خانه / ادبی / شعر

شعر

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانیش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه وناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی  برو با یار خود خوش باش گناهت را نمی بخشم  فریبم دادی ورفتی گنه کردی گنه کردی مجتبی طاهری

دریا همیشه آبی نیست

باران، ره گم كرده به خيالم مي بارد و قافيه هايم خيس مي شود تو مي روي و به سردي مي انجامد آتش مهرم در تو من مي مانم و شعرهاي نيم كاره و دريا در من طوفاني و تلخ و گل آلود كاش دريا هميشه آبي بود مجتبی طاهری

نا تمام

سلامم را نمی خواهی نگاهم را نمی خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می گیرد نگاهم را که سرگردان بدنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز مجتبی طاهری