خانه / بایگانی‌ها برای می 2014

خرداد 1393

تنبلی

نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره مسواک می زنم. مجتبی طاهری

شب

خوب من!با خورشید همسفر بودم. نگاهم تا آن سوی افق پرواز می کرد. تا غروب ، تا پایان اینجا و هرچه متعلق به حال بود. اذان مغرب سکوت شب را شکافت. دیگر از آفتاب اثری نبود. بیاد نماز افتادم. اما خدایا ! قبله ام کو ؟تنم از خوف خدا لرزید. کافر شدم . اما بیشتر به شرک می مانست تا کفر. آمرزش طلبیدم. خدا گناهم را بخشید: نسیمی وزیدن گرفت و سراپایم را نوازش داد. سبک شدم، بالهای خیالم را گشودم و تا رنگین کمان جمالت پرکشیدم. بر بام شهر بودم برقله کوه، جائی که همچون آبشار باید از بالا به پائین نگاه کرد. کاش بودی ومی دیدی: شهری از نور ، نقطه های روشن. و در دور دست، پائین تر از افق سوسوی آتشی و یا چراغ های دهکده ای . آسمانی به رنگ سیاه. واقعی ترین سیاهی و سیاه ترین واقعیت. وستاره هایی مثل همیشه روشن. لحظه ای نسیم از وزیدن ایستاد. خودم را یافتم : پاهایم میخکوب بر زمین. نگاهم چسبیده به ستاره ای که ستاره نبود و صورتی مهتابگون داشت. همه چیز سر جایش بود ، حتا من. اما دیگر ندیدمت. نوشته شده در تاریخ 1376/06/02 مجتبی طاهری