خانه / ادبی

ادبی

امتحان ریاضیات

یاسمین  می­‌گفت: ” همیشه از امتحان ریاضیات می‌ترسیدم. دشواری آن اگر از هوا کردن آپولو بیشتر نبود دست کمی هم از آن نداشت .اما اگر سختی های تمرین ریاضی و امتحان دادن را کنار بگذاریم، نشان دادن ورقه امتحان به پدرم برای امضاء و شرم‌ساری حاصل از آن برایم سخت بود و ناشدنی. پدر دعوا نمی کرد. با مهربانی برایم از خوبی های ریاضیات و کاربردهای آن در زندگی می گفت. اما من که برای ریاضی و کاربردش در زندگی هیچ فایده‌ای متصور نبودم، خجالت زده از نمره ام و البته از مهربانی پدر،سرم را به زیر می انداختم و تا انتها به حرفهایش گوش… ادامه »امتحان ریاضیات

کوچه لیلا

عصرهای تابستان، آن‌جا که خورشید خسته از تابیدن، راه خانه‌اش را در پیش می گرفت روی طاقچه‌ی پایین پنجره می‌نشست. گوشه‌ی پرده را به کناری می‌زد. می‌دانستم آن‌‌جاست. او را نمی‌دیدم اما حضورش را حس می‌کردم. سر به زیر بودم و خودم را به ندیدن می‌زدم. فوتبال بازی می‌کردیم. جو‌گیر می‌شدم و بسیار بی‌شائبه بازی می‌کردم. بازی ام چقدر خوب شده بود. مقصودم فقط پیروزی نبود. گل می زدم تا دلبری کرده باشم. می کوشیدم سنگ تمام بگذارم. چهار چشمی حواسم به  رفتارم بود. نکند زمین بخورم و ضایع شوم. به گونه ای بازی می‌کردم که پنداری از تلویزیون تماشایم می کنند. گل می‌زدم و… ادامه »کوچه لیلا

زباله سر چهار راه

دم دمای صبح بود. هوا تازه گرگ و میش شده بود. هاشم ، سحرخیز ترین رفتگر شهر با جاروی دسته بلندش کرت و کرت و کرت خاک های کوچه را تار و مار می‌کرد. به سر چهار راه که می رسید به ترتیب کوچه ها را از سمت راست به چپ جارو می کرد. این یکی از قوانینی بود که او برای خودش وضع کرده بود. قانونی که پس از سالها نظافت محله حتی یک بار هم آن را زیر پا نگذاشته بود.  نبش کوچه ی سمت چپ جایی بود که اهالی محله زباله هایشان را آنجا می گذاشتند تا هاشم پس از جارو کشیدن… ادامه »زباله سر چهار راه

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پائیز چه گرم و شاد است مجتبی طاهری

در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیک ترین شهربازی به خانه ‌مان “خورشید طلایی” نام دارد. آخر هفته که می رسید دخترم می گفت : “پدر! برویم گلدن سان (خورشید طلائی)؟ “. بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی های مختلفی را انجام می دادیم. در یکی از بازی‌ها من همیشه بازنده می شدم .البته خیلی دلم می خواست یک درس حسابی به او بدهم و با اختلاف زیاد برنده بشوم اما آوانس می دادم و عمدأ از او می باختم. دخترم شاد می شد و احساس پیروزی می کرد واین همان چیزی بود که من هم می خواستم. این روزها هر دو سرگرم یک بازی کامپیوتری هستیم .بالاخره دیشب… ادامه »در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

چراغ نفتی

نیمه های شب است. برف سنگینی باریده و موجب قطع برق شده است. همه چیز در تاریکی فرو رفته است. او غم بزرگی در سینه دارد. طاقت این تاریکی و تنهایی را ندارد. تمام دلخوشی اش یک نخ سیگاری است که خود را ته پاکت قایم کرده است. رقص سایه روشن شعله های یک چراغ گرد سوز کمی اتاقش را روشن کرده است. چراغی که چندان  فروغی ندارد اما مایه دل گرمی است. کبریت را پیدا نمی کند. سیگار را برلب گرفته و روی چراغ می گیرد. تنها سیگارش درون چراغ سقوط می کند و شعله ور می شود. مجتبی طاهری

پائیز در تابستان

اول مرداد است هوا گرم است و سوزان. بی حوصله و کلافه ام .کتاب جدیدی را شروع می کنم. به این جمله می رسم: “نوشتن درمان درد بیهودگی است”. تصمیم می گیرم چیزی بنویسم.هر طور شده باید دنیایم را عوض کنم .مقابل وزش باد کولر قرار میگیرم بعد از چند دقیقه سردم میشود با خودم می گویم کاش این سرما علتی طبیعی داشت چند افکت رعد و برق و صدای باران دانلود می کنم و صدای اسپیکر را تنظیم می کنم روشنایی اتاق را کم می کنم حالا در اوج گرمای تابستان، پائیز را به خانه ام آورده ام .در دنیای امروز من آسمان ابری… ادامه »پائیز در تابستان

پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه. من هم همکارم رو نصیحت می کردم که با حوصله تر رفتار کنه و حتی اگه حق هم باهاشه هوای مردم رو داشته باشه .  مدت ها گذشت و دیگه مشکلی پیش نیومد. تا اینکه یه روز هنگامی که چند دقیقه برای انجام کاری از اتاق خارج شده بودم یک… ادامه »پیکنیک (پکنیک)

من اشرف مخلوقات را دیدم

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد :… ادامه »من اشرف مخلوقات را دیدم