«دسته بندی: آذر 1400»

پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟

مسابقه تمام شد. یک بر صفر. برای خروج از ورزشگاه غوغائی بود. با سرعت خود را به پارکینگ ورزشگاه رساندم. می دانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. عده ای با پرچم و لباس های آبی رنگ و گروهی با رنگ قرمز این طرف و آن طرف می رفتند. فحش های رکیک رد و بدل می شد. صندلی های تماشاچیان از جا کنده می شد. تکه های آن در محوطه پارکینگ هم به چشم می خورد. پاره شدن صندلی و خرد شدن شیشه اتوبوس‌های جلوی ورزشگاه چیزی نبود که نتوان آن را پیش بینی کرد. به آرامی و محتاطانه راه خود را درمیان جمعیت باز می کردم. لبخندی بی طرفانه به صورتم داشتم. شیشه سمت راست ماشین پایین بود. صدای انفجاری درون ماشین شوکه‌ام کرد. ترقه ای داخل ماشین پرت شده بود. کمی جلوتر عده ای چماق به دست شیشه های ماشین های در حال عبور را خرد می کردند. خیابان یک طرفه بود و در پشت سرم درگیری ها شکل می گرفت. چاره ای نداشتم باید به راهم ادامه می دادم. فردی درشت هیکل و چماق به دست که گوئی سرکرده معترضان بود در مقابلم ظاهر شد. صورتش را با دستمالی پوشانده بود. با دیدن من دست چپش را به نشانه توقف تکان داد و به سمتم آمد. کار را تمام شده می دیدم. اشاره کرد تا شیشه ماشین را پائین بکشم. شیشه را با لبخندی ظاهری پائین آوردم و پرسیدم :”چی شده داداش؟” با فریاد پرسید: “پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟ “. مکث کردم . می دانستم که مغزش کار نمی کند. اگر نتوانم جواب دل خواهش را بدهم حتما یک بلایی سر خودم و ماشینم می آورد. کاش می توانستم حدس بزنم او کدام طرفی است. داد زد :”با توام مگه کری؟”. انگشت اشاره دست چپم را تکان دادم و گفتم : “داداش فقط تیم ملی.” یک ثانیه فکر

بیش‌تر بخوانید »

زباله سر چهار راه

دم دمای صبح بود. هوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم ، سحرخیز ترین رفتگر شهر با جاروی دسته بلندش کرت و کرت و کرت خاک های کوچه را تار و مار می‌کرد. به سر چهار راه که می رسید به ترتیب کوچه ها را از سمت راست به چپ جارو می کرد. این یکی از قوانینی بود که او برای خودش وضع کرده بود. قانونی که پس از سالها نظافت محله حتی یک بار هم آن را زیر پا نگذاشته بود.  نبش کوچه ی سمت چپ جایی بود که اهالی محله زباله هایشان را آنجا می گذاشتند تا هاشم پس از جارو کشیدن هر چهار تا کوچه آنها را با فرغونش با خود ببرد.  آن روز سر چهار راه که رسید، سر کوچه سمت چپ کنار زباله ها چشمش به یک ساک قلمبه افتاد. به نظر نمی رسید زباله باشد و کسی آن را دور انداخته باشد. کنجکاو شد تا درون آن را وارسی کند .اما ابتدا باید کوچه سمت راست را جارو می کرد. شروع کرد به جارو کشیدن کوچه سمت راست. اما بیشتر از چند قدم جلو نرفته بود که با خودش گفت حالا این قانون آن قدرها هم مهم نیست. یک بار که به جایی بر نمی خورد. سری به علامت تایید تکان داد. برگشت و جاروی بلندش را به دیوار کوچه تکیه داد .نشست و ساک را باز کرد. دهانش از تعجب باز ماند و ضربان قلبش تند شد. به اطرافش نگاه کرد. چشم هایش را با پشت دستهایش مالید و دوباره به آنچه درون ساک بود خیره شد . ساک پر بود از اسکناس های صد تومانی تا نخورده. با زحمت زیپ ساک را بست. جارو را همان جا کنار دیوار رها کرد و به سمت خانه اش دوید. وقتی به خانه رسید طوری که رعنا بیدار نشود یک راست به زیر زمین

بیش‌تر بخوانید »