«دسته بندی: تیر 1400»

پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه. من هم همکارم رو نصیحت می‌کردم که با حوصله‌تر رفتار کنه و حتی اگه حق هم باهاشه هوای مردم رو داشته باشه .  مدت ها گذشت و دیگه مشکلی پیش نیومد. تا اینکه یه روز هنگامی که چند دقیقه برای انجام کاری از اتاق خارج شده بودم یک خانم و دخترش که ظاهرأ با من کار داشتند مراجعه کرده و سراغ من رو از همون همکارم گرفته بودن و باز هم بگو مگویی دیگر رخ داده بود. رئیس بهم تلفن کرد و منو به اتاقش فراخوند. وقتی وارد اتاق ایشون شدم دو تا خانم رو دیدم که منتظر نشسته اند. با رئیس و خانم های مهمون سلام و احوالپرسی کردم. رئیسم صندلی مقابل اون دوتا خانم رو بهم تعارف کرد. بعد از اینکه نشستم رو به من کرد و گفت: ببین باز هم همکارت با ارباب رجوع برخورد نامناسب داشته. من هم که از ماجرا بی خبر بودم پرسیدم مگه چه اتفاقی افتاده. رئیس با اشاره به خانم جوان تر از او خواست تا ماجرا رو تعریف کنه . سپس اون خانم رو به من کرد و صادقانه شروع کرد به روایت ماجرا: – من از همکارتون سراغ شما رو گرفتم ایشان گفتند که صبر کنید الان میاد. بعد من گفتم لابد رفته “پیکنیک”. بعد همکارتون بهم گفت :”حرف مفت نزن”. در این هنگام با کمال تعجب دیدم که رئیس برآشفت . عصبانی شد و به اون خانم گفت :بیجا کردی به همکار من گفتی رفته “پکنیک”.خوب کرده بهت گفته حرف مفت نزن.  اون خانم

بیش‌تر بخوانید »
کیک تولدم

پنجاه سالگی

تاریخ من از اولین روز تابستون شروع میشه. امروز پنجاهمین سالروز تولدمه.تو پنجاه سالگیه که می فهمی بزرگ تر ها دیگه خیلی بزرگ تر از تو نیستند. و سنشون خیلی که باشه حدودای یک و نیم برابر سن تو ئه. قهرمان های زندگی، الگوها و مدل های شخصیتی و هنری زمان جوونیت اون موقع سنشون کمتر از سن الان تو بوده و تازه می فهمی که تو چقدر معمولی هستی و قهرمان هیچکس نیستی.تازه باورت میشه که این همون آینده است که تمام جوونیت رو بهش فکر کردی. این همون بعدنیه که سال های سال تصمیم های مهم زندگیت رو بهش موکول می کردی. اینجا دقیقا همون جاست که باورت میشه آینده ات کوتاه تر از گذشتته . و در خوش بینانه ترین حالت وسط راهه و ابتدای پایین رفتن از قله زندگی . و خوب میدونی که پایین اومدن از کوه سخت تر از بالا رفتن از اونه.درست در همین حوالی پنجاه سالگیه که می بینی چقدر همکارات بهت احترام میذارند و جلوتر از تو از هیچ دری عبور نمی کنند همون جاست که می فهمی مسن ترین فرد بین همکارات هستی. الان وقتشه که بشینی و ببینی  آرزوهایی که در جوونی داشتی محقق شده یا نه. تازه به خودت میای و فکر می کنی که دیگه باید رژیم غذایی مناسب بگیری. سعی کنی مفید باشی و چیزی برای بعد از خودت بجا بذاری . وقتی که نوجوونی همیشه فکر می‌کنی آدم های  بیست ساله آدم بزرگند . وقتی بیست سالت میشه سی ساله ها رو بزرگ فرض می کنی و همینطور چهل سالگی  و … اما وقتی که پنجاه ساله می شی تازه متوجه میشی که  خیلی وقت پیش بزرگ ‌شدی و خودت  نمیدونی . دیگه خیلی کارها رو نمیتونی به فردا موکول کنی.تصمیم های مهمی که توی زندگیت گرفتی مثل رژیم غذایی مناسب و چیزهای دیگه همه اش رو

بیش‌تر بخوانید »