
شب
1393/03/01
خوب من! با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز میکرد. تا غروب، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟ تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم. اما بیشتر به شرک می مانست تا کفر. آمرزش طلبیدم. خدا گناهم را بخشید: نسیمی وزیدن گرفت و سراپایم را نوازش داد. سبک شدم، بالهای خیالم را گشودم و تا رنگینکمان جمالت پر کشیدم. بر بام شهر بودم بر قلهی کوه، جایی که همچون آبشار باید از بالا به پایین


