خانه / بایگانی‌ها برای فوریه 2015

اسفند 1393

نا تمام

سلامم را نمی خواهی نگاهم را نمی خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می گیرد نگاهم را که سرگردان بدنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز مجتبی طاهری

مچاله های ساده و نجیب

بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در ذهنم مرور کرده ام. چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام. انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به وقت دیگری موکول می کردم. اما امشب با اینکه تصمیم نداشتم بنویسم، چیزی در وجودم مرا یک باره به یاد نوشتن انداخت. در سکوت نیمه شب صدای دختر بچه همسایه به گوشم رسید که می گفت :”زهرا داره بارون میاد.” پنجره را باز کردم .نسیم خنکی موهای پریشانم را به رقص آورد. صدای باران می آمد . اما در تاریکی شب فقط زمین خیس را می دیدم. به نور چراغ برق نگاه کردم. قطرات باران را دیدم که سوار بر مرکب باد بصورت مورب از آسمان به زمین می رسیدند. بی اختیار لبخندی روی لبانم نشست . با خودم گفتم همه چیز آماده است. شکوه و عظمت باران ، زلالی لحظه ها و سیالیت واژه ها . واژه هایی که از همیشه شفاف ترند.به ساعتم نگاه می کنم بیست دقیقه از نیمه شب گذشته است. ساعتم را از مچم باز می کنم و به کناری می گذارم . نمی خواهم گذشت زمان را احساس کنم. دیگر صدای باران نمی آید اما اهمیتی ندارد.مهم این است که لحظه ها پاک پاکند.بدنبال… ادامه »مچاله های ساده و نجیب

لحظه های پرواز

گاهی اوقات لحظاتی در زندگی من وجود دارند که با همیشه تفاوت دارند. نميدانم چه اصراری دارم که تو هم این لحظه ها را درک کنی. شاید به این دلیل است که این لحظات زیبا هستند و به هر چه زیبایی است ربط دارند و همه متعلق اند به تو که زیبایی و همه چیز زندگی را برایم زیبا کرده ای. و اما پائیزطلایی این لحظات زیبا – که سبکبالم می کند – را آفریده است. پی نوشت : پائیز طلائی فریبرز لاچینی نوشته شده در تاریخ 1376/08/03 مجتبی طاهری