دختر حرف‌های نگفته

دختر شهریور

پرده را کنار می‌زنم و به خیابان نگاه می‌کنم. «زیبای خفته پا شو، پنجره رو وا کن، ببین شهریور اومده.»   بی‌آنکه چشم‌هایت را باز کنی، غرغرکنان می‌گویی: «خب اومده که اومده. بذار بخوابم.»   «پا شو، دختر شهریور.»   کمی چشم‌هایت را باز می‌کنی

ادامه »