خانه / ادبی

ادبی

مچاله های ساده و نجیب

بارها وبارها قلم سبزم را برداشته ام.جملات و کلمات را در در ذهنم مرور کرده ام.چند سطری نوشته ام. اما هربار نوشته هایم را مچاله کرده ام.انگار چیزی در نوشته هایم کم بود . شاید کلمات اصیل و بی ریایی برای نوشتن پیدا نمی کردم . هربار نوشتن را به وقت دیگری موکول می کردم.اما امشب با اینکه تصمیم نداشتم بنویسم،چیزی در وجودم مرا یکباره به یاد نوشتن انداخت. در سکوت نیمه شب صدای دختر بچه همسایه به گوشم رسید که میگفت :”زهرا داره بارون میاد.” پنجره را باز کردم .نسیم خنکی موهای پریشانم را به رقص آورد. صدای باران می آمد . اما در تاریکی شب فقط زمین خیس را… ادامه »مچاله های ساده و نجیب

زندگی کردن سخت تر از مردن است

جنگ همواره چیزی فراتر از یک تسویه حساب سیاسی است . سرباز پیروزمند ، تسلیم می شود. تسلیم بنیاد بد سرشت خویش. هر چیزی حتا یادبود های هنری و باستانی را ویران می کند ، مهارتش را در شکنجه و آزار و تجاوز آزمایش می کند . ظلم می کند و به نابودی می کشاند . وحشت می آفریند و شادی را با ساز و کاری خشن می زداید. برای او “دشمن” سزاوار خشونت و زجر و مرگ است. چه زن باشد و چه کودک ، چه نظامی و یا غیر نظامی. او جسم و روح نسل ها را می کشد و می خواهد درد را تا انتهای ابدیت بگستراند… ادامه »زندگی کردن سخت تر از مردن است

پایان بی آغاز

صدای آژیر ممتد آمبولانس حواس از دست رفته ام را سر جایش برمی گرداند. کسی را از مرگ دور می کنند.آنطور که آغاز وجود، شادی آور است دوچندان مرگ موحش و خوف انگیز. وجودی که آغاز شده در حال انجام است . آدمی همیشه آغاز می کند و برای پایان بی قراری . به غایت می برد تا شروع دوباره ای داشته باشد. فتح می کند تا ختم نماید.اشتیاقی در ابتدا و فراغتی کوتاه پس از فرجام. شروع می کند تا تمام کند و ختم می کند تا آغاز. اما مرگ – این صبور منتظر- با شولای نیم پاره اش متفاوت با هر پایانی است. پایانی است بر تمامی آغاز… ادامه »پایان بی آغاز

آینده

این روز ها و سالها ،همان آینده ایست که سالها پیش در کنجی ازگوشه وکنار دنیا به آن فکر می کردم و در دفتر سبز خاطراتم در باره اش می نوشتم. افقی در دور دست ،در ورای روز های بی شمار نیامده . اکنون دیگر به آینده فکر نمی کنم وگذشته رابرای آن تکرار نمی کنم . آینده سراب فریبنده ای بیش نیست. می خواهم از این روز های آلوده به تکرار خلاصی یابم. پی نوشت: دفتر خاطراتم ” کتاب سبز” نام دارد. مجتبی طاهری

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانیش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری