خانه / خاطره

خاطره

امتحان ریاضیات

یاسمین  می­‌گفت: ” همیشه از امتحان ریاضیات می‌ترسیدم. دشواری آن اگر از هوا کردن آپولو بیشتر نبود دست کمی هم از آن نداشت .اما اگر سختی های تمرین ریاضی و امتحان دادن را کنار بگذاریم، نشان دادن ورقه امتحان به پدرم برای امضاء و شرم‌ساری حاصل از آن برایم سخت بود و ناشدنی. پدر دعوا نمی کرد. با مهربانی برایم از خوبی های ریاضیات و کاربردهای آن در زندگی می گفت. اما من که برای ریاضی و کاربردش در زندگی هیچ فایده‌ای متصور نبودم، خجالت زده از نمره ام و البته از مهربانی پدر،سرم را به زیر می انداختم و تا انتها به حرفهایش گوش… ادامه »امتحان ریاضیات

در بلا بودن به از بیم بلاست

کلا من از آن گونه آدم هایی هستم که دکتر رفتن برایشان سخت ترین کار دنیاست. سال های سال یکی دوتا لکه سیاه کوچک کنار صورتم با من همزیستی می کردند.هر بار که با آینه روبرو می‌شدم خاطرم آزرده می شد. با هر کس که در این زمینه تجربه ای داشت مشورت می کردم.برخی توصیه می کردند که حتماً به پزشک مراجعه کنم چون ممکن است این لکه ها  سرطانی باشند.اما حتی ترس از سرطان هم نمی توانست بر تنبلی ام  پیروز شود. بالاخره چند روز پیش به پزشک مراجعه کردم.حرف های دکتر امیدوار کننده بودند و البته معتقد بود که می بایست جراحی انجام… ادامه »در بلا بودن به از بیم بلاست

در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

نزدیک ترین شهربازی به خانه ‌مان “خورشید طلایی” نام دارد. آخر هفته که می رسید دخترم می گفت : “پدر! برویم گلدن سان (خورشید طلائی)؟ “. بعد با هم به شهربازی می‌رفتیم و بازی های مختلفی را انجام می دادیم. در یکی از بازی‌ها من همیشه بازنده می شدم .البته خیلی دلم می خواست یک درس حسابی به او بدهم و با اختلاف زیاد برنده بشوم اما آوانس می دادم و عمدأ از او می باختم. دخترم شاد می شد و احساس پیروزی می کرد واین همان چیزی بود که من هم می خواستم. این روزها هر دو سرگرم یک بازی کامپیوتری هستیم .بالاخره دیشب… ادامه »در مبارزه با دخترم همیشه پیروزم

چرخ های ماشین ساجعلی

دیروز با مادرم تماس گرفتم تا حالش را بپرسم . لابلای حرفهایمان  به یکباره گفت : “شنیدی ساجعلی را کشته اند؟” . خبر را سریع و کوتاه به من داد . انگار در همان یک صدم ثانیه اول از گفتنش پشیمان شده بود تا خاطر مرا آزرده نکند . گویی می خواست هم گفته باشد و هم نه.  به  این امید که من نشنیده باشم و یا ابعاد فاجعه را در حد قد و قواره خبر کاهش دهد . اما کار از کار گذشته بود.آنقدر یکه خوردم که بی درنگ پرسیدم :”کدام ساجعلی؟” .گفت : پسر عمویت. راست می گفت، مگر چند تا ساجعلی داشتیم.  ساجعلی… ادامه »چرخ های ماشین ساجعلی

پیکنیک (پکنیک)

می خوام بعد از گذشت سال‌ها از رازی پرده بردارم.داستان مربوط می شه به سالها پیش. یکی از همکارام کمی تند مزاج بود و گاهی با مراجعین بگو مگو می کرد و هر بار رئیس منو صدا می کرد و از من می خواست که به او تذکر بدم که با مردم درست برخورد کنه. من هم همکارم رو نصیحت می کردم که با حوصله تر رفتار کنه و حتی اگه حق هم باهاشه هوای مردم رو داشته باشه .  مدت ها گذشت و دیگه مشکلی پیش نیومد. تا اینکه یه روز هنگامی که چند دقیقه برای انجام کاری از اتاق خارج شده بودم یک… ادامه »پیکنیک (پکنیک)

ژیان قرمز

حدود ۴ یا ۵ سال بیشتر نداشتم.تنها اسباب بازی من یه ماشین کوچک فلزی بود.یه ژیان قرمز که به اندازه کف دست هام کوچک بود. اون روزها هنوز ماشین ژیان از سکه نیفتاده بود و برای خودش یه پا ماشین حسابی بود. با مادرم رفته بودیم دکتر. آخه برادر کوچیک ترم سرما خورده بود.وقتی برگشتیم دیدیم از در و پنجره خونمون دودی سیاه و نیمه جون که از ترکیب کربن و بخار آب درست شده بود بیرون میومد. همسایه ها جلوی در خونمون جمع شده بودن.با ترس و تعجب وارد خونه شدیم .همه چیز سوخته و تبدیل به زغال و خاکستر شده بود.یادم نیست در… ادامه »ژیان قرمز

من اشرف مخلوقات را دیدم

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد :… ادامه »من اشرف مخلوقات را دیدم

خواب آلودگی

وقتی رسیدم اداره به همکارام گفتم :امروز صبح اونقدر خوابم میومد که حاضر بودم پنج میلیون تومن بهم بدن و بگن امروز تعطیله ونمی خواد بری سر کار و من بتونم بیشتر بخوابم . بیشتر همکارام هم بدون اینکه به حرفام خوب فکر کنند با گفتن جمله “منم همین طور” باهام موافق بودند. 😂 مجتبی طاهری

یک روز پر از کلافگی

کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپش های قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ در کشاکش و جدال میان انتخاب هایم ، من شاهدی بی قدرت و اختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم. روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم. تا بالاخره بی حوصله وبی قرار… ادامه »یک روز پر از کلافگی

کوچه نا تمام

دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال 1350 اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید… ادامه »کوچه نا تمام