«دسته بندی: داستانک»

آیا اسم خود را دوست دارید؟

اسمش را پرسیدم گفت: مجتبی چون این‌‌‌ور میز بودم به خودم اجازه دادم کمی سربه سرش بگذارم گفتم: مجتبی هم شد اسم؟ گفت: نه خیلی، اسمِ تو شناسنامه‌ام اینه گفتم: پس چی صدات می کنن؟ گفت: کاوه گفتم: مجتبی هم بد نیس گفت: خب شاید گفتم: اسم من هم مجتباس گفت: اِ چه جالب گفتم: اسم خوبیه مگه نه؟ گفت: عالیه مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

چراغ نفتی

نیمه های شب است. برف سنگینی باریده و موجب قطع برق شده است. همه چیز در تاریکی فرو رفته است. او غم بزرگی در سینه دارد. طاقت این تاریکی و تنهایی را ندارد. تمام دلخوشی اش یک نخ سیگاری است که خود را ته پاکت قایم کرده است. رقص سایه روشن شعله های یک چراغ گرد سوز کمی اتاقش را روشن کرده است. چراغی که چندان  فروغی ندارد اما مایه دل گرمی است. کبریت را پیدا نمی کند. سیگار را برلب گرفته و روی چراغ می گیرد. تنها سیگارش درون چراغ سقوط می کند و شعله ور می شود. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

من اشرف مخلوقات را دیدم

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد : خوب اینم کاره دیگه چند تا فرمه برام پرش کن من سواد ندارم.  کارمند : اصلا آقا پر کردن این فرم ها به عهده خودتونه و من در این رابطه وظیفه ای ندارم.  مرد در حال ترک کردن میز کارمند با صدای بلندتر می گوید: پس وظیفه تو چیه؟ همونجا برای خودت نشستی و حقوق مفت می گیری. اسم خودتو هم گذاشتی مرد.  کارمند ترجیح می دهد سکوت کند و جوابش را ندهد.  دختر جوان شیک پوشی از راه می رسد. مرد فرم ها رو به او نشان می دهد و می گوید: خانم بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کن من سواد ندارم.  دختر با دیدن سر و وضع مرد که نشان می دهد هفته هاست دوش نگرفته دلش به رحم می آید و می گوید: بله حتما.  مرد که حالا از پر کردن فرم ها خیالش راحت شده  از وسط سالن رو به کارمند می کند و با صدای بلند و لحنی توهین آمیز به او می گوید: نگاه کن تو از این زن هم کمتری .  دختر به یکباره از روی صندلی وسط سالن بلند می شود. با عصبانیت فرم های نیمه پر شده  را به مرد بر می

بیش‌تر بخوانید »