مجتبی طاهری
مجتبی طاهری
دیدگاه‌های جدید
بایگانی
 
دسته‌بندی
پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

مسابقه با نتیجه‌ی یک‌ بر‌ صفر به پایان رسید. برای خروج از ورزشگاه غوغایی بود. با سرعت خود را به پارکینگ ورزشگاه رساندم. می‌دانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. عده‌ای با پرچم و لباس‌های آبی‌رنگ و گروهی با رنگ قرمز این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. فحش‌های رکیک رد و بدل می‌‌شد. صندلی‌های تماشاچیان از جا کنده می‌شد. تکه‌های آن در محوطه‌ی پارکینگ هم به چشم می‌خورد. پاره‌شدن صندلی و خرد‌شدن شیشه‌ی اتوبوس‌های رو‌به‌روی ورزشگاه روی‌دادی قابل پیش‌بینی بود. به‌آرامی و محتاطانه راه خود را درمیان جمعیت باز می‌کردم. لبخندی بی‌طرفانه به صورتم داشتم. شیشه‌ی سمت راست ماشین پایین بود. صدای انفجاری در درون ماشین، شوکه‌ام کرد. ترقه‌ای داخل ماشین پرت شده بود. کمی جلوتر عده‌ای چماق‌‌به‌دست

ادامه ...

ماجرای عجیب زباله‌ی سر چهار راه

دم‌دمای صبح بود. هوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم، سحرخیز‌ترین رفتگر شهر با جاروی دسته‌بلندش کرت و کرت و کرت خاک‌های کوچه را تار و مار می‌کرد. به سر چهار‌راه که می‌رسید به ترتیب کوچه‌ها را از سمت راست به چپ جارو می‌کرد. این، یکی از قوانینی بود که او برای خودش وضع کرده بود. قانونی که پس از سال‌ها نظافت محله حتی یک‌بار هم آن‌را زیر پا نگذاشته بود.  نبش کوچه‌ی سمت چپ جایی بود که اهالی محله زباله‌هایشان را آن‌جا می‌گذاشتند تا هاشم پس از جارو کشیدن هر‌ چهار تا کوچه آن‌ها را با فرغونش با خود ببرد.  آن‌روز سر چهار‌راه که رسید، سر کوچه در کنار زباله‌ها چشمش به یک

ادامه ...

ثانیه‌های بی‌قراری

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم‌کلاچ و گازهای پی‌در‌پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می‌رود.ماشین همچون سگی حمله‌ور به جلو می‌تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می‌دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می‌خواباند و گاز را می‌چسباند. کمی آن‌طرف‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله‌شدن ورق‌های آهن و خرد‌شدن شیشه نگاه‌ها را به سمت خود می‌چرخاند.  حالا دیگر چراغ ، سبز شده است. راننده‌ها دست‌به‌یقه شده‌اند و یک‌دیگر را هل می‌دهند و ناسزا‌باران می‌کنند. مردم به دور آنها جمع شده و آنها را جدا می‌کنند.  برخی هم به تحلیل صحنه‌ی حادثه و به شناسایی مقصر می‌پردازند. یکی این طرفی است و دیگری آن طرفی. راننده‌های عصبانی گوشی‌به‌دست به ماشین‌های‌شان نگاه

ادامه ...

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پاییز چه گرم و شاد است

ادامه ...

در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیک‌ترین شهربازی به خانه‌مان «خورشید طلایی» نام دارد. آخر هفته که می‌رسید سنا می‌گفت : «پدر! برویم گُلدن‌سان (خورشید طلایی)؟». بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی‌های مختلفی را انجام می‌دادیم. در یکی از بازی‌ها من همیشه بازنده می‌شدم .البته خیلی دلم می‌خواست یک درس حسابی به او بدهم و با اختلاف زیاد برنده شوم اما آوانس می‌دادم و به میل خود به او می‌باختم. دخترم شاد می‌شد و احساس پیروزی می‌کرد و این همان چیزی بود که من هم می‌خواستم. این‌ روزها هر دو سرگرم یک بازی کامپیوتری هستیم .بالاخره دیشب در یک بازی تک‌به‌تک به‌سختی و با اختلاف بسیار اندک برنده شدم. آخرهای شب که آماده می‌شدیم برای خوابیدن او را دیدم

ادامه ...

چرخ‌های ماشین ساجعلی

دیروز با مادرم تماس گرفتم تا حالش را بپرسم. در میان حرف‌هایمان  به یک‌باره گفت : “شنیدی ساجعلی را کشته‌اند؟”. خبر را سریع و کوتاه به من داد . انگار در همان یک‌صدم ثانیه اول از گفتنش پشیمان شده بود تا خاطر مرا آزرده نکند . گویی می‌خواست هم گفته باشد و هم نه. به این امید که من نشنیده باشم و یا ابعاد فاجعه را در حد قد و قواره خبر کاهش دهد . اما کار از کار گذشته بود.آنقدر یکه خوردم که بی‌درنگ پرسیدم :”کدام ساجعلی؟”. گفت: “پسر عمویت”. راست می گفت، مگر چند تا ساجعلی داشتیم.  ساجعلی فامیل پدری بود. راننده کامیون بود و طبق شنیده‌ها احتمالاً مالک سه دانگ از آن.

ادامه ...

کارهای درست یا نادرست در فلسفه‌ی اخلاق کدامند؟

پاسخ‌دادن به پرسش‌های فراوانی همچون آن‌چه در بالا دیدید نیازمند پرداختن به نظریات گونه‌گون اخلاقی است. بایدها و نبایدها قید‌هایی است که در گفت‌وگوهای روزانه بسیار به کار برده می‌شود. به‌عنوان مثال وقتی از کسی می‌خواهیم کاری “درست” را انجام دهد از کلمه “باید” بهره می‌بریم یا با به‌کارگیری کلمه

ادامه »

نیمکت

او همیشه چشم‌به‌راه است. نه سرمای سوزناک بهمن، نه تابش آتش‌زای خورشید مرداد، نه طوفان غبارآلود پاییزی و نه وسوسه‌ی سایه‌سار درختان بیدِ کنار جویبار نتوانسته‌اند ایستادگی و پای‌مردی او را بر‌ هم بزنند. سالیان دوری‌ است که آن‌جا با همان هیبت ایستاده است. رنگ‌ و‌ رویش چون گذشته نیست

ادامه »

کارت ویزیت

«می‌شه شماره‌تونو داشته باشم؟» «بله، الان کارتم رو بهتون می‌دم» کشوی میزش را باز کرد و چشمش به ساندویچی که صبح همسرش برایش آماده کرده بود افتاد. کشو را بست و گفت: «ببخشید، کارت همرام نیست».

ادامه »