


خوب نوشتن با افزایش دایرهی واژگان
خوبنوشتن و خوبگفتن بدون افزایش دایرهی واژگان به نظر دشوار بوده و چیزی کم خواهد داشت. یکی از راههای فراگیری آن، واژهبرداری از نوشتههایی است که میخوانیم و به کاربردن آنها در گفتار و نوشتارمان میباشد. قبل از شروع، واژهها را به سه دسته میتوان تقسیم کرد: همانطور که آگاهید همیشه از واژگان دستهی اول در گفتار و نوشتارمان استفاده میکنیم. معنی آنها را میدانیم و به آسانی برای گفتوگو از آنها بهره میبریم. واژگان دستهی سوم به علت دور از ذهنبودن و سپریشدن زمانی طولانی از کاربرد آنها، برای مخاطب ناآشنا بوده و در انتقال پیام اختلال به وجود خواهند آورد. معانی این واژهها را میتوان در نوشتههای قدیمی یافت و گاهی حتا در

قطار، اندوهِ رفتن است
باران میآید قطار میرود من میدَوم تو میروی من میمانم در حسرت بوسهی واپسین قطار میرود تو میروی و خاطره میشود عطر لبخندت هنگام وداع قطار، اندوهِ رفتن است در امتداد بدرقهای طولانی

مغلطهی فضل فروشی
یکی از مُغالطاتی که در گفتگوهای روزانه به فراوانی شنیده میشود مغلطهی فضل فروشی است. در این نوع مغلطه فرد میکوشد ناتوانیاش در ارایه یک استدلالِ درست و منطقی را با بیان عباراتی قلمبه و ناآشنا بپوشاند. بهعنوان مثال اگر در مورد گزارهای از وی توضیحی خواسته شود با گفتن عبارت ” این که اظهر من الشمس است” خود را از توضیح بیشتر معاف میکند. یا به جای اینکه بگوید همهی انسانها خود را دوست دارند میگوید: “حب الذات در انسان مفطور است”. او میخواهد نتیجه دلخواهش را از آن گفتگو بهدست بیاورد. برای همین عباراتی دشوار و دهانپرکن را در کلام خود میگنجاند تا خود را فردی با فضل و کمالات و باسواد نشان

چرا با غریبهها مهربانتریم تا با نزدیکان خود؟
در جامعه افرادی را میتوان دید که در خانه با اطرافیان خود برخوردی آمیخته با عصبانیت و تندخویی داشته اما در سطح جامعه رفتاری متشخصانه و پر از آداب و رسوم اجتماعی دارند. به منظور بررسی علتهای این دوگانگی میتوان سطح تماس و ارتباطمان با دیگران را به سه دسته تقسیم کرد : ۱- سطح تنهایی: در این سطح هیچگونه ارتباط مستقیم و چهره به چهرهای با دیگران نداشته و بصورت کاملاً انفرادی ساعات و یا روزهایی را در تنهایی به سر میبریم. در این سطح، آداب غذا خوردن، خوابیدن و سایر رفتارهایمان بستگی به میزان راحتی و دسترسی به امکانات لازم برای رفع نیازهایمان دارد. ۲- سطح نزدیکان: در این سطح با افراد خانواده،

شادی خود را به رنج دیگران گره نزنیم
نیمه شعبان بود و جشنی در سراسر کشور به راه افتاده بود. در هر جایی و سر هر کوچهای بساط شربت و شیرینی برقرار بود. از خیابان فرعی به خیابان اصلی پیچیدم. جمعیتی شادان و خوشحال گرد هم جمع شده بودند. ماشینها با زحمت از میان جمعیت عبور میکردند. گلوگاه ساخته بودند. فریاد میکشیدند و هلهله سر میدادند. خیابان یکطرفه بود راه برگشتی وجود نداشت. بهناچار با تکان دادن دست از میان جمعیت عبور میکردم. آنها هم دست تکان میدادند. صدای ضربههای دست و مشتِ جمعیت را روی کاپوت و سقف ماشین میشنیدم. یکی پا را فراتر گذاشته و با چیزی فلزی شبیه به یک کلید ضربهی محکمی به درِ ماشین وارد کرد. اصلن به


