مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

نا‌تمام

سلامم را نمی‌خواهی نگاهم را نمی‌خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی‌دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می‌گیرد نگاهم را که سرگردان به دنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز

ادامه ...

مچاله‌های ساده و نجیب

بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در ذهنم مرور کرده ام. چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام. انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به وقت دیگری موکول می کردم. اما امشب با اینکه تصمیم نداشتم بنویسم، چیزی در وجودم مرا یک باره به یاد نوشتن انداخت.در سکوت نیمه شب صدای دختر بچه همسایه به گوشم رسید که می گفت :”زهرا داره بارون می آد.” پنجره را باز کردم . نسیم خنکی موهای پریشانم را به

ادامه ...
لحظه‌های پرواز

لحظه‌های پرواز

گاهی اوقات لحظاتی در زندگی من وجود دارند که با همیشه تفاوت دارند. نمی‌دانم چه اصراری دارم که تو هم این لحظه‌ها را درک کنی. شاید به این دلیل است که این لحظات زیبا هستند و به هر چه زیبایی است ربط دارند و همه متعلق‌اند به تو که زیبایی و همه چیز زندگی را برایم زیبا کرده‌ای. و اما پاییزطلایی این لحظات زیبا – که سبک‌بالم می کند – را آفریده است. پی نوشت : پاییز طلایی فریبرز لاچینی نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۶/۰۸/۰۳

ادامه ...

طرح تنهائی

دخترک نقاشم! طرحی از من بکش، نشسته بر نیمکتی تنها خیره به سنگ فرش‌های دو‌رنگ پارک دست‌هایم زیر چانه‌ام هاله ابری در بالای سرم و علامت سوالی در آن می‌خواهم حال این روز‌هایم را درون قابی محصور کنم

ادامه ...

بدرقه

ای مهربان! می‌روی اما در نگاه سبزت بدرقه‌ی مسافری است که بی تو راهی دیار عزلت است. تو می‌روی و در زیر قدم‌هایت تپش‌های دلی را احساس می‌کنی که می‌خواهد پاهایت را بر سینه‌ی خاک سخت و سخت بفشاری و از رفتن باز مانی. نمی‌دانم پا روی دلم می‌گذاری و می‌روی و یا آن را با خود می‌بری. صبح که چشم باز کنم جای خالی‌ات را می‌بینم. فضای خانه را دیگر هیاهوی تو پر نمی‌کند و از مهربانی‌ات خبری نیست. نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۵/۰۵/۱۱

ادامه ...
پست چی

پست‌چی هر هفته در می‌زند

زنگ خانه به صدا درآمد. خانه‌ای غریب و فراموش‌شده با دری آهنی و زنگ‌زده در انتهای بن‌بست اقاقیا. روی دیوارش پلاکی آبی به شماره ۲۴ چنان چهار‌میخ شده بود که گویی مسیح را به صلیب کشیده‌اند. مریم به یک‌باره از جا پرید. با خودش گفت: «بالاخره اومد.» چادر گل‌دارش را

ادامه »

ابتذال شر در فلسفه‌ی هانا آرنت

«هانا آرنت» در سال ۱۹۶۱ در جریان محاکمه‌ی آدولف آیشمن که جنایت‌کاری جنگی و مسئول کشتار تعداد بی‌شماری از یهودیان بود مفهومی را پدید آورد با عنوان «ابتذال شر».    او به پیروی از یونانیان به‌ویژه ارسطو سیاست را از اساس شاخه‌ای از اخلاق می‌دانست که اگر درسیاست‌ورزی اخلاق را

ادامه »

شمع خاطره‌ها

همیشه نمی‌شود چشم‌ها را به روی گذشته بست. گاهی باید برگشت و به پشت سر نگاهی کرد. به آنچه در روزگاران طولانی بر ما گذشته است. اولین جشن تولدی را که به یاد دارم در پانزده سالگی ام بود. مادرم باز هم غافل‌گیرم کرد. شبیه آن دو باری که برایم

ادامه »