تو که با دیگری بودی چرا روزم سیه کردی چرا عمر سراسر محنت من را تبه کردی توکه نامهربان بودی چرا کردی نظر بر من چرا چون لیلی زیبا به مجنونت نگه کردی تو زیبا صورتی اما نداری سیرت زیبا مرا با عشوه و ناز عاشق آن روی مه کردی
در سردترین روز سال حال و هوای گرمی را یاد تو برایم به ارمغان آورده است. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هنوز سفیدی طبیعت را رد پای هیچ عابری نیالوده است. دوران کودکی ام به یادم می آید. آن وقت ها یک روز صبح مادرم می گفت :
کلمات بی پرواتر از همیشه برای تقریر یادی دوباره از تو بلند و بلند در آسمان اوج میگیرند و شور و حالی آسمانی را با خود میآورند و مرا به نگارش این سطور وا میدارند . زیبای من! صدای تو از آن سوی کوهها و درهها خون تازهای برای زیستن