مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

چای تلخ

چای سرد دوری‌ات را تلخ می‌نوشم قند در دلم آب می‌شود  وقتی از آمدنت خبر می‌دهی  آمدنت پایان تلخی‌هاست

ادامه »

شب

خوب من! با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می‌کرد. تا غروب، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟ تنم از خوف خدا لرزید. کافر

ادامه »