم و از بالا با زاویه دیدی متفاوت به خیابانها و ماشینها نگاه کنم. هر وقت که به تهران سفر میکردیم این فرصت پیش نمیآمد که تنهایی توی شهر بگردم تا شاید سوار شدن در طبقهی دوم یک اتوبوس قرمز رنگ نصیبم شود. مجبور بودم به همراه پدر و مادر سوار اولین اتوبوس یکطبقه و یا دوطبقه بشوم و کنار


