مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

شاپی‌کاف

چند‌ سالی می‌شد که سازمان‌ها تصمیم گرفته بودند جهت کاهش مراجعات و سهولت دسترسی، برخی از خدمات حضوری خود را از طریق وب‌سایت‌ها و پرتال‌ها ارایه نمایند. آن‌روزها این‌قدر اینترنت فراگیر نبود و تلفن‌های هوشمند به‌ این گستردگی در دست‌رس مردم قرار نداشت. بنابراین بیشتر مردم برای استفاده از خدمات اینترنتی به کافی‌نت‌ها مراجعه و از خدماتِ بر‌خط بهره می‌بردند. جلسه‌ای توجیهی برای کارکنان ترتیب داده شد. من هم در آن جلسه حضور داشتم. مدرس بسیار تأکید داشت جهت فرهنگ‌سازی و کاهش مراجعات حضوری، مراجعین به سمت استفاده از خدمات آنلاین راهنمایی شوند. بنابراین از ما خواست که اگر شخصی جهت دریافت خدمات مراجعه نمود از او بخواهیم به کافی‌شاپ مراجعه نموده و خدمت مورد

ادامه ...

خون‌های نریخته

حالا دیگر سالن انتظار خلوت شده است. مراجعین کارهایشان راه افتاده و رفته‌اند. چه خون‌هایی که باید ریخته می‌شد و نشد. چه آدم‌هایی که باید از هستی سرنگون می‌شدند اما نشد. آن‌هم برای یک اختلاف حساب اندک. دخترک خردسالی به تماشای هیاهو‌های پدر بود و هراسیده شیون می‌کرد. چه بسا تا آن لحظه چنین حجمی از طیرگی را تجربه نکرده بود. آن همه خشونت در رفتار پدر چیزی نبود که برایش قابل پذیرش باشد. پدری که قلبش را به تازگی عمل کرده بود. امروز تماشاگرِ یکی دیگر از کردارهای ستیزه‌گرانه‌ بودم. ارباب رجوعِ بی‌تاب تمام تلاشش را می‌کرد تا از حلقه‌ی دستان میانجی‌گران بگریزد تا کارمندی را از پشت میزش بیرون کشیده و در خون خود

ادامه ...

نویسنده‌ی دیوانه،حکم‌ران سرزمین واژه‌ها

دیوانگی تعبیری است از آن چه که بر یک نویسنده می‌گذرد. نویسنده کسی است که به گونه‌ای دیگر می‌اندیشد. او چیزی برای خود نمی‌خواهد الا احساس رهایی از زیر بار آن‌چه در ذهن او سنگینی می‌کند. می‌نویسد تا دیگران را به شکل خویش در بیاورد. او شیدا است. به وجد آمده است. در معنا غوطه‌ور شده است. به سرزمین واژه‌ها حکم می‌راند. سرزمینش را خودش می‌سازد. دنیا را آن‎‌طور که می پسندد شکل می‌دهد. نویسنده در وادی کلمات حیران است. قراری با خود دارد برای آشکار نمودن آن چه پنهان است. او برای من می‌کوشد و برای تو. برای بیداری و آگاهی بخشیدن. نگاهش بر نقطه‌ای در نوک قلم متمرکز است اما پهناوری دنیا را

ادامه ...

آیا اسم خود را دوست دارید؟

اسمش را پرسیدم گفت: «مجتبی» به خودم اجازه دادم کمی سر به سرش بگذارم گفتم: «آخه مجتبی هم شد اسم؟» گفت: «نه خیلی، اسمِ تو شناسنامه‌ام اینه» گفتم: «پس چی صدات می کنن؟» گفت: «کاوه» گفتم: «مجتبی هم بد نیس» گفت: «خب شاید» گفتم: «اسم من هم مجتباس» گفت:«اِ چه جالب» گفتم: «اسم خوبیه مگه نه؟» گفت: «عالیه»

ادامه ...

از خود‌شیفتگی جمعی چه می‌دانید؟

تعریف خودشیفتگی جمعی اگر شما طرفدار متعصب و دو‌آتشه یکی از تیم‌های پرسپولیس و یا استقلال هستید. اگر به آریایی بودن خود می‌بالید. اگر از این‌که سفید‌پوست هستید، مسلمان و یا طرفدار فلان گروه موسیقی هستید احساس غرور و افتخار می‌کنید باید بگویم که شما دچار خودشیفتگی جمعی شده‌اید. انسان موجودی است که به صورت گروهی و اجتماعی زندگی می‌کند. این ویژگی در تداوم زندگی افراد موجود در یک گروه و جامعه نقش شایانی دارد. خودشیفتگی جمعی بیشتر نگاهش به تفاوت‌ها و تبعیض‌های موجود در بیرون از گروه می‌باشد تا ویژگی‌های درون گروهی. بدین‌صورت که در مواردی که در درون گروه استانداردهای اخلاقی نادیده گرفته می‌شود به سادگی از آن چشم‌پوشی می‌شود اما اگر رفتار

ادامه ...

برداشت‌های متفاوت از رفتار‌های خود‌آگاه و ناخودآگاه

منافع و خواسته‌های آدم‌ها در بیشتر موارد، یک‌سان و شبیه به‌ هم می‌باشد. چیز‌هایی که فردی را خوشحال و یا ناراحت می‌کند می‌تواند در مورد عده بی‌شماری از آدم‌ها هم همین نتیجه را در پی داشته باشد. اما با توجه به فردیت و گوناگونی در خُلق و خوی آدم‌ها گاهی ممکن است فردی درهنگام قرار گرفتن در معرض برخی از حرف‌ها و رفتارها آزرده و رنجیده خاطر شود. حتا در مواردی که آن رفتار و یا سخن عاری از هرگونه سوء‌ نیت و گوشه و کنایه است ممکن است عواقب وخیمی را در بر داشته باشد. و درست در همین‌جاست که بشر لازم دیده است اصطلاح سوء تفاهم را اختراع نماید. اما چرا اینگونه است؟.

ادامه ...

آیا من را می‌شناسید؟

چند پرسش‌ فلسفی درباره‌ی ماهیت “من”. آن‌روزها مهربانوی قصه‌ی بزرگ علوی می‌گفت: «جسمم را می‌خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند.» به درستی پیداست که مهربانو بین خود و جسم و روحش تمایزی روا داشته است. او خود را مالک جسم و روحش فرض کرده و تصمیمش را

ادامه »

دوچرخه

از مدرسه که برمی‌گشتم ناهارم را می‌خوردم و می‌رفتم شاگردی خیاط‌خانه‌ی آقا فرهنگ. شب که می‌شد مزد نیم‌روزم را می‌گرفتم و یک‌راست می‌رفتم به دیدن دوچرخه‌ی کورسی پسته‌ای‌رنگی که توی ویترین مغازه منتظر من ایستاده بود. خوب نگاهش می‌کردم و یواشکی می‌گفتم: «بالاخره همین‌روزها میام و می‌خرمت و این دوچرخه‌ی

ادامه »

دیوانه‌ی گونی‌به‌دست

مردی خمیده‌قامت در زد و وارد اتاقم شد. بی‌درنگ شناختمش. همشهری‌ام بود. از آخرین‌باری که دیده بودمش سال‌های زیادی گذشته بود. بچه که بودم فقط از دور می‌دیدمش و هرگز به او نزدیک نمی‌شدم. دوری‌کردن از یک دیوانه‌ی قاتل شرط عقل است. آن روزها شایع بود که او بچه‌ی همسایه‌شان

ادامه »