خانه / ادبی

ادبی

پائیز در تابستان

اول مرداد است هوا گرم است و سوزان. بی حوصله و کلافه ام .کتاب جدیدی را شروع می کنم. به این جمله می رسم: “نوشتن درمان درد بیهودگی است”. تصمیم می گیرم چیزی بنویسم.هر طور شده باید دنیایم را عوض کنم .مقابل وزش باد کولر قرار میگیرم بعد از چند دقیقه سردم میشود با خودم می گویم کاش این سرما علتی طبیعی داشت چند افکت رعد و برق و صدای باران دانلود می کنم و صدای اسپیکر را تنظیم می کنم روشنایی اتاق را کم می کنم حالا در اوج گرمای تابستان، پائیز را به خانه ام آورده ام .در دنیای امروز من آسمان ابری و بارانی است .من دارم کتاب می خونم و چای می نوشم. مجتبی طاهری

پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه. من هم همکارم رو نصیحت می کردم که با حوصله تر رفتار کنه و حتی اگه حق هم باهاشه هوای مردم رو داشته باشه .  مدت ها گذشت و دیگه مشکلی پیش نیومد. تا اینکه یه روز هنگامی که چند دقیقه برای انجام کاری از اتاق خارج شده بودم یک خانم و دخترش که ظاهرا با من کار داشتند مراجعه کرده و سراغ من رو از همون همکارم گرفته بودن و باز هم بگو مگویی دیگر رخ داده بود. رئیس بهم تلفن کرد و منو به اتاقش فراخوند. وقتی وارد اتاق ایشون شدم دو تا خانم رو دیدم که منتظر نشسته اند. با رئیس و… ادامه »پیکنیک (پکنیک)

سوال غیر فلسفی

از آن لحظه هاست که دلم می خواهد از من بپرسی: “قهوه می خوری؟” و من بگویم: ” این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی”. مجتبی طاهری

خواب آلودگی

وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی طاهری

یک روز پر از کلافگی

کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم. روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم. تا بالاخره بی حوصله وبی قرار می شوم. از خود می گریزم و از هرچه در اطرافم قرار دارد. جوش می آورم. داغ می کنم. کلافه می شوم. ولی دم بر نمی آورم. سپس وقتی به بن بست می رسم، نا امید از همه جا وهمه چیز گریه می کنم. بعد از آنکه بغض گلویم باز شد، اشک هایم را –… ادامه »یک روز پر از کلافگی