خانه / ادبی

ادبی

خواب آلودگی

وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی طاهری

یک روز پر از کلافگی

کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم. روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم. تا بالاخره بی حوصله وبی قرار می شوم. از خود می گریزم و از هرچه در اطرافم قرار دارد. جوش می آورم. داغ می کنم. کلافه می شوم. ولی دم بر نمی آورم. سپس وقتی به بن بست می رسم، نا امید از همه جا وهمه چیز گریه می کنم. بعد از آنکه بغض گلویم باز شد، اشک هایم را – که روی گونه ها و زیر چشم هایم رسوب کرده – پاک می کنم. سست عنصر وبی اراده می شوم . بی هدف به راه می افتم، از این اتاق به آن اتاق. دوباره مثل کوه سنگین می شوم. و خودم را روی کف اتاق رها می کنم و همان آهنگ های غم آلوده ی قبلی را گوش می کنم. تازه برگشته ام سر جای… ادامه »یک روز پر از کلافگی

بی سواد نباشیم

همان طور که می‌دانیم متن پیام اصلی‌ترین جزء در فرایند برقراری ارتباط است. واژه ها و کلمات متداول ترین شکل یک پیام می باشند. اگر تماس با تلفن را نادیده بگیریم ،در گذشته ،ارتباط از طریق نامه رایج ترین روش ارتباط بوده است. نوشتن نامه و عریضه به عنوان یک مهارت و حرفه شناخته می شده است. حتی افراد با سواد هم گاهی برای نوشتن یک نامه به کسانی که حرفه آنها کتابت بوده و آنها را کاتب می نامیدند مراجعه می نمودند. از آن رو که این افراد با رسم الخط و آیین نگارش بیشتر از دیگران آشنایی داشتند. در گفتگوهای روزمره به ندرت به املای کلمات توجه نشان داده می شود . در هر فرهنگ ، قومیت ،جغرافیا و اقلیمی ، کلمات به شکل های متفاوتی ادا می گردد. اما ارتباط که همان انتقال معانی و درک مشترک از آن است به خوبی صورت می پذیرد. در بستر مکالمات روزمره انتقال معانی ،مستقل از میزان سواد و یا بی سوادی انتقال دهنده و انتقال گیرنده پیام می باشد. بر کسی پوشیده نیست که با گسترش و پیشرفت روز افزون فن آوری و اقبال بی‌مانند از شبکه‌های اجتماعی برقراری ارتباط با یکدیگر سریع و آسان و به راحتی در دسترس عموم مردم قرار گرفته است. هر کسی دارای یک تریبون شخصی برای بیان افکار و علاقه مندی های خود و هم چنین بستری برای… ادامه »بی سواد نباشیم

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال 1350 اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید که زندگی یک مسیر یک طرفه است.پدرش همیشه می گفت اگر می خواهی برای خودت پُخی بشوی باید خوب درس بخوانی. البته مطمئن نبود که واژه “خوب” را بکار برد یا نه. دوران راهنمایی را که به اتمام رساند یک روز مادرش رفت و اسمش را در هنرستان فنی نوشت. مادرش فکر میکرد او باید کمی کار فنی بلد باشد تا اگر یک روز ماشینش در بین راه خراب شد بتواند خودش آن را تعمیر کند. برای همین معتقد بود که رشته اتومکانیک برای او مناسب تر است. پس از گرفتن دیپلم در رشته فنی و سپری کردن دوران سراسر ماجرای سربازی و همچنین ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی به استخدام سازمان تأمین اجتماعی درآمد. پس از چند سال… ادامه »کوچه نا تمام

