اسارت

سلول شماره 12

سلول شماره ۱۲

در سلول شماره دوازده،اسیری روزهای رفته‌اش را با خط‌های موازی بر دیوار می‌خراشید،بی‌آن‌که بداند مرگ در سایه‌ی نخستین خط در کمین نشسته است.و زمان، از میان انگشتانش می‌گریخت،و در هر گریز، روزی، ماهی و سالی می‌مرد. سکوت، خمیازه می‌کشد.تاریکی، با باریکه‌ی نوری از لابه‌لای دریچه‌ی

ادامه »
سرباز وطن پرست

میهن پرست

محمد از همان روزهای اول توجهم را به خودش جلب کرده بود. در یادگیری سریع بود. تمامی درس‌های نظری و آموزش‌های عملی را با بهترین نمرات پشت سر می‌گذاشت. طوری از جنگ و نبرد حرف می‌زد که گویی برای آن، پا به دنیا گذاشته است.

ادامه »