خانه / ادبی / شعر

شعر

سوال غیر فلسفی

از آن لحظه هاست که دلم می خواهد از من بپرسی: “قهوه می خوری؟” و من بگویم: ” این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی”. مجتبی طاهری

نگاه و لبخند

تنها تو بودی  و غمی که در دلم می پائید  و می رفت تا ابدیت یابد  و راز جاودگانی اش را خواندی در نگاه من چه ناباورانه دوختی بر من نگاهت را ندانستی که رسالت نگاه را لبخندی تمام می کند من آسوده خاطر یک لبخندم تو غمگین کدام نگاهی مجتبی طاهری

بی وفا

تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی  چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من  چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی  تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی  تو سلطان بودی من هم غلام درگه عشقت مرا از درگهت راندی ستم بر من تو شه کردی  برو با… ادامه »بی وفا

گریه،تنهائی،خلوت

اگر می گریم ملامتم نکنید من از تبار گریه می آیم بدرقه راهم گریه مادر بود توشه راهم چشمانی نم دار و تنهایی… که مپرس ای تنهایی ! ای تنها ترین واژه ها ! آن دم که به پیشوازم آمدی  ندانستی که پیش ترها نیز تنها بوده ام در خلوت شب های خویش و تو ای تنهایی ! با خلوت و گریه  دیگر تنها نیستی و من…!؟ نوشته شده در… ادامه »گریه،تنهائی،خلوت

سوگند

تو بیا که در این غربت دور می رسد شاخ سپیدار به سرمنزل ماه می رود آب به دیدار کویر می روم مست  به معراج خیال و در این خلوت پائیزی باغ گل حسرت تنهاست تو بیا لب دریای پراز حادثه شعر رویم واژه ها را به سرانگشت خیال لمس کنیم و خدا را ز پریشانی یک قافیه احساس کنیم ماه امشب ز پس پرده ابر به من از پنجره… ادامه »سوگند