زندگی کردن سخت تر از مردن است

جنگ همواره چیزی فراتر از یک تسویه حساب سیاسی است . سرباز پیروزمند ، تسلیم می شود. تسلیم بنیاد بد سرشت خویش. هر چیزی حتی یادبود های هنری و باستانی را ویران می کند ، مهارتش را در شکنجه ، آزار و تجاوز آزمایش می کند . ظلم می کند و به نابودی می کشاند . وحشت می آفریند و شادی را با ساز و کاری خشن می زداید. برای او “دشمن” سزاوار خشونت و زجر و مرگ است. چه زن باشد و چه کودک ، چه نظامی و یا غیر نظامی. او جسم و روح نسل ها را می کشد و می خواهد درد را تا انتهای ابدیت بگستراند و از این رو خوب می داند که کودک را در مقابل پدر باید کشت و پدر را در پیش چشم خانواده. جنگ فرصتی است برای بیداری نهفته های وحشی وار آدمی . میل خفته ای که گهگاه برای بروز، به توجیهی سیاسی و مجوزی قانونی نیازمند است. برای او هرچیز و هر کسی که در چارچوب جغرافیایی، ملیت و سیاست جبهه مقابل قرار دارد دشمن نام دارد. زیبائی هایش سزاوار نابودی و زندگانش سزاوار مردن. پس سرباز چیره دست، می کُشد و ویران می کند بی آنکه لحظه‌‌‌‌‌ ای بیندیشد. آنگاه سرخوش و فاتحانه سیگاری بر لب می گیرد و در قاب زشتی و پلیدی ، بر بلندای ویرانی های بجا مانده از سر… ادامه »زندگی کردن سخت تر از مردن است

پایان بی آغاز

صدای آژیر ممتد آمبولانس حواس از دست رفته ام را سر جایش برمی گرداند. کسی را از مرگ دور می کنند.آنطور که آغاز وجود، شادی آور است دوچندان مرگ موحش و خوف انگیز. وجودی که آغاز شده در حال انجام است . آدمی همیشه آغاز می کند و برای پایان بی قراری . به غایت می برد تا شروع دوباره ای داشته باشد. فتح می کند تا ختم نماید.اشتیاقی در ابتدا و فراغتی کوتاه پس از فرجام. شروع می کند تا تمام کند و ختم می کند تا آغاز. اما مرگ – این صبور منتظر- با شولای نیم پاره اش متفاوت با هر پایانی است. پایانی است بر تمامی آغاز ها و پایان ها. دیگر آغازی نیست و نیستی بر همه جا و همه وقت مستولی می شود. مجتبی طاهری

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه وناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی  برو با یار خود خوش باش گناهت را نمی بخشم  فریبم دادی ورفتی گنه کردی گنه کردی نوشته شده در سال 1372 مجتبی طاهری

برف

در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت : بچه ها بیدار شوید برف باریده است. و ما آن چنان هیجان زده می شدیم که خواب شیرین از سرمان می پرید  و برای دیدن برف بیرون می دویدیم. بخاطر دارم که بچه ها به سرعت به داخل کوچه می دویدند و شروع به برف بازی می کردند . اما من بیشتر دوست داشتم برای تماشای برف کنار پنجره بایستم و وقتی خوب تماشا می کردم ، آنوقت به بچه های دیگر ملحق می شدم. تا جایی که یادم هست معمولا اولین برف در شب وقتی که همه خواب بودند می بارید و صبح غافل گيرمان می کرد اما امروز با تمامی روزهای سرد زمستان تفاوت دارد.  امروز من به استقبال برف رفتم و خنکایش را بر روی گونه هایم احساس کردم و به شکوه و زیبایی اش اعتراف نمودم. نوشته شده در تاریخ 1376/10/22 مجتبی طاهری

جمعه

کلمات بی پروا تر از همیشه برای تقریر یادی دوباره از تو بلند و بلند در آسمان اوج می گیرند و شور و حالی آسمانی را با خود می آورند و مرا به نگارش این سطور وا می دارند . زیبای من! صدای تو از آن سوی کوه ها و دره ها خون تازه ای برای زیستن در عروقم دوانید. ناقوس عشق به یک باره از فراسوی مرزها و دشت ها بر فراز برج های اطمینان به صدا در آمد. دستی لرزید و قلبی ترسید تا زبان به اعتراف گشوده شد. سکوتی هرچند کوتاه انتظار پاسخی را به ارمغان آورد. در آن سو جمله ای برای پایان دادن به انتظاری شیرین با پاسخی همگون یافت نمی شد. و بهانه ای در دست تو بود که تو را به انکار و مرا به اصرار وا می داشت. من ماندم و یک غزلنامه فراموش شده. و تو ماندی منفعل .مرا کاویدی ،زیر و رو کردی ، خندیدی و آنچه را که می خواستی یافتی، سوختنم را در تب انتظار احساس کردی. پس با واژه ای که خود بر زبان تو کاشتم شهد شیرین تعلق را در کامم ریختی. نوشته شده در تاریخ 1374/05/20 مجتبی طاهری