مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی

من جغدم

در یک تقسیم بندی خاص،آدم ها از نظر وضعیت خواب به دو دسته چکاوک ها و جغدها تقسیم می شوند.دسته اول یا همان چکاوک ها کسانی هستند که سحر خیز بوده و اهل کار و عمل در روز هستند . معمولا بیشتر عمل می کنند و کمتر برنامه ریزی و تفکر. اما دسته دوم همان کسانی هستند که شب ها بیدارند . برنامه ریزی می کنند و به حل مسایل می پردازند. من جزو دسته جغد ها هستم و فکر می کنم آدم های خیلی پاستوریزه و کسانی که موضوعی برای حل و فصل و تفکر ندارند ساعت ۱۱ شب می خوابند . جالب این جاست که من همیشه مورد سرزنش دسته چکاوک ها قرار

ادامه ...

قطار تناسخ

بودن یا شدن، مسیله این است!قطار زندگی به سوی ایستگاه آخر در حال حرکت است. چه شاد باشیم ، چه اندوهناک سرانجام روزی یا شبی به آن ایستگاه می رسیم. شاید این قطارِ شهر بازی باشد و پس از عبور از تونل وحشت ما را سر جای اولمان بر گرداند. به رفتن فکر نکنیم ، به رسیدن فکر نکنیم. بودن را دریابیم.همه ما قالبی بودن این حرف ها را تایید می کنیم . اما نباید از این نکته غافل بود که گاهی یادمان می رود سوار شدن و پیاده شدن در قطار زندگی دست خودمان نیست . اما بین این دو را خودمان شکل می دهیم. حال که نمی دانیم کی به پایان می رسیم

ادامه ...

اگر من نباشم تو هم نیستی

“همیشه حق با مشتری است“. این جمله‌ای است که هنوز چه در جایگاه یک کارمند و چه به عنوان مشتری تکلیفم را با آن روشن نکرده‌ام. طرح تکریم ارباب رجوع  بسیار پیش می‌آید که یک مشتری درخواست انجام کاری از کارمندی را می‌کند که منطبق بر قوانین و مقررات جاری آن موسسه یا سازمان نمی‌باشد. هنگام مواجهه با پاسخ منفی، غافل و یا حتی آگاه از وجود محدودیت‌های قانونی و فنی، خود را مُحق می‌داند که بد‌دهنی نموده و خشن‌ترین واکنش‌ها را از خود بروز دهد. از این‌رو که به احتمال زیاد یک جایی تعبیری با عنوان”طرح تکریم ارباب رجوع” به گوشش خورده است . رجز خوانی او حالا یاد گرفته است که اگر تنش

ادامه ...

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال ۱۳۵۰ اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید که زندگی یک مسیر یک طرفه است.پدرش همیشه می گفت

ادامه ...

زندگی‌کردن سخت‌تر از مردن است

جنگ همواره روی‌دادی فراتر از یک تسویه‌حساب سیاسی است. سرباز پیروزمند، تسلیم می‌شود. تسلیم بنیادِ بد‌سرشت خویش. هر چیزی حتا یادبود‌های هنری و باستانی را ویران می‌کند، مهارتش را در شکنجه، آزار و تجاوز آزمایش می‌کند. ظلم می‌کند و به نابودی می‌کشاند . وحشت می‌آفریند و شادی را با ساز و کاری خشن می‌زداید. دشمن برای او سزاوار خشونت و زجر و مرگ است. چه زن باشد، چه کودک ، نظامی یا غیر نظامی. او جسم و روح نسل‌ها را می‌کُشد و می‌خواهد درد را تا انتهای ابدیت بگستراند. از این رو خوب می‌داند که کودک را در مقابل پدر باید کشت و پدر را در پیش چشم فرزند. جنگ فرصتی است برای بیداری نهفته‌های

ادامه ...

پایان بی آغاز

صدای آژیر ممتد آمبولانس حواس از دست رفته ام را سر جایش برمی گرداند. کسی را از مرگ دور می کنند.آنطور که آغاز وجود، شادی آور است دوچندان، مرگ موحش و خوف انگیز. وجودی که آغاز شده در حال انجام است. آدمی همیشه آغاز می کند و برای پایان بی‌قراری. به غایت می‌برد تا شروع دوباره ای داشته باشد. فتح می کند تا ختم نماید.اشتیاقی در ابتدا و فراغتی کوتاه پس از فرجام. شروع می کند تا تمام کند و ختم می کند تا آغاز. اما مرگ – این صبور منتظر- با شولای نیم پاره اش متفاوت با هر پایانی است. پایانی است بر تمامی آغاز ها و پایان ها. دیگر آغازی نیست و نیستی

ادامه ...

علت خود‌شیفتگیِ گروهی چیست؟

بدا بر مردمی که دچار خودشیفتگی جمعی شده‌اند. آدم‌های بی‌طبقه‌ای که هیچند و می‌گردند و می‌گردند تادسته‌ای برای خود دست و پا کنند و به آن بپیوندند تا هویتی که نه از آنِ خودشان بلکه تمامأ با فردیتشان بیگانه است به‌دست بیاورند. قومیت، لهجه، نژاد، شغل، ثروت، نام محله، جنسیت

ادامه »

آیا بخشیدن دیگران وظیفه‌ی ماست؟

آیا «بخشیدن دیگران» وظیفه‌ی ماست. آیا همواره می‌توان چشم خود را به‌روی بی‌مبالاتیِ پایان‌ناپذیر دیگران بست؟ آیا باید آغاز جلسه را تا ورود کسی که مدام دیر حاضر می‌شود به تأخیر انداخت و به محض ورود او به نشانه‌ی احترام از جای خود برخاست. آیا این‌کار به منزله‌ی تنبیه خود

ادامه »

مار سمّی

پهلوانی معرکه‌گیر، جوان‌مردی می‌طلبید تا دلیریِ خود بیازماید و ماری سمّی را به‌دوش کشد. تماشاگری گام پیش نهاد و مار را بر دوش خویش افکند و در چشم‌برهم‌زدنی آن را برُبود و با موتورسیکلت بگریخت.

ادامه »