خانه / ادبی / شعر

شعر

پائیز

پنجره رو به خیابان باز است  بوی باران و نم چوب صنوبر جاری ست عابری خسته و سیگار به دست توده ابری به هوا افشانده ست یاسمین پشت به دیوار بلند آبشار زیر چتری همه رنگ ،با لبخند عکس می گیرد و مغرور به خود می بالد  کودکی شال و کلاهش به رنگ شادی می دود روی چمن های کنار شمشاد ابر می گرید و خورشید دلش می گیرد آسمان تیره و نمناک و کمی سرد اما رنگ نارنجی پائیز چه گرم و شاد است مجتبی طاهری

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی  برو با یار خود خوش باش گناهت را نمی بخشم  فریبم دادی ورفتی گنه کردی گنه کردی نوشته شده در سال 1372 مجتبی طاهری

گریه،تنهائی،خلوت

اگر می گریم ملامتم نکنید من از تبار گریه می آیم بدرقه راهم گریه مادر بود توشه راهم چشمانی نم دار و تنهایی… که مپرس ای تنهایی ! ای تنها ترین واژه ها ! آن دم که به پیشوازم آمدی  ندانستی که پیش ترها نیز تنها بوده ام در خلوت شب های خویش و تو ای تنهایی ! با خلوت و گریه  دیگر تنها نیستی و من…!؟ نوشته شده در تاریخ ۱۳۷۴/۱۱/۱۱ مجتبی طاهری

سوگند

تو بیا که در این غربت دور می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه می رود آب به دیدار کویر می روم مست  به معراج خیال و در این خلوت پائیزی باغ گل حسرت تنهاست تو بیا لب دریای پراز حادثه شعر رویم واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم و خدا را ز پریشانی یک قافیه احساس کنیم ماه امشب ز پس پرده ابر به من از پنجره باز غمین می نگرد خانه سرشار ز موسیقی اعجاز تو نیست و تو گویی ز تپشهای هراس دل من بی خبری به تب تند نگاه به شب برف زمین و به زیبایی محصور تو در… ادامه »سوگند

نا تمام

سلامم را نمی خواهی نگاهم را نمی خوانی کلامم را تو نشنیدی  و نامم را نمی دانی سلامم را که از اعماق قلبم اوج می گیرد نگاهم را که سرگردان بدنبال نگاه توست کلامم را که چیزی جز سلامم نیست و نامم را نپرسیدی ز من هرگز مجتبی طاهری

دریا همیشه آبی نیست

باران، ره گم كرده به خیالم می بارد و قافیه هایم خیس می شود تو می روی و به سردی می انجامد آتش مهرم در تو من می مانم و شعرهای نیم كاره و دریا در من طوفانی و تلخ و گل آلود كاش دريا هميشه آبی بود مجتبی طاهری