خانه / داستانک

داستانک

مرد مفلوکی که گمان می کرد اشرف مخلوقات است

مردی بی سواد و با سر و وضعی آلوده و کثیف  این ور و آن ور را جستجوگرانه می پوید. انگار به دنبال کسی است تا فرم های اداری اش را پر کند. یکی از کارمندان را نشانه می گیرد. به سمتش می رود و می گوید:  بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کنید من سواد ندارم.  کارمند نگاهش را از روی صفحه نمایش رایانه اش بر می دارد و با دیدن فرم ها می گوید: ببخشید من وقت ندارم.  مرد: مگه داری چیکار می کنی که وقت نداری ؟  کارمند : می بینی که کار دارم و سرم شلوغه.  مرد : خوب اینم کاره دیگه چند تا فرمه برام پرش کن من سواد ندارم.  کارمند : اصلا آقا پر کردن این فرم ها به عهده خودتونه و من در این رابطه وظیفه ای ندارم.  مرد در حال ترک کردن میز کارمند با صدای بلندتر می گوید: پس وظیفه تو چیه؟ همونجا برای خودت نشستی و حقوق مفت می گیری. اسم خودتو هم گذاشتی مرد.  کارمند ترجیح می دهد سکوت کند و جوابش را ندهد.  دختر جوان شیک پوشی از راه می رسد. مرد فرم ها رو به او نشان می دهد و می گوید: خانم بی زحمت این فرم ها رو برای من پر کن من سواد ندارم.  دختر با دیدن سر و وضع مرد که نشان می دهد هفته هاست… ادامه »مرد مفلوکی که گمان می کرد اشرف مخلوقات است