مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

چقدر خرافاتی هستیم؟

مسافری را بدرقه می‌کنید که در آستانه در، قرآن را می‌بوسد و از زیر آن رد می‌شود. او اطمینان خاطر دارد این کار او را از خطرات احتمالی مصون نگه می‌دارد. به ساعتش نگاهی می‌اندازد کمی دیر شده است. اگر پایی بردارد و دستی بجنباند بدون تاخیر به فرودگاه خواهد رسید. زمان اندک است و مسیر فرودگاه پر‌ترافیک. بینی‌اش آبستن عطسه‌ای مردد میان آمدن و نیامدن است. بار دیگر به ساعتش نگاه می‌کند. برای عطسه چاره‌ای جز آمدن نمانده است. عطسه می‌کند. با این‌که دیر شده است چند دقیقه‌ای صبر می‌کند. مبادا در سفر به خاطر عطسه‌ای ناخواسته به حادثه‌ای ناخواسته دچار آید.  دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. اطمینان دارد بعد از آن

ادامه ...

شکل‌گیری باورمندی از کوره تا کوزه

آلن دوباتن در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه کوزه‌گری را مثال می‌زند که برای ساختن یک کوزه خاک مناسب را از محلی مشخص و نسبتاً دور تهیه کرده، گِلی مخصوص ساخته و بر چرخی استوار می‌کند. متناسب با ضخامت کوزه تعداد دور گردش چرخ در دقیقه را تنظیم نموده و آن را می‌گرداند. چندین‌بار با دما و رطوبت‌های مختلف آن را در کوره حرارت داده تا در پایان پس از فرایندی پیچیده و سخت کوزه‌ای زیبا و با‌ دوام که لعاب درخشانی دارد تولید نماید.  حال اگر باور و عقیده خود را در امور مختلف به آن کوزه تشبیه کنیم باید قبل از بیان و یا اقدام به عملی بر پایه‌ی آن، بی‌درنگ از خود این سوال

ادامه ...

در جست‌وجوی حقیقت

بیزارم از  بیهوده زیستن بی‌تفاوت وَهمِ کژ‌‌اندیشان کور را به تماشا نشستن روی‌گردانم از قربانیان جهل آنان که می‌پندارند کلید‌‌دار صندوقچه‌ی  حقیقت‌اند و چه زود‌هنگام در آغازِ این عمر اندک بی هیچ رنج و تکاپویی شراب باور را سرکشیده‌اند دوگانه‌راهی است در پیش رویم راه باور و بی‌راهِ تردید بی‌راهه می‌روم مسیری جدا از پندارِ یقین انحرافی به جستجوی حقیقت

ادامه ...

نوشته‌های مرموز

باز هم به اتاقم آمد. با ماسکی سفید شبیه پاپیون در زیر چانه‌اش. از من خواهش کرد از پشت میزم برخیزم و به آن طرف میز بروم. درخواستش را با کلافگی پذیرفتم. جلوی میز رو‌در‌رویش ایستادم. تعدادی فرم به‌هم‌پیوسته کنار چاپ‌گر روی هم تلنبار شده بود. از من پرسید: «لطفاً خوب نگاه کن، ببین روی این کاغذها چیزی نوشته نشده.» با این که منظورش را فهمیدم گفتم: «بله روی این فرم‌ها نوشته‌‌هایی به رنگ صورتی وجود داره.» خندید و با گلایه گفت: «تو هم که شدی مثل بقیه. حرف‌های اونا رو می‌زنی. سر به سرم می‌‌ذاری؟» حالتی جدی به خود گرفتم و با تأکید گفتم: «خوب بله روی این فرم‌ها نوشته‌هایی وجود داره.» باز پرسید

ادامه ...
یاسمین

امتحان ریاضیات

یاسمین می­‌گفت: «همیشه از امتحان ریاضیات می‌ترسیدم. دشواری آن اگر از هوا کردن آپولو بیشتر نبود دست کمی هم از آن نداشت. اما اگر سختی‌های تمرین ریاضی و امتحان‌دادن را کنار بگذاریم، نشان‌دادن ورقه‌ی امتحان به پدرم برای امضاء و شرم‌ساری حاصل از آن برایم سخت بود و ناشدنی. پدر دعوا نمی‌کرد. با مهربانی برایم از خوبی‌های ریاضیات و کاربردهای آن در زندگی می‌گفت. اما من که برای ریاضی و کاربردش در زندگی هیچ فایده‌ای متصور نبودم، خجالت‌زده از نمره‌ام و البته از مهربانی پدر، سرم را به زیر می‌انداختم و تا انتها به حرفهایش گوش می‌دادم. دلم می‌خواست زودتر خلاص می‌شدم و به دنبال بازی می‌رفتم. وقتی نمره‌ی صفر ریاضی را به پدرم نشان

ادامه ...

کوچه‌ی لیلا

عصر‌های تابستان، آن‌جا که خورشید، خسته از تابیدن، راه خانه‌اش را در پیش می‌گرفت روی تاقچه‌ی پایین پنجره می‌نشست. گوشه‌ی پرده را به کناری می‌زد. می‌دانستم آن‌‌جاست. او را نمی‌دیدم اما حضورش را حس می‌کردم. سر‌به‌زیر بودم و خودم را به ندیدن می‌زدم. فوتبال بازی می‌کردیم. جَو‌گیر می‌شدم و تمام تلاشم را می‌کردم که بی‌عیب و نقص بازی کنم. بازی‌ام چه‌قدر خوب شده بود. مقصودم فقط پیروزی نبود. گل می‌زدم تا دلبری کرده باشم. می‌کوشیدم سنگ تمام بگذارم. چهار‌چشمی حواسم به رفتارم بود. نکند زمین بخورم و ضایع شوم. به گونه‌ای بازی می‌کردم که پنداری از تلویزیون تماشایم می‌کنند. گل می‌زدم و شادمانی می‌کردم. دزدکی نیم‌‌نگاهی هم به پنجره می‌انداختم. چه خوب که هنوز آن‌جا

ادامه ...

چرا افراد مُرفه زودتر عصبانی می‌شوند؟

نگاهی به فلسفه سنکا، فیلسوف رومی برگرفته از کتاب تسلی بخشی‌های فلسفی نوشته آلن دوباتن آدمی از بدو تولد درمی‌یابد که خواسته‌هایش با دنیای بیرون همخوانی و تطابق مطلقی ندارد. نیازهایش او را وادار به کنش‌هایی جهت کسب رضایت می‌نماید. اما به‌دست‌آوردن این رضایت‌مندی تماماً در اختیار وی نیست و

ادامه »

معمای زن باردار

می‌شد با گفتن یک “ببخشید” کلید را درون قفل در چرخاند و به داخل خانه رفت و در را به روی آن‌چه آن بیرون بود بست. آرام مقابل تلویزیون لم داد و از صدای بارانِ آن سوی پنجره‌ لذت برد. اما دیدن گریه‌ی زنی باردار زیر باران آن‌هم با حالی

ادامه »

آن‌سوی پنجره‌‌

شقایق و مهران به‌تازگی ازدواج کرده بودند و در آپارتمانی کوچک که پنجره‌اش درست مقابل پنجره‌ی ما قرار داشت همسایه‌ی ما شده بودند. اولین‌بار شقایق را از پشت پنجره‌ی آپارتمانشان دیدم. دوستی ما با یک لبخند ساده شکل گرفت. با اشاره‌ی دستم به نشانه‌ی تلفن، شماره‌اش را گرفتم. خیلی زود

ادامه »