«دسته بندی: آبان 1400»

ثانیه های بی قرار

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم کلاچ و گازهای پی در پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می رود.ماشین همچون سگی حمله ور به جلو می تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می خواباند و گاز را می چسباند. کمی آن طرف ‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله شدن ورقه های فلزی و خرد شدن شیشه نگاه ها را به سمت خود می چرخاند.  حالا دیگر چراغ ، سبز شده است. راننده ها دست به یقه شده اند و یک دیگر را هل می دهند و ناسزا باران می کنند. مردم به دور آنها جمع شده و آنها را جدا می کنند.  برخی هم به تحلیل صحنه حادثه و به شناسایی مقصر می پردازند. یکی این طرفی است و دیگری آن طرفی. راننده های عصبانی گوشی به دست به ماشین هایشان نگاه می کنند و در همان حال با کسی و یا با پلیس تماس می‌گیرند. تمام این ها به خاطر۴ ثانیه عجله کردن است. حالا هر کدام از این راننده ها دست کم چند هفته‌ای را باید در به دری بکشند تا ماشین شان کمی شکل روز اول شود. با خودم می گویم چرا آدم ها این قدر عجول و بی قرارند. شاید می خواهند به قراری برسند یا خود را برای تماشای مسابقه فوتبال برسانند. شاید وقتشان طلاست و مانند بیل گیتس در هر ثانیه ۲۰۰ دلار درامد دارند. اما بیشتر که فکر می کنم می بینم همین آدم ها ساعت‌ها وقت شان را به تماشای سریال های بی محتوا می‌گذرانند. دقایق زیادی را در صف بنزین و مرغ سپری می کنند. روزها، ماه ها و سال ها کارهای مهم زندگی شان را عقب می‌اندازند. اما چند ثانیه پشت چراغ راهنمایی صبر نمی کنند. شاید اصلن نمی خواهند به جایی برسند. فقط می خواهند از

بیش‌تر بخوانید »

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پائیز چه گرم و شاد است مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

در بلا بودن به از بیم بلاست

کلا من از آن گونه آدم هایی هستم که دکتر رفتن برایشان سخت ترین کار دنیاست. سال های سال یکی دوتا لکه سیاه کوچک کنار صورتم با من همزیستی می کردند.هر بار که با آینه روبرو می‌شدم خاطرم آزرده می شد. با هر کس که در این زمینه تجربه ای داشت مشورت می کردم.برخی توصیه می کردند که حتماً به پزشک مراجعه کنم چون ممکن است این لکه ها  سرطانی باشند.اما حتی ترس از سرطان هم نمی توانست بر تنبلی ام  پیروز شود. بالاخره چند روز پیش به پزشک مراجعه کردم.حرف های دکتر امیدوار کننده بودند و البته معتقد بود که می بایست جراحی انجام شود . بعد از من خواست که روز بعد جهت جراحی به مطبش مراجعه کنم. سپس با منشی خود مشورت کرد و معلوم شد که همان روز وقت خالی وجود دارد.نه راه پس داشتم و نه راه پیش. خودم را وسط مخمصه ای می دیدم که سالها از آن بیم داشتم. با خودم گفتم:” این آش کشک خاله است، نصف راه را آمده ای بگذار تمام شود”. بر ترسم غلبه کردم و ساعت هشت شب به مطب مراجعه کردم. عمل جراحی به سهولت در عرض چند دقیقه انجام گردید. الان چند روزی از آن روز می‌گذرد . جای بخیه ها درحال بهبود و خیالم راحت شده است. چیزی که سال‌ها از آن هراس داشتم و هرروز در موردش خیال بافی منفی می کردم به آسانی پایان یافت. چه رنج های بسیاری برای هیچ کشیدم و چه هزینه هایی بر روح و روانم تحمیل کردم .واقعاً به این جمله ی در “بلا بودن به از بیم بلاست” ایمان آوردم. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیک ترین شهربازی به خانه ‌مان “خورشید طلایی” نام دارد. آخر هفته که می رسید دخترم می گفت : “پدر! برویم گلدن سان (خورشید طلائی)؟ “. بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی های مختلفی را انجام می دادیم. در یکی از بازی‌ها من همیشه بازنده می شدم .البته خیلی دلم می خواست یک درس حسابی به او بدهم و با اختلاف زیاد برنده بشوم اما آوانس می دادم و عمدأ از او می باختم. دخترم شاد می شد و احساس پیروزی می کرد واین همان چیزی بود که من هم می خواستم. این روزها هر دو سرگرم یک بازی کامپیوتری هستیم .بالاخره دیشب در یک بازی تک به تک به سختی و با اختلاف بسیار اندک برنده شدم. آخرهای شب که آماده می شدیم برای خوابیدن او را دیدم که گوشه ای نشسته و غرق تفکر است .بعد با کمی من من کردن بهانه ای جور کرد تا مرا وادار به بازی کردن کند. آن موقع بود که فهمیدم به خاطر باختن در مقابل من ناراحت است .بازی را شروع کردیم و من طبق روال همیشه و صد البته بدون آوانس باختم .از آن لحظه تا به الان بسیار حالش خوب است . با خودم فکر کردم چه خوب است که آدم ها با احساس پیروزی روز خود را به پایان ببرند. شکست خوردن در زندگی بارها اتفاق می‌افتد.اما تلاش دوباره برای پیروزی قابل ستایش است و نتیجه اش رضایتمندی و احساس شادکامی است. شرح ماجرا را از زبان دخترم بخوانید مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

چرخ های ماشین ساجعلی

دیروز با مادرم تماس گرفتم تا حالش را بپرسم . لابلای حرفهایمان  به یکباره گفت : “شنیدی ساجعلی را کشته اند؟” . خبر را سریع و کوتاه به من داد . انگار در همان یک صدم ثانیه اول از گفتنش پشیمان شده بود تا خاطر مرا آزرده نکند . گویی می خواست هم گفته باشد و هم نه.  به  این امید که من نشنیده باشم و یا ابعاد فاجعه را در حد قد و قواره خبر کاهش دهد . اما کار از کار گذشته بود.آنقدر یکه خوردم که بی درنگ پرسیدم :”کدام ساجعلی؟” .گفت : پسر عمویت. راست می گفت، مگر چند تا ساجعلی داشتیم.  ساجعلی پسر پسر عموی پدرم بود. راننده کامیون بود و طبق شنیده ها احتمالاً مالک سه دانگ از آن. یکی دو ماه پیش بود که او را دیده بودم. آنطور که مادرم شنیده بود او  را به قتل رسانده اند تا ماشینش را به سرقت ببرند. ماشین اوراق شده اش را حوالی شهرستان اراک بدون چرخ جا گذاشته و رفته بودند. چرخ هایی که چرخ زندگی اش بودند و حالا برای همیشه از حرکت ایستاده بودند. پیکر بی جان او امروز به خاک سپرده شد.زندگی همچنان ادامه دارد و روزگار می چرخد.چه با چرخ های ماشین ساجعلی و چه بدون آنها. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »