«دسته بندی: طنز»

شاپی‌کاف

چند سالی می‌شد که سازمان‌ها تصمیم گرفته بودند جهت کاهش مراجعات و سهولت دسترسی، برخی از خدمات حضوریِ خود را از طریق وب‌سایت‌ها و پرتال‌ها ارائه نمایند. آن‌روزها این‌قدر اینترنت فراگیر نبود و تلفن‌های هوشمند بدین گستردگی در دست‌رس مردم قرار نداشت. بنابراین عموم مردم برای استفاده از خدمات اینترنتی به کافی نت‌ها مراجعه و از خدماتِ بر‌خط بهره می‌بردند.  جلسه‌ای توجیهی برای کارکنان ترتیب داده شد. من هم در آن جلسه حضور داشتم. مدرس بسیار تأکید داشت جهت فرهنگ‌سازی و کاهش مراجعات حضوری، مراجعین به سمت استفاده از خدمات آنلاین راهنمایی شوند. بنابراین از ما خواست که اگر شخصی جهت دریافت خدمات مراجعه نمود از او بخواهید به کافی شاپ مراجعه نموده و خدمت مورد نظر خود را دریافت نماید. حتمن متوجه شدید که «شاپ» را با «نِت» اشتباه گرفته بود. من که در ردیف اول نشسته بودم دستم را بالا آورده و پرسیدم اگر در آن نزدیکی کافی‌نت وجود نداشت آیا مجاز به ارائه‌ی حضوری خدمات هستیم یا نه؟ استاد که تازه متوجه اشتباهش شده بود خودش را از تک و تا نینداخت و با خنده ای طنزالود وانمود کرد که این یک شوخی عمدی بوده بنابراین در تکمیل صحبت هایش گفت: «نه. حتمن باید به کافی شاپ بره و یک شاپی هم بخوره تا کارش راه بیفته». و این‌بار «شاپ» را با «کافی» اشتباه گرفته بود. یاد این حکایت دوران مدرسه افتادم : وقتی در مجلس شمس‌الدّین درگزینی، وزیر سلطان مسعود بن محمد بن ملک‌شاه سلجوقی، موقعی که کمال‌الدّین زنجانی ( که بعدها وزیر طغرل سوم شد ) از بغداد به اصفهان رسیده بود شمس‌الدّین درگزینی، او را مخاطب ساخته گفت: با وجود نا‌امنی راه‌ها، چگونه بوده‌ است که به سلامت ماندی مگر از « جعده » نیامدی؟ کمال‌الدّین گفت: ایها‌الوزیر جادّه است نه « جعده ». گفت: راست گفتی « جعده » آن است که تیر

بیش‌تر بخوانید »

امتحان ریاضیات

یاسمین  می­‌گفت: ” همیشه از امتحان ریاضیات می‌ترسیدم. دشواری آن اگر از هوا کردن آپولو بیشتر نبود دست کمی هم از آن نداشت .اما اگر سختی های تمرین ریاضی و امتحان دادن را کنار بگذاریم، نشان دادن ورقه امتحان به پدرم برای امضاء و شرم‌ساری حاصل از آن برایم سخت بود و ناشدنی. پدر دعوا نمی کرد. با مهربانی برایم از خوبی های ریاضیات و کاربردهای آن در زندگی می گفت. اما من که برای ریاضی و کاربردش در زندگی هیچ فایده‌ای متصور نبودم، خجالت زده از نمره ام و البته از مهربانی پدر،سرم را به زیر می انداختم و تا انتها به حرفهایش گوش می دادم. دلم می‌خواست زودتر خلاص می‌شدم و به دنبال بازی می‌رفتم. وقتی نمره صفر ریاضی را به پدرم نشان دادم با تعجب گفت: “دخترم چرا صفر گرفتی؟ نمره‌ای کمتر از صفر نبود که بگیری؟” و من با لحنی توجیه گرانه به او می‌گفتم :” نگران نباشید صفرش زیاد گنده نیست . همکلاسی ام صفر گنده‌ای گرفته است”. پدرم خندید و بغلم کرد و به من گفت: “درست را بخوان و قول بده در امتحان بعدی حتماً بیست بگیری”. برای خلاصی از دست پدر و نصیحت هایش بدون معطلی قول دادم که حتما در امتحان بعدی بیست بگیرم . قولی که فقط همان روز در خاطرم بود و خیلی زود آن را در قفسه های قول های فراموش شده ام بایگانی کردم. روزها گذشتند و گذشتند . نوبت امتحان بعدی فرا رسید. امتحان سختی بود. دعا می کردم فقط یک نمره ده بگیرم. خانم معلم ورقه‌های امتحانی را تصحیح کرد. آ‌ن ‌ها را تحویلمان داد و از ما خواست که آن را به پدرمان نشان داده ، امضاء ایشان را گرفته و ورقه را به مدرسه برگردانیم. قولم را به خاطر آوردم. از مدرسه تا خانه همش به این فکر می کردم که چطور ورقه

بیش‌تر بخوانید »

پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه. من هم همکارم رو نصیحت می‌کردم که با حوصله‌تر رفتار کنه و حتی اگه حق هم باهاشه هوای مردم رو داشته باشه .  مدت ها گذشت و دیگه مشکلی پیش نیومد. تا اینکه یه روز هنگامی که چند دقیقه برای انجام کاری از اتاق خارج شده بودم یک خانم و دخترش که ظاهرأ با من کار داشتند مراجعه کرده و سراغ من رو از همون همکارم گرفته بودن و باز هم بگو مگویی دیگر رخ داده بود. رئیس بهم تلفن کرد و منو به اتاقش فراخوند. وقتی وارد اتاق ایشون شدم دو تا خانم رو دیدم که منتظر نشسته اند. با رئیس و خانم های مهمون سلام و احوالپرسی کردم. رئیسم صندلی مقابل اون دوتا خانم رو بهم تعارف کرد. بعد از اینکه نشستم رو به من کرد و گفت: ببین باز هم همکارت با ارباب رجوع برخورد نامناسب داشته. من هم که از ماجرا بی خبر بودم پرسیدم مگه چه اتفاقی افتاده. رئیس با اشاره به خانم جوان تر از او خواست تا ماجرا رو تعریف کنه . سپس اون خانم رو به من کرد و صادقانه شروع کرد به روایت ماجرا: – من از همکارتون سراغ شما رو گرفتم ایشان گفتند که صبر کنید الان میاد. بعد من گفتم لابد رفته “پیکنیک”. بعد همکارتون بهم گفت :”حرف مفت نزن”. در این هنگام با کمال تعجب دیدم که رئیس برآشفت . عصبانی شد و به اون خانم گفت :بیجا کردی به همکار من گفتی رفته “پکنیک”.خوب کرده بهت گفته حرف مفت نزن.  اون خانم

بیش‌تر بخوانید »

سوال غیر فلسفی

از آن لحظه هاست که دلم می خواهد از من بپرسی: “قهوه می خوری؟” و من بگویم: ” این چه سوالی است؟! فلسفه نیست که پاسخش را ندانی”. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

خواب آلودگی

وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال 1350 اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید که زندگی یک مسیر یک طرفه است.پدرش همیشه می گفت اگر می خواهی برای خودت پُخی بشوی باید خوب درس بخوانی. البته مطمئن نبود که واژه “خوب” را بکار برد یا نه. دوران راهنمایی را که به اتمام رساند یک روز مادرش رفت و اسمش را در هنرستان فنی نوشت. مادرش فکر میکرد او باید کمی کار فنی بلد باشد تا اگر یک روز ماشینش در بین راه خراب شد بتواند خودش آن را تعمیر کند. برای همین معتقد بود که رشته اتومکانیک برای او مناسب تر است. پس از گرفتن دیپلم در رشته فنی و سپری کردن دوران سراسر ماجرای سربازی و همچنین ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی به استخدام سازمان تأمین اجتماعی درآمد. پس از چند سال به فکر ادامه تحصیل افتاد و در رشته مدیریت اجرائی مدرک کارشناسی ارشد گرفت. البته نمیدانم چرا این تصمیم را گرفته بود در حالی که دیگربرای خودش پُخی شده بود. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »

تنبلی

نیم ساعته نشستم و چسبیدم به راحتی. به در ودیوار خیره شدم و تو برزخ تعارض گرفتارم. این شیطون هم دست از سرم بر نمیداره. عزمم رو جزم می کنم و با گفتن یه لعنت بر شیطون پا می شم و می رم و بالاخره مسواک می زنم. مجتبی طاهری

بیش‌تر بخوانید »