خانه / آبان 1400

آبان 1400

4 ثانیه آخر

نوزده، هجده، هفده، هنوز ترمز دستی بالاست. نیم کلاچ و گازهای پی در پی، دور موتور از ۳۰۰۰ بالاتر می رود.ماشین همچون سگی حمله ور به جلو می تازد. اما افسارش او را سر جایش نگه می دارد. هفت، شش، پنج، دستی را می خواباند و گاز را می چسباند. کمی آن طرف ‌تر جیغ ترمز بلند می‌شود . صدای مچاله شدن ورقه های فلزی و خرد شدن شیشه نگاه ها را به سمت خود می چرخاند.  حالا دیگر چراغ ، سبز شده است. راننده ها دست به یقه شده اند و یک دیگر را هل می دهند و ناسزا باران می کنند. مردم به… ادامه »4 ثانیه آخر

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پائیز چه گرم و شاد است مجتبی طاهری

در بلا بودن به از بیم بلاست

کلا من از آن گونه آدم هایی هستم که دکتر رفتن برایشان سخت ترین کار دنیاست. سال های سال یکی دوتا لکه سیاه کوچک کنار صورتم با من همزیستی می کردند.هر بار که با آینه روبرو می‌شدم خاطرم آزرده می شد. با هر کس که در این زمینه تجربه ای داشت مشورت می کردم.برخی توصیه می کردند که حتماً به پزشک مراجعه کنم چون ممکن است این لکه ها  سرطانی باشند.اما حتی ترس از سرطان هم نمی توانست بر تنبلی ام  پیروز شود. بالاخره چند روز پیش به پزشک مراجعه کردم.حرف های دکتر امیدوار کننده بودند و البته معتقد بود که می بایست جراحی انجام… ادامه »در بلا بودن به از بیم بلاست

در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیکترین شهربازی به خانه ‌مان “خورشید طلایی” نام دارد. آخرهفته که می رسید دخترم می گفت : “پدر! برویم گلدن سان (خورشید طلائی)؟ “. بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی های مختلفی را انجام می دادیم. در یکی از بازی‌ها من همیشه بازنده می شدم .البته خیلی دلم می خواست یک درس حسابی به او بدهم و با اختلاف زیاد برنده بشوم اما آوانس می دادم و عمدأ از او می باختم. دخترم شاد می شد و احساس پیروزی می کرد واین همان چیزی بود که من هم می خواستم. این روزها هر دو سرگرم یک بازی کامپیوتری هستیم .بالاخره دیشب در یک… ادامه »در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

چرخ های ماشین ساجعلی

دیروز با مادرم تماس گرفتم تا حالش را بپرسم . لابلای حرفهایمان  به یکباره گفت : “شنیدی ساجعلی را کشته اند؟” . خبر را سریع و کوتاه به من داد . انگار در همان یک صدم ثانیه اول از گفتنش پشیمان شده بود تا خاطر مرا آزرده نکند . گویی می خواست هم گفته باشد و هم نه.  به  این امید که من نشنیده باشم و یا ابعاد فاجعه را در حد قد و قواره خبر کاهش دهد . اما کار از کار گذشته بود.آنقدر یکه خوردم که بی درنگ پرسیدم :”کدام ساجعلی؟” .گفت : پسر عمویت. راست می گفت، مگر چند تا ساجعلی داشتیم.  ساجعلی… ادامه »چرخ های ماشین ساجعلی