
ماجرای عجیب زبالهی سر چهار راه
دمدمای صبح بود. هوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم، سحرخیزترین رفتگر شهر با جاروی دستهبلندش کرت و کرت و کرت خاکهای کوچه را تار و مار میکرد. به سر چهارراه که میرسید به ترتیب کوچهها را از سمت راست به چپ جارو میکرد. این، یکی از قوانینی بود که او برای خودش وضع کرده بود. قانونی که پس از سالها نظافت محله حتی یکبار هم آنرا زیر پا نگذاشته بود. نبش کوچهی سمت چپ جایی بود که اهالی محله زبالههایشان را آنجا میگذاشتند تا هاشم پس از جارو کشیدن هر چهار تا کوچه آنها را با فرغونش با خود







