تنبلی

نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره مسواک می زنم. مجتبی طاهری

شب

خوب من!با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می کرد. تا غروب ، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم . اما بیشتر به شرک می مانست تا کفر. آمرزش طلبیدم. خدا گناهم را بخشید: نسیمی وزیدن گرفت و سراپایم را نوازش داد. سبک شدم، بالهای خیالم را گشودم و تا رنگین کمان جمالت پرکشیدم. بر بام شهر بودم برقله کوه، جائی که همچون آبشار باید از بالا به پائین نگاه کرد. کاش بودی ومی… ادامه »شب