
نگاه و لبخند
تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی

تنها تو بودی و غمی که در دلم می پایید و می رفت تا ابدیت یابد و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی تو سلطان بودی و من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی برو با یار خود خوش باش گناهت را نمی بخشم فریبم دادی و رفتی گنه کردی گنه کردی نوشته شده در سال ۱۳۷۲

در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف باریده است. و ما آن چنان هیجان زده می شدیم که خواب شیرین از سرمان می پرید و برای دیدن برف بیرون می دویدیم. بخاطر دارم که بچه ها به سرعت به داخل کوچه می دویدند و شروع به برف بازی می کردند . اما من بیشتر دوست داشتم برای تماشای برف کنار پنجره بایستم و وقتی خوب تماشا می

کلمات بی پرواتر از همیشه برای تقریر یادی دوباره از تو بلند و بلند در آسمان اوج میگیرند و شور و حالی آسمانی را با خود میآورند و مرا به نگارش این سطور وا میدارند . زیبای من! صدای تو از آن سوی کوهها و درهها خون تازهای برای زیستن در عروقم دوانید. ناقوس عشق به یکباره از فراسوی مرزها و دشتها بر فراز برجهای اطمینان به صدا در آمد. دستی لرزید و قلبی ترسید تا زبان به اعتراف گشوده شد. سکوتی هرچند کوتاه انتظار پاسخی را به ارمغان آورد. در آن سو جملهای برای پایاندادن به انتظاری شیرین با پاسخی همگون یافت نمیشد. و بهانهای در دست تو بود که تو را به انکار
یک بار دیگر آمدی. اما با تو بودن دقایقی بیش نپایید. مسافر بودی و من نیز. شانه به شانه من به معراج آمدی . رنگت پریده بود. مثل همیشه آرام و ساکت بودی. هوا سرد بود. تو هم سردت بود و می لرزیدی. از نگاهت شادی فوران می کرد و لبانت با لبخند عجین شده بود و من سبک بودم و شجاع. مغرور و پی پروا . اما دقایقی بعد در میان بارش نگاهم رفتی . نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۴/۰۴/۲۲
اگر میگریم ملامتم نکنید من از تبار گریه میآیم بدرقهی راهم گریهی مادر بود توشهی راهم چشمانی نمدار و تنهایی، که مپرس ای تنهایی! ای تنهاترین واژهها! آندم که به پیشوازم آمدی ندانستی که پیشترها نیز تنها بودهام در خلوت شبهای خویش و تو ای تنهایی! با خلوت و گریه دیگر تنها نیستی و من…!؟ نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۴/۱۱/۱۱

دخترم! به تو مینویسم. به تویی که هنوز نمیشناسمت. در شبی که احساس کمرشکن تنهایی حلول تازهی عشقی را در خود هضم میکند و مرا بهناچار بهسوی تو میراند. دوستت دارم بیآنکه بدانم کیستی و میپرستمت به خاطر عظمت وجودت که هنوز ناپیداست. دخترم، ای روح دریا! توچون دریای مواجی