
خونهای نریخته
حالا دیگر سالن انتظار خلوت شده است. مراجعین کارهایشان راه افتاده و رفتهاند. چه خونهایی که باید ریخته میشد و نشد. چه آدمهایی که باید از هستی سرنگون میشدند اما نشد. آنهم برای یک اختلاف حساب اندک. دخترک خردسالی به تماشای هیاهوهای پدر بود و هراسیده شیون میکرد. چه بسا تا آن لحظه چنین حجمی از طیرگی را تجربه نکرده بود. آن همه خشونت در رفتار پدر چیزی نبود که برایش قابل پذیرش باشد. پدری که قلبش را به تازگی عمل کرده بود. امروز تماشاگرِ یکی دیگر از کردارهای ستیزهگرانه بودم. ارباب رجوعِ بیتاب تمام تلاشش را میکرد تا از حلقهی دستان






