
من اشرف مخلوقات را دیدم
مردی بیسواد، با سرووضعی آلوده و کثیف اینور و آنور را جستجوگرانه میپوید. انگار به دنبال کسی است تا پرکردن فرمهای اداریاش را را به او بسپارد. یکی از کارمندان را نشانه میگیرد. به سمتش میرود و میگوید: «بیزحمت این فرمها رو برای من پر کنید، من سواد ندارم.» کارمند نگاهش را از روی صفحهی نمایش رایانهاش بر میدارد و با دیدن فرمها میگوید:«ببخشید من وقت ندارم.» مرد: «مگه داری چیکار میکنی که وقت نداری ؟» کارمند: «میبینی که کار دارم و سرم شلوغه.» مرد: «خوب اینم کاره دیگه چند تا فرمه برام پرش کن. من سواد ندارم.» کارمند: «اصلاً آقا پرکردن این فرمها به عهدهی خودتونه و من در این رابطه وظیفهای ندارم.» مرد





